هزمی
[هُ زَ می ی] (ص نسبی) منسوب به هزم که نام جد خاندانی است. (از سمعانی).
هزن
[هُ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش کهنوج شهرستان جیرفت دارای یکصد تن سکنه. محصول آن خرما است و آب آن از قنات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8).
هزنبر
[هَ زَمْ بَ] (ع ص)(1) زیرک تیزسر. (منتهی الارب) (آنندراج). || مرد بدخوی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
(1) - أو الصواب بزائَین. (از منتهی الارب).
هزنبران
[هَ زَمْ بَ] (ع ص)(1) زیرک تیزسر. || مرد بدخوی. (منتهی الارب) (آنندراج).
(1) - أو الصواب بزائَین. (از منتهی الارب).
هزنوع
[هُ] (ع اِ) بیخ گیاهی شبیه طرثوث. (منتهی الارب). و صحیح آن به راء مهمله و غین معجمه است. (از اقرب الموارد). رجوع به هرنوغ شود.
هزو
[هَ] (ص) مردم دلیر و شجاع را گویند. (برهان).
هزو
[هَزْوْ] (ع مص) سیر نمودن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || رفتن. (منتهی الارب). || افسوس داشتن. (تاج المصادر بیهقی).
هزو
[هَ زَ / زُو] (اِ) جانور آبی که آن را به هندی اود گویند به واو مجهول، و به ترکی قندز. (غیاث).
هزو
[هُ] (اِخ) قلعه ای است در ساحل بحر فارس. (معجم البلدان). هزو و ساویه دیگر نواحی اعمال است از ساحلیات که با جزیرهء قیس رود و به حکم امیر کیش باشد و با گرم سیر زمین کرمان پیوسته است. (فارسنامهء ابن بلخی). در مآخذ جغرافیایی متأخر نام آن نیست.
هزوارش
[هُزْ رِ] (اِ) زوارش. از مصدر اوزوارتن(1) به معنی بیان کردن، تفسیر نمودن و شرح دادن است. و به همین معنی در نامه های پهلوی، چون دینکرد و بندهش و نامکیهای منوچهری و چیتکیهای زادسپرم و شکندگمانیک ویچار، و در نوشته های پهلوی تورفان ایزوارتن(2) به کار رفته است، بنابراین...
هزوان
[هَزْ] (اِ) به معنی زبان است که عربان لسان گویند. (آنندراج) (برهان). مصحف زوان = زفان = زبان. (حاشیهء برهان چ معین).
هزور
[هَ زَوْ وَ] (ع ص) سست. (منتهی الارب).
هزوع
[هُ] (ع مص) شتافتن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). رجوع به هزع شود.
هزوم
[هُ] (ع اِ) جِ هزم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هزم شود. || جِ هزمه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). جِ هزمه، به معنی هر جای نشیب و مغاک. (آنندراج). رجوع به هزمه شود. || (مص) به صبح نزدیک گردیدن شب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هزوم
[هَ] (ع ص) قوس هزوم؛ کمان سخت آواز. (منتهی الارب).
هزه
[هِزْ زَ] (ع اِمص، اِ) شادمانی. (منتهی الارب). نشاط. ارتیاح. (اقرب الموارد). خورسندی. (منتهی الارب). || خوشدلی. || فراخ خویی که به دهش پیدا گردد. (منتهی الارب). || تردد بانگ تندر. || آواز جوشش دیگ. || نوعی از رفتار شتر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هزت شود.
هزهاز
[هَ] (ع ص) آب بسیار روان. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || سیف هزهاز؛ شمشیر جنبان و روشن بسیارآب درخشان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هزه جان
[هَ زَ] (اِخ) دهی است از بخش ورزقان شهرستان اهر که دارای 464 تن سکنه است. آب آن از چاه و محصول عمده اش غله و سردرختی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
هزهز
[هُ هُ] (ع ص) آب بسیار و روان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || بئر هزهز؛ چاه دورتک. (منتهی الارب). چاه عمیق. (از اقرب الموارد). || نهر هزهز؛ جوی جنبان. (منتهی الارب). که موج زند از صافی. (از اقرب الموارد).
هزهز
[هُ زَ هِ] (ع ص) آب بسیار و روان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || صاف از آب و شمشیر: ماء هزهز و سیف هزهز؛ صاف. (از اقرب الموارد).
