هژیر
[هُ / هَ] (ص) نیکو. (اسدی). ستوده و پسندیده و خوب و نیک. (برهان) :
از ایرانیان هرکه مرد است پیر(1)
که شان بند کردن نباشد هژیر.
دقیقی (دیوان چ دبیرسیاقی ص 37).
به شاه جهان گفت زردشت پیر
که در دین ما این نباشد هژیر.دقیقی.
یکی نامه بنوشت خوب و هژیر
سوی نامور خسرو دین پذیر.دقیقی.
بگشتند...
هژیره
[هَ رَ / رِ] (اِ) شایستگی و لیاقت. || هرچیز که آن را محترم دارند و خاصگی. || زیبائی. || جلدی و چابکی. || هوشیاری. || (ص) ستوده و پسندیده و مطبوع و خوب و نیک و سزاوار ستایش. (ناظم الاطباء).
هژینه
[هَ نَ / نِ] (اِ) هزینه. (ناظم الاطباء). رجوع به هزینه شود.
هس
[ ] (اِ) نام درختی است. کوله خاس. خاس. خاش. طیم. عودالخیر. شرابه. کنگه. چخ. الاش. (یادداشت به خط مؤلف).
هس
[هَس س] (ع مص) کوفتن چیزی را و شکستن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || سخنی اندیشیدن مرد و امری درآمدن در دل وی. (منتهی الارب). حدیث نفس. || اخفاء کلام. (از اقرب الموارد).
هس
[هُس س](1) (ع اِ صوت) کلمه ای است که بدان گوسپندان را زجر کنند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
(1) - در اقرب الموارد به کسر و ضم اول و تخفیف سین ضبط شده است.
هساد
[هِ] (ع اِ) جِ هَسَد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هساهس
[هَ هِ] (ع اِ) جِ هسهسه. (منتهی الارب). || راه پیمایی در شب. (از ناظم الاطباء). || آواز سپل شتر. (از اقرب الموارد).
- هساهس الناس؛ کلام خفی که فهمیده نشود. (از اقرب الموارد) (آنندراج).
- هساهس الجن؛ عزیف جن. صوت جن. (از اقرب الموارد). آواز خفی جن که به شب در...
هسب
[هَ] (ع ص) بسنده و کفایت. (منتهی الارب). کفایه. مانند حسب، و هاء بدل حاء است. (از اقرب الموارد). رجوع به حَسْب شود.
هسبت
[هَ بَ] (ع اِ) حصبه، و سرخچه. (یادداشت به خط مؤلف).
هسبت
[هَ بَ] (ص) بیگانه و اجنبی و نکره و ناشناس. (ناظم الاطباء).
هسبند
[هَ بَ] (ن مف مرکب) مخفف هست بند. حسبند. عاشق. سخت شیفته. در تداول، هسبند کسی شدن؛ سخت عاشق و شیفتهء او گردیدن. سخت مفتون و بیقرار شدن. دل بستن. (از یادداشتهای مؤلف).
هسپستان
[هَ پِ] (اِخ) دهی است از بخش حومهء شهرستان ارومیه دارای 120 تن سکنه. محصول عمده اش غله، انگور، توتون، چغندر و حبوب است. آب آن از رودخانهء شهرچای است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
هست
[هَ] (اِمص) وجود. هستی. (یادداشت به خط مؤلف) :
پیش هست او بباید نیست بود
چیست هستی پیش او کور کبود.مولوی.
جز حق حکمی که حکم را شاید نیست
هستی که ز حکم او برون آید نیست.
(منسوب به خواجه نصیر طوسی).
- به هست آمدن؛ به وجود آمدن. (یادداشت مؤلف).
- به هست آمده؛ موجود. آفریده....
هستان
[هَ] (اِ) وجود و هستی و بُوِش و فرتاش. (ناظم الاطباء).
هستان
[هَ] (اِخ) دهی است از دهستان جی از بخش حومهء شهرستان اصفهان. آب آن از زاینده رود و چاه و محصول عمده اش غله، پنبه و میوه و سکنهء آن 148 تن است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج10).
هست استا
[هَ اَ] (اِ مرکب) جادوگر و ساحر و افسونگر. (ناظم الاطباء). || جادویها. (مهذب الاسماء) (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی). رجوع به هست واَستا شود.
هست اول
[هَ تِ اَوْ وَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) (اصطلاح فلسفه) آن جوهر بود که وحدت بدو متحد شد، و آن عقل کلی است که او را فیلسوف «عقل فعال» خواند، و آغاز هستی ها اوست. (جامع الحکمتین ناصرخسرو ص148).
هستبر
[هَ بَ] (اِخ) یکی از صور فلکی شمالی که به تازی ثعبان گویند. (ناظم الاطباء) (اشتینگاس). رجوع به هشتنبر شود.
هست بند
[هَ بَ] (ن مف مرکب) هسبند. رجوع به هسبند شود.
