هزهزه
[هَ هَ زَ] (ع مص) برانگیختن فتنه و شورش و جنگ میان مردم. || خوار و رام گردانیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || جنبانیدن. (منتهی الارب). حرکت دادن. (اقرب الموارد).
هزیج
[هَ] (ع اِ) پاره ای از شب. (منتهی الارب). هزیع. (اقرب الموارد). رجوع به هزیع شود.
هزیر
[هَ] (ع ص) به عصا درخسته و رانده. (منتهی الارب).
هزیره
[هُ زَ رَ] (ع ص مصغر) مصغر هزره، یعنی سخت کسلمند. (منتهی الارب).
هزیز
[هَ] (ع مص) به نشاط آوردن حادی، شتران را به سرود. || فروافتادن ستاره و درخشیدن در فروشدن. رجوع به هِزّه شود. || (اِ) آواز و بانگ وزش باد. || تردد آواز تندر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هزیع
[هَ] (ع اِ) پاره ای از شب و مقدار سه یک یا چهاریک از شب. (منتهی الارب). و فارابی گوید یک نیمه از شب، و گویند ساعتی از آن. گویند: مضی هزیع من اللیل. (اقرب الموارد). || (ص) مرد گول. (منتهی الارب). احمق. (اقرب الموارد). ج، هُزُع. (اقرب الموارد).
هزیل
[هِزْ زی] (ع ص) کثیرالهزل. (اقرب الموارد).
هزیل
[هَ] (ع ص) لاغر. نزار. ج، هزلی. (یادداشت مؤلف). ضد سمین. ج، هَزْلی. (اقرب الموارد).
هزیله
[هَ لَ] (ع اِمص) اسمی است مشتق از هزل، مانند شتیمه از شتم. (اقرب الموارد). || لاغری. ثم فشت الهزیله فی الابل. ج، هزائل، هَزْلی. (اقرب الموارد).
هزیلی
[هُزْ زَ لا] (ع اِ) کار شعبده باز که در شعبده های خویش چابک دست باشد. (از اقرب الموارد).
هزیلی
[هُ زَ لی ی] (ص نسبی) منسوب به هزیله که نام زنی است. (سمعانی). (هزیله نام چند زن صحابی است). (از منتهی الارب).
هزیم
[هَ] (ع اِ) تندر. || آواز تندر. || (ص) اسب سخت آواز. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || باران که نایستد، چنانکه گویی ابر شکافته شده است. (اقرب الموارد).
هزیم
[هُ زَ] (اِخ) نخلستانی و قرایی است در زمین یمامه ازآنِ بنی امرءالقیس. (از معجم البلدان).
هزیم
[هُ زَ] (اِخ) شهری است در یمن. (معجم البلدان).
هزیمت
[هَ مَ] (ع اِمص) هزیمه. گریز به هنگام شکست. گریز. فرار. گریز از دشمن و خطر شکست. ضد فتح :
هزیمت به هنگام بهتر که جنگ
چو تنها شدم نیست جای درنگ.فردوسی.
در هزیمت چون زنی بوق ار بجایستت خرد
ورنه مجنونی چرا می پای کوبی در سُرُب؟
ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص 36).
در هزیمت...
هزیمت افتادن
[هَ مَ اُ دَ] (مص مرکب)شکست پیش آمدن. شکست خورده شدن :لشکر امیر سبکتکین را نیک بمالیدند و نزدیک بود که هزیمت افتادی. (تاریخ بیهقی).
هزیمت برافکندن
[هَ مَ بَ اَ کَ دَ](مص مرکب) شکست دادن :
روز از پی کمین چو سکندر کشد کمان
بر خیل شب هزیمت دارا برافکند.خاقانی.
هزیمت رفتن
[هَ مَ رَ تَ] (مص مرکب)گریزان شدن. گریختن : ایشان هزیمت رفتند. (فارسنامهء ابن بلخی).
هزیمت شدن
[هَ مَ شُ دَ] (مص مرکب)شکست خوردن و گریزان شدن :
هزیمت شد از وی سپاه قلون
به یکبارگی بخت او شد نگون.فردوسی.
بدین گونه بود او همی روز جنگ
اگر زو هزیمت شوم نیست ننگ.فردوسی.
نشاطی برپای شد که گفتی در این بقعت غم نماند و همه هزیمت شد. (تاریخ بیهقی). چون بوعلی بدید...
هزیمت کردن
[هَ مَ کَ دَ] (مص مرکب)شکست دادن و گریزاندن : بواسحاق را هزیمت کردند، وی بگریخت و مردمش بیشتر درماندند. (تاریخ بیهقی).
