هزلجه
[هَ لَ جَ] (ع مص) شوریدن. || در هم شدن آواز. (منتهی الارب). اختلاط صوت. (از اقرب الموارد). || (اِمص) سرعت. (اقرب الموارد).
هزلع
[هَ زَلْ لَ] (ع ص) تیزرو. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هزلج شود.
هزلعه
[هَ لَ عَ] (ع مص) رفتن و درگذشتن بچهء گرگ از کفتار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || پنهان بیرون آمدن از میان چیزی. (منتهی الارب). رجوع به هزلاع شود.
هزل گو
[هَ] (نف مرکب) بیهوده گو و یاوه درای. (آنندراج). رجوع به هزل شود.
هزل گوی
[هَ] (نف مرکب) هزل گو. رجوع به هزل گو شود.
هزل مانند
[هَ نَنْ] (ص مرکب) هر سخن شوخی آمیز و بیهوده : جد او هزل مانند و موعظت او حکمت پیوند. (سندبادنامه).
هزلی
[هَ لَ] (ع اِ) مارها. واحد ندارد. (منتهی الارب).
هزلیات
[هَ لی یا] (ع اِ) اشعاری که دارای مضامین شوخی آمیز و خلاف اخلاق باشد. رجوع به هَزْل شود.
هزم
[هَ] (ع مص) مهربانی کردن بر کسی. (منتهی الارب). || انگشت خلانیدن در چیزی چنانکه مخاکچه پیدا آید. || زدنِ کسی کسی را چنانکه مابین سرینش درآید و برآید ناف او. || چیزی از حق کسی بازشکستن. || بانگ کردن کمان. || چاه کندن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ||...
هزم
[هَ زِ] (ع ص) اسب منقاد و رام. (منتهی الارب). فرس مطیع. || فرس هزم الصوت؛ که صدایش به صدای رعد ماند. (اقرب الموارد).
هزم
[هَ زَ] (ع اِ) بانگ کمان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هزم
[هَ] (اِخ) جایی است از مدینه.
هزمان
[هَ] (ق) مخفف هر زمان باشد که افادهء هر دم و هر ساعت می کند. (برهان) :
آسمان آسیای گردان است
آسمان آسِمان کند هزمان.
کسائی.
کز فروغ مکارمش هزمان
مورچه بشمرد ز دور ضریر.
خسروی سرخسی.
ز بس برسختن زرّش به جای مردمان، هزمان
ز ناره بگسلد کپّان ز شاهین بگسلد پله.
دقیقی(1).
دو هفته برآمد بر این روزگار
که...
هزمان
[هَ] (اِخ) جایی است که چاههای جریر در آنجا بود و اهل آن شکایت به حضرت نبوی بردند، آن حضرت امر آنان را فیصل داد. (معجم البلدان).
هزمان
[هُ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش ساردوئیهء شهرستان جیرفت. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8).
هزمجه
[هَ مَ جَ] (ع اِ) سخن متتابع و پیاپی. || آمیزش آوازهای زائد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هزمره
[هَ مَ رَ] (ع اِ) جنبش سخت. (منتهی الارب). حرکت شدید. (اقرب الموارد). || (مص) نیک سرزنش و عتاب کردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سختی نمودن. (منتهی الارب). عنف. (اقرب الموارد).
هزمه
[هَ مَ] (ع اِ) یکی از هزم، هر جای نشیب و مغاک. ج، هزم، هزوم. || مغاکچهء ترید و سیب و جز آن که از غمز انگشت پیدا آید. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هزمه
[هَ زِ مَ] (ع ص) سخت جوشان: قِدْر هزمه؛ دیگ سخت جوشان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هزمی
[هَ می ی] (ص نسبی) منسوب به هزمه که نام جد خاندانی است. (از سمعانی).
