هرمزد
[هُ مَ] (اِخ) موبدی از معاصران قباد ساسانی. (ولف) :
کس آید سوی خرهء اردشیر
که آید به درگاه هرمزد پیر.فردوسی.
هرمزدآباد
[هُ مَ] (اِخ) از رستاق فراهان. (تاریخ قم ص119). رجوع به هرمزآباد شود.
هرمزدآباد
[هُ مَ] (اِخ) از رستاق ساوه و طسوج فیستین. (تاریخ قم ص114). رجوع به هرمزآباد شود.
هرمزدآباد
[هُ مَ] (اِخ) از دیهیهای جبل. (تاریخ قم ص136). رجوع به هرمزآباد شود.
هرمزدآباد
[هُ مَ] (اِخ) از رستاق قاسان. (تاریخ قم ص118). رجوع به هرمزآباد شود.
هرمزدآباد
[هُ مَ] (اِخ) از مزارع اروندجرد. (تاریخ قم ص139). رجوع به هرمزآباد شود.
هرمزد اردشیر
[هُ مَ اَ دَ] (اِخ) هرمز اول. (ایران در زمان ساسانیان کریستن سن ترجمهء رشید یاسمی ص22). هرمز اول پسر شاپور اول است. ولی پیش از سلطنت او را هرمزد اردشیر میخواندند. (ایران در زمان ساسانیان ص252 از ترجمهء رشید یاسمی). رجوع به ساسانیان شود.
هرمزد اردشیر
[هُ مَ دِ اَ دَ] (اِخ) نام قدیم سوق الاهواز است و نام اهواز یا سوق الاهواز را تازیان به این شهر داده اند. (از ایران در زمان ساسانیان ترجمهء رشید یاسمی ص252).
هرمزدانیارآباد
[هُ مَ] (اِخ) از رستاق میلادجرد. (تاریخ قم ص115).
هرمزدانیارآباد
[هُ مَ] (اِخ) از دیه های ساوه. (تاریخ قم ص140).
هرمزد اول
[هُ مَ دِ اَوْ وَ] (اِخ) رجوع به هرمز اول و ساسانیان شود.
هرمزدپرستی
[هُ مَ پَ رَ] (حامص مرکب) پرستش هرمزد. || مذهب زردشت. این ترکیب را پیرنیا در ایران باستان در صفحات 2628، 2688 به کار برده است.
هرمزد پنجم
[هُ مَ دِ پَ جُ] (اِخ) رجوع به هرمز پنجم و نیز رجوع به ساسانیان شود.
هرمزد چهارم
[هُ مَ دِ چَ رُ] (اِخ) رجوع به هرمز چهارم و ساسانیان شود.
هرمزد دوم
[هُ مَ دِ / دُوْ وُ] (اِخ) رجوع به هرمز دوم و ساسانیان شود.
هرمزدروز
[هُ مَ] (اِ مرکب) روز اول ماه :
یکی کودک آمدش هرمزدروز
به نیک اختر و فال گیتی فروز.فردوسی.
دگر گفت کاین نامهء دلفروز
فرستاده آمد به هرمزدروز.اسدی.
رجوع به هرمز و هرمزد و اورمزد شود.
هرمزد سوم
[هُ مَ دِ سِ وُ / سِوْ وُ] (اِخ)رجوع به هرمز سوم و ساسانیان شود.
هرمزد شاه
[هُ مَ] (اِخ) هرمز ساسانی پسر انوشیروان :
جهاندار فرزند هرمزد شاه
که زیبای تاج است و زیبای گاه.فردوسی.
رجوع به هرمز چهارم و ساسانیان شود.
هرمزد کوه
[هُ مَ] (اِخ) نام یکی از کوههای رشته جبال البرز در مشرق شروین کوه و بر سر راه خراسان. (از مازندران و استرآباد رابینو، ص19 از ترجمهء فارسی). رجوع به هرمزکوه شود.
هرمزدگان
[هُ مَ] (اِخ) جلگه ای بوده است میان بهبهان و شوشتر. (از ایران باستان پیرنیا صص2532 - 2538). در مآخذ جغرافیایی متأخر نام این جلگه نیست.
