هدورام
[] (اِخ) رئیس تسخیری که در ایام رحبعام واقع شد. بعضی را گمان چنان است که او و نیرام که رئیس تسخیر ایام سلیمان بود و اورام که در ایام داود رئیس جزیه بوده و سدورام همه یک شخص اند. (از قاموس کتاب مقدس).
هدون
[هُ] (ع مص) آرمیدن. (منتهی الارب). سکون. (از اقرب الموارد). || ترسیدن. (اقرب الموارد). || آرام دادن. (منتهی الارب). رجوع به هدن شود. || خوشنود کردن کودک را. || دفن کردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || تن آسان و فراخ زندگانی شدن. (منتهی الارب). استرخاء. (اقرب الموارد). || آسودن. (منتهی...
هدون
[هِدْ دو] (ع ص، اِ) جِ هَدّ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هدون
[هُ] (ع ص، اِ) جِ هد. (منتهی الارب).
هدوی
[هَ دَ وی ی] (ص نسبی) منسوب به هدأه. (منتهی الارب). منسوب به هداء که ناحیتی است در مکه از سوی طائف. (سمعانی).
هدوی
[هَ دَ وی ی] (اِخ) یوسف بن محمد بن القسم الهدوی الحنفی، مکنی به ابوالقاسم. در مکه از ابوالقاسم یوسف بن علی بن ابراهیم مؤدب حدیث شنید. و ابوالفتیان عمر بن حسن الرواسی حافظ از وی استماع کرد. وی پس از سال 460 ه . ق. درگذشت. (اللباب فی تهذیب...
هده
[هَدْ دَ] (ع اِ) آواز فرورفتن دیوار و مانند آن. (منتهی الارب). صوت وقع الحائط. (اقرب الموارد): سمعت هده؛ صدای فروریختن دیوار یا صخره ای را شنیدم. (از اقرب الموارد).
هده
[هَ دَ / هَدْ دَ] (اِخ) موضعی است میان عسقان و مکه یا آن از طائف است . (منتهی الارب). جایی است بین مکه و طائف. (معجم البلدان).
هده
[هَ دَ] (اِخ) جایی است در مرالظهران و مدر که گل سفیدی است از آنجا به مکه حمل و نقل می کنند. (معجم البلدان).
هده
[هُ دَ / دِ] (اِ) حق و راست و درست باشد چنانکه بیهده ناحق و باطل و هرزه را گویند. (برهان). حق. (اسدی). هوده. قیاس کنید با بیهوده و بیهده. (حاشیهء برهان چ معین) :
مهرجویی ز من و بی مهری
هده جویی ز من و بیهده ای.رودکی.
|| فائده. (برهان).
- بیهده؛ بیفایده....
هدهاد
[هَ] (ع اِ) صاحب مسائل قاضی. (منتهی الارب). یعنی کسی که قاضی معضلات مسائل فقه را از وی پرسد. (اقرب الموارد).
هدهاد
[هَ] (اِخ) ابن شرج بن شرحبیل بن ذی سحر. ملکی از ملوک حمیر و پدر بلقیس ملکهء سباست. (منتهی الارب).
هدهادی
[هَ دی ی] (ص نسبی) منسوب به هدهاد که نام جد ابوعلی احمدبن محمد مروزی است. (از سمعانی).
هدهادی
[هَ دی ی] (اِخ) احمدبن محمد بن عبدالوهاب بن ثابت بن الهاد المروزی الهدهادی، مکنی به ابوعلی و معروف به ابن ابی الذیال، اص مروزی و متولد بغداد بوده از محمد بن صباح الجرجرائی و احمدبن ابراهیم الدورقی و عمر بن شبه و جز آنها استماع حدیث کرد و احمدبن...
هدهد
[هُ هُ] (ع اِ) هر مرغ که بانگ و فریاد کند. || کبوتر بسیاربانگ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || پوپک. ج، هداهد، هداهید. (منتهی الارب). بوبو. بوبویه. پوپو. مرغ سلیمان. شانه سر. شانه سرک. بوبوک. ابوالربیع. ابوالاخبار. (یادداشت به خط مؤلف). گوشت این پرنده در قدیم مصارف طبی بسیار داشته...
هدهد
[هُ هُ] (اِخ) مرغ افسانه ای است که در دربار سلیمان میزیست. داستان این مرغ و پیام آوری او از سلیمان به جانب بلقیس ملکهء سبا در سورهء نمل آمده. رجوع به قرآن کریم سورهء نمل شود.
هدهد
[هُ دَ هِ] (ع اِ) پوپک. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هُدهُد شود.
هدهد
[هَ هَ] (ع اِ) آواز جن. (منتهی الارب). اصوات جن است و واحد ندارد. (اقرب الموارد).
هدهده
[هَ هَ دَ] (ع اِ) بانگ کبوتر. ج، هداهد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (مص) بانگ کردن شتر و مرغ. (منتهی الارب). || حرکت دادن کودک را تا به خواب شود. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || فرود آوردن چیزی را از بلندی به پستی. || نیز گویند: فلان یهدهد الی...
هدهدی
[هُ هُ] (حامص) هدهد بودن. و
به کنایت کار هدهد سلیمان انجام دادن. قاصدی و پیام آوری از آن مستفاد شود :
هم جم و هم محمدی کرده به خدمت درت
روح و سروش آسمان هدهدی و کبوتری.
خاقانی.
رجوع به هدهد شود.
