هزارگانی
[هَ / هِ] (ص نسبی)هزاردیناری. آنچه هزار دینار ارزد یا هزار مثقال طلا در آن باشد : خلعت پوشانید که کمر هزارگانی بود در آن خلعت. (تاریخ بیهقی). پیش آمد کمر زر هزارگانی بسته با کلاه دوشاخ و ساختش هم هزارگانی بود. (تاریخ بیهقی). || پرارزش و گرانبها :
ور خود...
هزارگز
[هَ / هِ گَ] (اِ مرکب) اصطلاحی است که گاهی به جای کیلومتر به کار میرود و واحد طول در مسافت شهرها و راههاست.
هزارگز
[هَ / هِ گَ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش زرند شهرستان کرمان. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8).
هزارلا
[هَ / هِ] (اِ مرکب) شکنبه. هزارخانه. هزارتو. هزارتوی. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به هزارتو و هزارخانه شود.
هزارلات
[هِ] (اِخ) دهی است از رامسر که دارای 35 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج2).
هزارم
[هَ / هِ رُ] (عدد ترتیبی، ص نسبی)شماره ای از هر چیز که پس از نهصدونودونهم و پیش از هزارویکم است.
هزارمنی
[هِ مَ] (اِخ) دهی است از بخش رامهرمز شهرستان اهواز دارای 75 تن سکنه. آب آن از رودخانهء رامهرمز و محصول عمده اش غله، برنج، کنجد و بزرک است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج6).
هزارمنی
[هِ مَ] (اِخ) دهی است از بخش واهان شهرستان خرم آباد دارای 106 تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله، لبنیات و پشم و هنر دستی زنان بافتن سیاه چادر است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج6).
هزارمی
[هَ / هِ رُ] (ص نسبی، اِ) رجوع به هزارمین شود.
هزارمیخ
[هَ / هِ] (ص مرکب، اِ مرکب)خرقهء درویشان که بخیهء بسیار بر آن زده باشند، و آن را هزارمیخی هم میگویند. (برهان). نوعی از لباس فقرا که به رشته های گنده جابه جا دوزند. (غیاث) :
چو پشت قنفذ گشته تنورش از پیکان
هزارمیخ شده درعش از بسی سوفال.
زینبی.
برکش میخ غم ز...
هزارمیخه
[هَ / هِ خَ / خِ] (ص نسبی)آنچه با میخهای بسیار استوار شده باشد و به کنایت در توصیف آسمان به کار رود :
حصن هزارمیخه عجب دارم
سست است سخت پایهء دیوارش.
ناصرخسرو.
رجوع به هزارمیخ و هزارمیخی شود.
هزارمیخی
[هَ / هِ] (ص نسبی، اِ مرکب)هزارمیخ. (برهان). جبهء درویشان :
دلقش هزارمیخی چرخ و به جیب چاک
بازافکنش ز نور و فراویزش از ظلام.
خاقانی.
تیغ یک میخ آفتاب گذشت
جوشن شب هزارمیخی گشت.نظامی.
چو گشت نغمهء مرغان صبحگاه بلند
هزارمیخی شب بر خود آسمان بدرید.
امیرخسرو.
دوتوییِ فقرا جامه ای است کز عظمت
هزارمیخی افلاکش آستر یابی.
سلمان ساوجی.
||...
هزارمین
[هَ / هِ رُ] (ص نسبی، اِ) هزارم. تعدادی که پس از نهصدونودونهم و پیش از هزارویکم قرار گیرد. رجوع به هزارم شود.
هزارنوا
[هَ / هِ نَ] (ص مرکب) آنکه هزار آهنگ دارد و نواهای بسیار گوناگون نوازد :
با مطرب هزارنوا باده نوش کن
در موسمی که زاغ هزیمت شد از هزار.
سوزنی.
رجوع به هزارآوا شود.
هزاره
[هَ / هِ رَ / رِ] (اِ) پهلوی هزارک(1). هزار سال پس از تاریخ معیّن. (حاشیهء برهان چ معین). هزار سال. ده صد سال. یک دورهء هزارساله از تاریخ. (از یادداشتهای مؤلف) : از وقت آدم تاکنون هفت هزارسال است و این هزارهء آخرین است. (مجمل التواریخ و القصص). ||...
هزاره
[هَ / هِ رَ / رِ] (اِ) حصهء پایین دیوار. (حاشیهء برهان چ معین). ایزار. ایزاره. ازار. ازاره، و آن قسمی از دیوار است که با آجر و سنگ و جز آن از زمین بردارند تا کف تاقچهء زیرین. (یادداشت به خط مؤلف). چینه کشی پای دیوار است که ارتفاع...
هزاره
[هِ / هَ رَ] (اِخ) قومی از افاغنه. (آنندراج). طایفه ای از عشایر شیعی مذهب. (یادداشت به خط مؤلف).
هزارهزار
[هَ هَ / هِ هِ] (عدد مرکب، ص مرکب، اِ مرکب) هزار برابر هزار. یک میلیون :فراغت دل هزارهزار مردم. (تاریخ بیهقی). خراج پارس سی وشش هزارهزار درهم برآمد چنانکه سه هزارهزار دینار باشد. (فارسنامهء ابن بلخی). و قرار داد که از آن کوره جمله دوهزارهزار درم خدمت بیت المال...
هزاری
[هَ / هِ] (ص نسبی) نزد کشتی گیران، کسی که هر روز هزار بار تخته شلنگ نماید. (غیاث) (آنندراج) :
ای که در هند جفا تیغ تو کاری باشد
منصب تخته شلنگ تو هزاری باشد.
میر نجات.
هزاری
[هِ] (اِخ) دهی است از بخش قصرقند شهرستان چاه بهار که دارای 100 تن سکنه است. آب آن از رودخانه و محصول آن غله، خرما و برنج است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8).
