هرزه لاییدن
[هَ زَ / زِ دَ] (مص مرکب)بیهوده گفتن. (حاشیهء برهان چ معین، ذیل هرزه لای). هرزه دراییدن. لک درایی کردن. یاوه گفتن. چرند گفتن. بیهوده گفتن. هذیان گفتن. رجوع به هرزه شود.
هرزه مرس
[هَ زَ / زِ مَ رَ] (ص مرکب)سگ هرزه گرد که بیهوده گردش میکند. (ناظم الاطباء). سگ ولگرد و قلاده بریده. در این ترکیب مرس ریسمانی است که به گردن اندازند :
آرزو چند به هر سوی کشاند ما را
این سگ هرزه مرس چند دواند ما را.
صائب.
هرزه ورز
[هَ زِ وَ] (اِخ) دهی است از دهستان خانمرود بخش هریس شهرستان اهر واقع در 6000گزی جنوب خاوری هریس و 29500گزی راه شوسهء تبریز به اهر. جلگه ای است معتدل و دارای 178 تن سکنه. از چشمه ها مشروب میشود و محصول عمده اش غله، حبوبات، سردرختی و شغل مردم...
هرزه ول
[هَ زَ وِ] (اِخ) دهی است از دهستان رحمت آباد بخش رودبار شهرستان رشت، واقع در 9 هزارگزی خاور رودبار و 3 هزارگزی منجیل. جایی است کوهستانی و سردسیر و دارای 337 تن سکنه. از رود هرزه ول مشروب میشود. محصول عمده اش لبنیات و صیفی است. شغل اهالی زراعت...
هرزید
[هَ] (اِ) امداد و مدد. (برهان). برساختهء دساتیر است. رجوع به فرهنگ دساتیر ص274 شود.
هرژفدک
[هَ فَ دَ] (اِ) بیدستر. || نام یک قسم گیاهی. (ناظم الاطباء).
هرس
[هَ] (اِ) چوب پوشش خانه. (برهان) :مسجد را بقدر بیست هرس افزون کرد. (فردوس المرشدیه). بقدر آنکه به هفت هرس پوشیده شد. (فردوس المرشدیه).
هرس
[هِ] (اِ) اولْ شیری که از پستان زن پس از زاییدن سیلان می یابد. (ناظم الاطباء).
هرس
[هَ رَ] (اِ) بریدن شاخه های زیادی درخت. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به هرس کردن شود.
هرس
[هَ] (ع مص) سخت خوردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سخت خوار شدن. (منتهی الارب). || خرد کردن و هریسه کردن چیزی را. (اقرب الموارد). || (اِ) گربه. (منتهی الارب). سنور. (اقرب الموارد).
هرس
[هَ رَ] (ع مص) سخت خوار گردیدن. (منتهی الارب). شدید خوردن و پنهان خوردن. (اقرب الموارد).
هرس
[هَ رِ] (ع ص) شیر استواراندام بسیارخوار. || جامهء کهنه. || مکان هرس؛ جایی که هراس رویاند. (اقرب الموارد).
هرسبان
[هَ] (اِخ) هرسی. نام یکی از دهات کلارستاق تنکابن بوده است. (از مازندران و استرآباد رابینو ص145 ترجمهء فارسی).
هرسبان
[هَ رَ] (اِخ) دهی است از دهستان بافت بخش هوراند شهرستان اهر، واقع در 19 هزارگزی شمال خاوری هوراند و 41 هزارگزی راه شوسهء اهر به کلیبر. جایی کوهستانی. معتدل و دارای 135 تن سکنه است. محصول عمده اش غلات، برنج، پنبه، سردرختی و کار مردم زراعت و گله داری...
هرستان
[هُ رِ] (اِخ) دهی است از دهستان ماربین اصفهان که در 3 هزارگزی باختر سده و در کنار راه شوسه قرار دارد. جایی است جلگه و معتدل و دارای 1431 تن سکنه. از زاینده رود مشروب میشود و محصول عمده اش غله، پنبه، صیفی، میوه، تنباکو و کار مردم زراعت...
هرستانه
[هُ رِ نَ] (اِخ) دهی است از بخش خوانسار شهرستان گلپایگان واقع در 8 هزارگزی شمال خوانسار و یکهزارگزی باختر راه شوسهء خوانسار به گلپایگان. جایی است کوهستانی، معتدل و دارای 563 تن سکنه. از قنات مشروب میشود و محصول عمده اش غله، تریاک، تنباکو و لبنیات، و کار مردم...
هرستانه
[هُ رِ نَ] (اِخ) دهی است از دهستان جاپلق بخش الیگودرز شهرستان بروجرد واقع در 30 هزارگزی شمال خاوری الیگودرز و 22 هزارگزی شمال راه شوسهء الیگودرز به گلپایگان جایی است کوهستانی معتدل و دارای 255 تن سکنه. از چشمه و قنات مشروب میشود. محصول عمده اش غله و لبنیات....
هرس کردن
[هَ رَ کَ دَ] (مص مرکب)فرخو کردن. شاخه های زاید درخت را بریدن. بریدن شاخه های رز را تا بار بیشتر دهد. تقضیب. (از یادداشتهای مؤلف).
هرسم
[هَ رَ سَ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای بخش مرکزی شهرستان اسلام آباد غرب (شاه آباد) است. این دهستان در خاور و جنوب خاوری اسلام آباد واقع است. منطقه ای است کوهستانی و سردسیر. آب قراء آن قسمتی از رودخانهء محلی و قسمتی از چشمه ها و قنوات تأمین میشود....
هرسم
[هَ رَ سَ] (اِخ) ده مرکزی دهستان هرسم بخش مرکزی شهرستان شاه آباد واقع در جنوب خاوری شاه آباد و 6 هزارگزی خاور باریکه نظام. دشتی است سردسیر و در حدود 1000 تن سکنه دارد. از چشمهء معروف سراب هرسم مشروب میشود. محصول عمده اش گندم، جو، چغندرقند، توتون، ذرت،...
