هاشم آباد ارباب کیخسرو
[شِ دِ اَ کِ خُ رَ / رُو] (اِخ) دهی است از دهستان غار بخش ری شهرستان تهران، واقع در 15 هزارگزی شمال باختری شهرری و 2 هزارگزی شمال راه رباط کریم. ناحیه ای است جلگه ای، معتدل و دارای 163 تن سکنهء فارسی است. آب آن از قنات و...
هاشم اوقص
[شِ مِ اَ قَ] (اِخ) از نساک و زهاد عرب. وی محدث بود. النجاری و الجوزجانی، او را غیرثقه ذکر کرده اند. هاشم سخنوری ماهر و شیوا بود. روایت شده است که وی هنگام نماز کفش به پا میکرد و با پای برهنه نماز نمی گزارد. (البیان و التبیین ج1...
هاشم بحرانی
[شِ مِ بَ] (اِخ) ابن سلیمان بن اسماعیل الحسینی البحرانی الکَتْکانی التوبلی (منسوب به «توبلی» و «کتکان» از قراء بحرین)، مشهور به «البحرانی». از مفسرین امامی و علمای ادب و رجال حدیث بوده و از جمله آثار اوست: «ایضاح المسترشدین» در شرح احوال خوارج، و «البرهان فی تفسیرالقرآن» در دو...
هاشم بیگ
[شِ بِ] (اِخ) فزونی استرآبادی. مؤلف کتاب بحیره و شاعر معروف ایرانی، متوطن در هند در قرن یازدهم هجری که ساقی نامه ای به نام شاه عباس صفوی و در مدح وی سروده است. در شعر فزونی تخلص میکرد. (تذکرهء میخانه چ گلچین معانی ص674). رجوع به فزونی استرآبادی شود.
هاشم بیگی
[شِ بِ] (اِخ) دهی است از دهستان کوهدشت بخش طرهان شهرستان خرم آباد، واقع در 21 هزارگزی جنوب باختری کوهدشت و 21 هزارگزی جنوب باختری راه اتومبیل رو خرم آباد به کوهدشت. در دامنه قرار گرفته، هوایش معتدل و مالاریایی است. 240 تن سکنهء لکی و فارسی زبان در آنجا...
هاشم چکله
[شِ ؟] (اِخ) مکنی به ابوالعزیز. از شعرای اصفهان است. در کتاب ترجمهء محاسن اصفهان نام وی در ردیف شعرای پارسی اصفهان آورده شده است. (ترجمهء محاسن اصفهان ص125).
هاشم خان
[شِ] (اِخ) پسر میرزا یدالله اصفهانی، قونسول ایران در مسکو. مغنی نیکلا امپراطور روس. (یادداشت مؤلف).
هاشمخان
[شِ] (اِخ) (میرزا...) از رجال سیاسی و اداری و دانشمندان ایران در دورهء قاجاریه است. وی استاد علوم سیاسی در دارالفنون مدتها کفیل ادارهء روس در وزارت امور خارجه بود. میرزا هاشمخان کتابی در جغرافیای عمومی عالم برای دانشجویان سه کلاس اول مدرسهء سیاسی تألیف کرد که از منابع و...
هاشمخان
[شِ] (اِخ) خوافی. یا هاشم علیخان. از نویسندگان ایران است که در قرن 11 هجری در هند میزیسته. وی تاریخی به نام «منتخب اللباب» به فارسی تألیف کرده است. (سبک شناسی بهار ج3 ص258 و 298).
هاشم خانی
[شِ] (اِخ) تیره ای از ایل جلیلوند که در اطراف قزوین سکونت دارند. (جغرافیای سیاسی کیهان ص368).
هاشم خطیب
[شِ مِ خَ] (اِخ) ابن احمدبن عبدالواحدبن هاشم الاسدی، مکنی به ابوطاهر. اهل حلب، خطیبی بلیغ و واعظ و ادیب بود. اصلش از رقه و در سال 496 ه . ق. در حلب به دنیا آمد. شغل خطبه خوانی حلب به وی واگذار گردید. محمد بن نصر القیسرانی این بیت...
هاشم رود
[شِ] (اِخ) نام رودی است در مازندران که در ناحیهء نور جاری است. (ترجمهء مازندران و استرآباد رابینو ص55).
هاشم زائی
[شِ] (اِخ) طایفه ای از طوایف ناحیهء سرحدی بلوچستان مرکب از 45 خانوار که مطیع و اصلاً سیستانی هستند. زبان ایشان بلوچی و نسبت به مذاهب بی علاقه میباشند. (جغرافیای سیاسی کیهان ص96).
هاشمسا
[شَ] (اِخ) نام محلی از توابع سبزوار. (یادداشت مؤلف).
هاشم سغدی
[شِ مِ سُ] (اِخ) شاگرد ابوبکر وراق ترمذی (محمدبن عمر الحکیم الترمذی از مشایخ صوفیه). اصلش از سغد سمرقند بود. وی سخنان استاد و پیر خود ابوبکر وراق را پیوسته به یاد داشت و از آن نقل میکرد. از جمله از قول ابوبکر گفته است که: سخن افزونی، دل را...
هاشم شیرازی
[شِ مِ] (اِخ)محمدهاشم. از نویسندگان خوانین زندیه بود. رضاقلی خان هدایت در مجمع الفصحاء راجع به وی می نویسد: «نظر به فطرت پاک و طینت صافی ترک ملازمت دیوان کرد و به خدمت جناب قطب المحققین سیدقطب الدین محمد العزیزی الفارسی که از علما و فضلا و مشایخ سلسلهء علیهء...
هاشم عربی
[شِ مِ عَ رَ] (اِخ) از مترجمین و مؤلفین مصری. از اوست: «مقاله فی الاسلام» که ترجمه ای است از یک متن انگلیسی که جرجس سال مؤلف انگلیسی آن را تألیف کرده است. هاشم بر ترجمهء این کتاب حواشی و تعلیقاتی افزوده. و نیز ذیلی بر کتاب «الثلاثه فصول الاولی...
هاشمگرد
[شِ گِ] (اِخ) شهری بوده است در ماوراءالنهر. شهرکی است با گوسفند و چهارپای بسیار. (حدود العالم ص66).
هاشمه
[شِ مَ] (ع ص) مؤنث هاشم. (اقرب الموارد).
هاشمه
[شِ مَ] (ع اِ) شجه و شکستگی در استخوان بی آنکه جدا گردد. (ناظم الاطباء) (قطر المحیط). شکستگی سر که استخوان شکند یا بشکند آن را بی جدائی یا بشکند آن را، پس خون روان گردد پس برآرند آن استخوان شکسته را و آشکار گردانند فراشه را. (منتهی الارب) (آنندراج)....
