هستی آزاد
[هَ یِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) وجود مطلق. (آنندراج). رجوع به هستی شود.
هستیا
[هِ] (اِخ)(1) ربه النوع آتشگاه و تجسم آن و نخستین دختر کرونوس و رئا، و خواهر زئوس و هرا می باشد. با آنکه آپولن و پوزوئیدن نسبت به وی اظهار علاقه میکردند، زئوس به وی دستور داد که بکارت خود را همیشه محفوظ دارد، نیز زئوس افتخارات و احتراماتی چند...
هستی بخش
[هَ بَ] (نف مرکب)زندگی بخش. آنکه به دیگری آثار هستی دهد :
ذات نایافته از هستی، بخش
کی تواند که شود هستی بخش؟جامی.
هستیجان
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش نراق شهرستان محلات که 160 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه سار و محصول عمده اش غلات و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج1).
هستی جاودانه
[هَ یِ وِ نَ / نِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) مقابل هستی دوروزه و هستی موهوم و هستی ناقص که کنایه از حیات چندروزه است. (آنندراج). رجوع به هستی شود.
هستیدن
[هَ دَ] (مص) بودن و شدن. || راضی شدن و قبول کردن. || شایستن و ارزیدن و ارزش داشتن. (ناظم الاطباء).
هستی دوروزه
[هَ یِ دُ زَ / زِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) زندگانی ناپایدار و فانی. (ناظم الاطباء).
هستی صرف
[هَ یِ صِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) وجود مطلق. (ناظم الاطباء). رجوع به هستی آزاد شود.
هستی فروش
[هَ فُ] (نف مرکب) کنایه از کسی که بر خود اثبات هستی کند و درواقع چنان نباشد. (آنندراج). آنکه اعتماد می کند بر درازی عمر و بر بقا. (ناظم الاطباء).
هستی لیوس
[هُ] (اِخ)(1) سومین پادشاه روم که زندگی او را از 671 تا 640 ق. م. نوشته اند. وی دو بار با مردم آلبا جنگید. دربارهء مرگ او نوشته اند که چون در تقدیم قربانی برای خدای خدایان مرتکب خطایی شد ژوپیتر بر او خشم گرفت و خرمن عمرش را با...
هستی ناکس
[هَ یِ کَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) عمر فانی و ناپایدار و کوتاه. (ناظم الاطباء).
هسجان
[هِ] (اِخ) دهی است به عجم. (منتهی الارب). رجوع به هستیجان شود.
هسد
[هَ سَ] (ع اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به اسد شود. || (ص) مرد دلیر. ج، هساد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هساد شود.
هسر
[هَ سَ] (اِ) هسیر. (حاشیهء برهان چ معین). یخ را گویند، و آن آبی است که در زمستان مانند شیشه بندد. (برهان). یخ. (اسدی).
هسره
[هُ رَ] (ع اِ) نزدیکان و خویشان از اعمام و اخوال. (منتهی الارب). اصل اسره است، و همزه به هاء بدل شده است. (از اقرب الموارد).
هسع
[هَ] (ع مص) شتافتن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هسک
[هَ سَ] (اِ) غله برافشان را گویند، و آن آلتی باشد که به آن غله به باد دهند تا از کاه جدا شود. (برهان) (جهانگیری). رشیدی هسد با دال ضبط کرده. سروری نویسد: هسک به وزن نمک، همان هید که مرقوم شد یعنی چیزی که غله را بدان به باد...
هسک دانه
[هَ سَ نَ / نِ] (اِ مرکب) قرطم. عصفر کاجیره. کاغاله. (یادداشت به خط مؤلف).
هسم
[هَ] (ع مص) شکستن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هسم
[هُ سُ] (ع ص، اِ) داغ کنندگان. (منتهی الارب). لغتی است در حُسُم. (اقرب الموارد). رجوع به حسم شود.
