هزیمت گرفتن
[هَ مَ گِ رِ تَ] (مص مرکب) شکست خوردن. هزیمت شدن و گریختن :
گرفتند آن شاه را در میان
هزیمت گرفتند ایرانیان.فردوسی.
چو دیوان بدیدند کردار اوی
هزیمت گرفتند از کار اوی.فردوسی.
هزیمت گرفت آن سپاه بزرگ
من از پس خروشان چو شیر سترگ.
فردوسی.
صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او
غمزه کمان درکشید فتنه کمین برگشاد.
خاقانی.
هزیمت نمودن
[هَ مَ نُ / نِ / نَ دَ] (مص مرکب) هزیمت شدن. هزیمت گرفتن. گریختن :
ز گردان ایران و کاوس شاه
هزیمت نمودند دیگر سپاه.فردوسی.
هزیمتی
[هَ مَ] (ص نسبی)شکست خورده. هزیمت شده. (یادداشت به خط مؤلف) :
راست گفتی هزیمتیّ شهند
خسته و جسته و فکنده سپر.فرخی.
بدین ره اندر چندانکه مرد سیر شود
نه زاد یابد مرد هزیمتیّ و نه نان.فرخی.
همی شدند به بیچارگی هزیمتیان
شکسته پشت و گرفته گریز را هنجار.
عنصری.
هزیمتیان چون به دیه رسیدند آن را حصار...
هزیمه
[هَ مَ] (ع مص) هزیمت. شکستن لشکر و دشمن را. (منتهی الارب). شکستن لشکر. (تاج المصادر بیهقی). || (اِمص) شکست لشکر. (منتهی الارب). اسم است از فعل هزم. (از اقرب الموارد). رجوع به هزیمت شود. || (ص) ستور لاغر. (منتهی الارب). واحده العجائف من الدواب. (از اقرب الموارد). || چاه...
هزیمی
[هِزْ زی ما] (ع اِمص) شکست لشکر. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اسم از هزم. (اقرب الموارد).
هزیمی
[هُ زَ] (ص نسبی) منسوب به هزیمه که بطنی است از حمیر. (سمعانی).
هزینه
[هَ نَ / نِ] (اِ) بر وزن و معنی خزینه باشد. (برهان). به این معنی ظاهراً مبدل خزینه و ممال خِزانهء عربی است. (از حاشیهء برهان چ معین) : اگر دیگران هزینهء مال کنند تو خزینهء اعمال کن... (ملا حسین واعظ از حاشیهء برهان چ معین). || به معنی خرج...
هزینه شدن
[هَ نَ / نِ شُ دَ] (مص مرکب) صرف شدن. خرج شدن :
زخمی رسید بر دل خاقانی
کاوقات او هزینهء مرهم شد.خاقانی.
هزینه شمردن
[هَ نَ / نِ شِ / شُ مَ / مُ دَ] (مص مرکب) هزینه حساب کردن. جزو خرج آوردن :
هزینه شمر سیم کز بهر لاف
به بیهوده بِپْراگند بر گزاف.فردوسی.
هزینه کردن
[هَ نَ / نِ کَ دَ] (مص مرکب) خرج کردن. صرف کردن مال و پول و جز آن : سرت را برگیرم و همهء گنج خانهء تو بر آتش خانه هزینه کنم. (تاریخ بلعمی). عمر خواستهء بسیار فرستاد تا برای آبادانی شهر هزینه کردند. (تاریخ بلعمی).
هزینه به اندازهء گنج کن
دل...
هزیود
[هِ یُدْ] (اِخ)(1) هزیودس. از شعرای یونان قدیم. (از ایران باستان پیرنیا ص71). یکی از قدیمترین شعرای یونان است که بنابر قول مورخان یک قرن پس از همر میزیسته و 2500 شعر از او باقی است. (فوستل دُ کولانژ).
(1) - Hesiode.
هزیودس
[هِ یُ دِ] (اِخ)(1) هزیود. رجوع به هزیود شود.
(1) - Heziodes.
هژبر
[هِ ژَ / هُ ژَ] (اِ) مصحف هِزَبر است به معنی شیر. رجوع به هزبر شود.
هژده
[هِ دَهْ] (عدد، ص، اِ) هیجده. هشتده. (از حاشیهء برهان چ معین). ده به علاوهء هشت. (از ناظم الاطباء). هیجده. عددی ماقبل نوزده و پس از هفده : چون یزدجرد جوان مرد از پس او هژده سال این هرمز برادر کهتر که پیش پدر بود ملک بگرفت. (تاریخ بلعمی).
مرا بود...
هژدهم
[هِ دَ هُ] (عدد ترتیبی، ص نسبی)چیزی که در مرتبهء هژده واقع گردد. (ناظم الاطباء). هجدهم. هیجدهم : امیر سه شنبه هژدهم شهر جمادی الاولی در این صفهء نو خواهد نشست. (تاریخ بیهقی). رجوع به هژده شود.
هژده هزار عالم
[هِ دَهْ هَ / هِ لَ] (اِ مرکب)صاحب بصائر آورده است که در هر ربعی از ارباع عالم از شرقی و غربی و جنوبی و شمالی چهارهزاروپانصد عالم است که مجموع هژده هزار باشد، و در خلافه المناقب از سیدعلی همدانی مذکور است که عالم سیصدوشصت هزار باشد، و بعضی...
هژزیسترات
[هِ ژِ] (اِخ)(1) غیب گوی یونانی معاصر خشایارشا. وی اهل اله(2) بود و چون اسپارتیها را از خود آزرده بود او را اسیر کرده بودند و او با یک عمل حیرت انگیز از زندان گریخته بود، بدین معنی که با آهن پاره ای پاشنهء پای خود را برید و پایش...
هژلوخ
[هِ ژِ] (اِخ) هژلوک. از سرداران اسکندر. (ایران باستان پیرنیا ص1284).
هژلوک
[هِ ژِ] (اِخ)(1) رجوع به هژلوخ شود.
(1) - Hegelouque.
هژهار
[هَ] (اِ) نوعی از علتهای اسبان، و آن دندان زیادتی باشد مر اسب را که تا آن را نشکنند یا نکنند اسب علف را به فراغت نمیتواند خورد و فربه نمیشود. (برهان) (رشیدی).
