هرزند
[هَ زَ] (اِخ) دهی است در 99 هزارگزی تبریز میان مرند و رال و در آنجا ایستگاه خط آهن است. (یادداشت به خط مؤلف). مردم آنجا به فارسی سخن گویند. (یادداشت دیگر). رجوع به هرزندات، هرزند جدید و هرزند عتیق و هرزند کهنه شود.
هرزندات
[هَ زَ] (اِخ) نام یکی از دو دهستان بخش زنوز شهرستان مرند که در شمال بخش واقع و محدود است: از شمال به جلفا، از جنوب به دهستان حومهء زنوز از خاور به دیزمار باختری، از باختر به دهستان یکانات. جایی کوهستانی و ییلاقی است و از رود زنوز و...
هرزند جدید
[هَ زَ دِ جَ] (اِخ) دهی است از دهستان هرزندات بخش زنوز شهرستان مرند که مرکز این دهستان شمرده میشود و در 25 هزارگزی شمال مرند و 7 هزارگزی خط آهن تبریز به جلفا قرار گرفته است. جایی است معتدل و دارای 1935 تن سکنه. از چشمه ها مشروب میشود....
هرزند عتیق
[هَ زَ دِ عَ] (اِخ) رجوع به هرزند کهنه شود.
هرزند کهنه
[هَ زَ دِ کُ نِ] (اِخ) دهی است از دهستان هرزندات بخش زنوز شهرستان مرند، واقع در 30 هزارگزی شمال مرند و پنج هزارگزی شوسهء مرند به جلفا. جلگه ای معتدل و دارای 1298 تن سکنه است. از چشمه ها مشروب میشود. محصول عمده اش غله و زردآلو و شغل...
هرزندیق
[هَ زَ] (اِخ) یا هرزنق. دهی است از دهستان مواضعخان شهرستان اهر، واقع در 17 هزارگزی جنوب ورزقان و 16 هزار و پانصدگزی راه شوسهء تبریز به اهر. جایی کوهستانی و معتدل و دارای 234 تن سکنه است. از چشمه ها مشروب میشود و محصول عمده اش غله و کار...
هرزنق
[هَ زَ] (اِخ) رجوع به هرزندیق شود.
هرزوقی
[هُ قا] (ع اِ) اسم است حبس و بند را. (منتهی الارب). نام محبس. (اقرب الموارد).
هرزویل
[هَ زَ] (اِخ) هرزبیل. خرزویل. رجوع به هرزه ول، خرزویل و رجوع به سفرنامهء ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص4 شود.
هرزه
[هَ زَ / زِ] (ص) بیهوده. (غیاث) (آنندراج). خیره. (صحاح الفرس). یاوه. یافه. (یادداشت به خط مؤلف) :
چو بیچاره گردی و پیچان شوی
ز گفتار هرزه پشیمان شوی.فردوسی.
خندهء هرزه مایهء جهل است
مرد بیهوده خند نااهل است.سنائی.
گرد بازار هرزه میگردی
خر در آن ره طلب که گم کردی.سنائی.
مشنو ترهات او که بیمار
پر گوید...
هرزه اندیش
[هَ زَ / زِ اَ] (نف مرکب)بداندیش. غلط اندیش. آنکه رای و اندیشهء درست ندارد :
بدین شکرانه داد آن هرزه اندیش
دو پانصد بختهء فربی به درویش.
نزاری قهستانی.
هرزه بیان
[هَ زَ / زِ بَ] (ص مرکب) آن که سخنان ناپسند بر زبان راند و بدین کار خو گرفته باشد. (یادداشت به خط مؤلف).
هرزه بیل
[هَ زَ] (اِخ) هرزبیل. هرزویل. خرزویل. نام محلی است در نزدیکی منجیل. رجوع به خرزویل و هرزه ول شود.
هرزه پا
[هَ زَ / زِ] (ص مرکب) آن که به هر جای شایسته و ناشایسته رود. آنکه خوانده و ناخوانده به سرای دیگران رود. (یادداشت به خط مؤلف.) || آن که پای در هر کفش کند و پای افزار دیگران را پوشد. (یادداشت به خط مؤلف).
هرزه چانگی
[هَ زَ / زِ نَ / نِ] (حامص مرکب) پرحرفی و یاوه گویی. (ناظم الاطباء). پرچانگی. ور زدن. پر گفتن. (یادداشت به خط مؤلف).
هرزه چانه
[هَ زَ / زِ نَ / نِ] (ص مرکب)پرحرف. یاوه گو. بیهوده گو. (ناظم الاطباء).
هرزه چشم
[هَ زَ / زِ چَ / چِ] (ص مرکب)آنکه به ادب ننگرد. (یادداشت به خط مؤلف). || آنکه چشم به زن نامحرم دارد. (یادداشت به خط مؤلف).
هرزه خای
[هَ زَ / زِ] (نف مرکب)یاوه گوی و بی صرفه گوی. (آنندراج).
هرزه خرج
[هَ زَ / زِ خَ] (ص مرکب)مسرف که خرج بیجا و بی صرفه کند. تلف خرج. (آنندراج).
هرزه خند
[هَ زَ / زِ خَ] (نف مرکب) آن که بیهوده بخندد. (یادداشت به خط مؤلف). آنکه بی سبب و جهت خنده می کند. (ناظم الاطباء).
