هاون
[وَ] (اِ) جوغن. جواز. چپسین. مهراس. کماره. ابزاری که در آن چیزی را می کوبند و نرم می کنند. (ناظم الاطباء). ظرفی فلزی (غالباً مسی) یا سنگی که در آن ادویه و تخمهای گیاهان و غیره را با دسته ای کوبند. (حاشیهء برهان). جوازمانندی است که در آن چیزی کوبند....
هاون
[وُ] (معرب، اِ) هاون. رجوع به هاوون شود.
هاونان
[وَ] (پهلوی، اِ) در زبان اوستایی «هاوَنَن» یکی از هشت مقام روحانی(1) دین مزدیسنا است. هاونان بزرگترین پیشوای دارای درجهء نخستین بوده که به تهیه کردن هوم(2) گماشته میشده است. (یشتها ج1 ص469 و 624).
(1) - در روزگاران پیش هفت تن از پیشوایان یا موبدان با هم آیین دینی [...
هاون دسته
[وَ دَ تَ / تِ] (اِ مرکب)ابزاری از سنگ و یا فلز و یا چوب که بدان در هاون چیزی را کوبند. (ناظم الاطباء).
هاون کوب
[وَ] (نف مرکب) شخصی را گویند که به جهت عطاران و طبیبان دارو و اجزای معاجین بکوبد. (برهان) :
ببند ار کحل دین خواهی کمر چون دستهء هاون
به پیش آنکه ارواحند هاونکوب دکانش.
خاقانی.
|| آنکه در هاون چیزی می کوبد. (ناظم الاطباء). || مرکب و سیاهی ساز را نیز گویند. مرکب ساز....
هاونگاه
[وَ] (اِ مرکب) (در زبان اوستایی هاونی) نزد ایرانیان قدیم، یکی از اوقات پنجگانهء روز بوده و آن وقتی است که در آن شربت مقدس هوم تهیه میشده. مدت آن از برآمدن خورشید تا نیمروز بوده است. (از یشتها، تألیف پورداود ج1 ص469).
هاونگ بالا
[وَ] (اِخ) دهی است از دهستان شهاباد بخش حومهء شهرستان بیرجند. واقع در 11 هزارگزی جنوب باختر بیرجند. ناحیه ای است کوهستانی، معتدل و دارای 70 تن سکنه است. از قنات مشروب میشود و محصولات آن میوه و غلات است. اهالی به زراعت مشغولند. صنعت دستی آنان کرباس بافی است....
هاونگ پائین
[وَ] (اِخ) دهی است از دهستان شهاباد بخش حومهء شهرستان بیرجند. در 10 هزارگزی جنوب باختری بیرجند واقع شده. ناحیه ای است کوهستانی دارای آب و هوای معتدل، 35 تن سکنه دارد. محصولات آن غلات و میوه است. اهالی به زراعت مشغولند. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران...
هاونی
[وَ] (اوستایی، اِ) هاونگاه. طرف صبح. رجوع به هاونگاه شود.
هاوون
(معرب، اِ) معرب هاون و به همان معنی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). الذی یدق فیه الدواء و غیره و الاصل هاوون علی فاعول لانه یجمع علی هواوین. قیل هو عربی کانه من الهون و قیل معرب. (اقرب الموارد). معرب است. بر وزن فاعول و هاوَن گفته نمیشود، زیرا در زبان...
هاوه
[] (اِخ) از روستاهای قاسان جزء رستاق طبرش. (تاریخ قم ص118).
هاوهاو
(اِ صوت) رجوع به هاو شود.
هاوی
(ع اِ) ملخ. جراد. (تاج العروس) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (المنجد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): اذا اجدب الناس اتی الهاوی و العاوی. العاوی: الذئب و قال ابن الاعرابی انما هوالغاوی بالعین معجمه، هوالجراد و هو الغوغاء. و الهاوی: الذئب. لان الذئاب تهوی الی خصب. و قالوا: اذا اخصب الزمان...
هاوی
(ع ص) هوادار. ذوالهواء. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (المنجد). || (اِ) حرف الف از حروف الفبا را گویند به جهت وسعت داشتن مخرج آن برای هوا در هنگام تلفظ. (المنجد) (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد).
هاویه
[یَ] (ع ص) مادر گم کرده فرزند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ثاکله. (اقرب الموارد) (تاج العروس).
هاویه
[یَ] (ع اِ) هوا. جو. (اقرب الموارد). میان آسمان و زمین. (منتهی الارب). || الهواء بین الشیئین. (معجم متن اللغه). || مغاکی. (منتهی الارب). کل مهواه لایدرک قعرها، و کل فارغ. (معجم متن اللغه). || کنایه از دوزخ و جهنم. || از نامهای آتش. (صحاح بنقل تاج العروس).
هاویه
[یَ] (اِخ) (ال ....) دوزخ و جهنم :فامه هاویه، (قرآن 101/90) ای؛ مستقره النار. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). از نامهای جهنم. من اسماء جهنم، معرفه ممنوعه من الصرف و تدخلها اَل للمح الصفه فیقال «الهاویه». (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه). نقله ابن سیده اسم من اسماء جهنم... و هی معرفه...
هاویه بند
[یَ / یِ بَ] (ن مف مرکب)محبوس در دوزخ. (منتهی الارب).
هاویه مثال
[یَ / یِ مِ] (ص مرکب)مانند دوزخ. || دوزخی. جهنمی. (ناظم الاطباء).
هاه
(ع اِ صوت) کلمهء وعید و تهدید است. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || حکایت خندهء خنده کننده: ضحک فلان فقال هاه هاه. (ناظم الاطباء). حکایت خندهء خندنده. (منتهی الارب). حکایت خنده و نوحه سرایی. (از اقرب الموارد). و فی الحدیث «اذا تثاءب احدکم فلیرده ما استطاع و لایقولن...
