هراس
[هَ] (ع اِ) درختی خاردار که بارش مانند کنار است و واحد آن هراسه است و عبارت اللسان چنین است: درختی که خارهای درشت دارد. (از اقرب الموارد). درختی است خاردار، بر آن شبیه کنار. (منتهی الارب).
- هراسناک؛ زمینی که درخت هراس در آن بسیار بود: ارض هرسه؛ زمین درخت...
هراس
[هُ] (اِخ)(1) شاعر معروف رومی که میان سالهای 65 تا 8 ق. م. زیسته است. (از وبستر زبان امریکایی). کینتوس هراسیوس فلاکوس(2) شاعر غزلسرای روم که در سبک طنز انتقادی(3) نیز دست داشت. فرزند یکی از نجبای رم بود. در رم و آتن پرورش یافت. وی در سال 42 ق....
هراسان
[هَ] (نف، ق) ترسان. بیمناک. نگران. (یادداشت به خط مؤلف) :
ز پیکان من شیر ترسان بود
ز خم کمندم هراسان بود.فردوسی.
اگر چند بد کردن آسان بود
بفرجام زو دل هراسان بود.فردوسی.
هماناکه این رزم آسان بُدی
دلم زین سخن کی هراسان بُدی؟فردوسی.
غمی نیست دل کان هراسان کند
که آن را نه خورسندی آسان کند.اسدی.
جهانا من...
هراساندن
[هَ دَ] (مص) ترسانیدن. هراسانیدن. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به هراسانیدن شود.
هراسانیدن
[هَ دَ] (مص) ترسانیدن. هراساندن. هراس دادن. بیم کردن. (یادداشت به خط مؤلف). ضوع. تخویف. (تاج المصادر بیهقی).
هراس افتادن
[هَ اُ دَ] (مص مرکب)ایجاد ترس شدن. بیم و هراس پیش آمدن در کاری : شنزبه گفت: سخن تو دلیل می کند بر آنکه از شیر مگر هراسی و نفرتی افتاده است. (کلیله و دمنه). رجوع به هراس شود.
هراس انگیز
[هَ اَ] (نف مرکب) ترساننده. ترس آور. ترسناک. هراسناک. (یادداشت به خط مؤلف).
هراس دادن
[هَ دَ] (مص مرکب)ترسانیدن. هراسانیدن. (یادداشت به خط مؤلف).
هراس داشتن
[هَ تَ] (مص مرکب)ترسیدن. هراسیدن :
از این بگذری سفله آن را شناس
که از پاک یزدان ندارد هراس.فردوسی.
که دارند روز و شب از بس هراس
به هر کوه دیده، به هر دیر پاس.اسدی.
نه نه کارم ز فلک نیک بد است
من هراس از بتری خواهم داشت.خاقانی.
چنین گفت مرد حقایق شناس
از این هم که...
هراسکان
[هَ] (اِخ) از طسوج قاسان. (تاریخ قم ص114). هرازگان. رجوع به هرازگان شود.
هراسکان
[هَ] (اِخ) از دیههای قاسان. (تاریخ قم ص138). از دهات کاشان بوده است و آن را افراسیاب بنا کرده است هنگامی که بر ایران شهر غالب شد. (از تاریخ قم ص77).
هراسناک
[هَ] (ص مرکب) ترساننده. ترسناک. هراس انگیز. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به هراس شود.
هراسنده
[هَ سَ دَ / دِ] (نف) ترسان. بیمناک. (یادداشت به خط مؤلف).
- هراسنده شدن؛ ترسیدن. هراس داشتن :
چو گنجینهء غارش آمد به دست
هراسنده شد مرد یزدان پرست.
نظامی (شرفنامه ص 337).
چو دید اختران را دل اندر هراس
هراسنده شد مرد اخترشناس.نظامی.
- هراسنده گشتن؛ هراسنده شدن. ترسیدن :
نواحی شناسان راه آزمای
هراسنده گشتند از...
هراسه
[هَ سَ] (ع اِ) یکی از هراس. (منتهی الارب). یک درخت هراس.
هراسه
[هَ سَ / سِ] (اِ) از هراس + ه که پساوند است. (از حاشیهء برهان چ معین). آنچه مردم را بدان ترسانند. (برهان). || چوبی که در میان زراعت بر پای کنند و صورتها و چیزها بر آن نصب کنند تا جانوران زیانکار به جانب زراعت نیایند و آن را...
هراسیدن
[هَ دَ] (مص) ترسیدن. بیم داشتن. هراس داشتن. بشکوهیدن. (یادداشت به خط مؤلف). ترسیدن و واهمه کردن باشد. (برهان) :
کز بیم ناوک تو به مغرب به روز و شب
اندر تن عدو بهراسد همی روان.فرخی.
هنگام مدح او دل مدحت کنان او
از بیم نقد او بهراسد ز شاعری.فرخی.
سمندش چو آن زشت پتیاره...
هراسیده
[هَ دَ / دِ] (ن مف) ترسیده. بیمناک. (یادداشت به خط مؤلف).
- هراسیده دل؛ آنکه دلش نگران و ترسان است. به دل ترسان :
که تا پیل گردد هراسیده دل
نیارد نهادن پی از سوی گل.اسدی.
هراسیوس
[هُ] (اِخ) هراس شاعر روم قدیم. رجوع به هراس شود.
هراش
[هَ] (اِ) قی و استفراغ و شکوفه. (برهان). قی باشد. (اسدی). قی باشد که مستان و بیماران کنند. (صحاح الفرس). هَرارش :
از چه توبه نکند خواجه که هر جای رود
قدحی می بنخورده کندش زود هراش.
شهید بلخی.
هراش
[هِ] (ع مص) بر یکدیگر انگیختن سگان را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || برجستن و حمله کردن و دشمنی ورزیدن. (از اقرب الموارد). || (اِمص) مخاصمه و قتال و این معنی مستعار از هراش سگان است. (اقرب الموارد).
