نیم غازی
(اِ مرکب) رجوع به نیم غاز شود (|| ص نسبی) کنایه از چیز بی ارزش یا به غایت کم ارزش.
نیم فسرده
[فُ / فِ سُ دَ / دِ] (ن مف مرکب) آنچه کام منجمد نشده و بسته و فسرده نشده باشد (ناظم الاطباء).
نیم فشرده
[فِ شُ دَ / دِ] (ن مف مرکب)که کام آن را نیفشرده اند و هنوز آب و عصاره ای در آن هست || که کام متراکم نیست.
نیم فصل
[فَ] (ص مرکب) لباس نیم فصل؛ جامهء بهاره و جامهء پائیزه (یادداشت مؤلف).
نیمق
[] (معرب، اِ) به لغت یونانی، نیلوفر (تحفهء حکیم مؤمن) (برهان قاطع) (آنندراج) نیمقا (برهان قاطع) (آنندراج) ظاهراً مصحف از حاشیهء برهان قاطع چ معین) ) Nymphoea alba, Nymphoea lotus - ( نیمف( 1) است (از حاشیهء برهان قاطع) ( 1.
نیمقا
[] (معرب، اِ) نیمق (برهان قاطع) رجوع به نیمق شود.
نیم قبا
[قَ] (اِ مرکب) نیم تنه (یادداشت مؤلف) : کاندرین مهرگان فرخ پی ز او مرا نیم موی و نیم قباست فرخی (از یادداشت مؤلف).
نیم قد
[قَ] (ص مرکب) بچه های قد و نیم قد؛ کودکان بزرگ و کوچک.
نیم کار
(ص مرکب) مزدور (رشیدی) (جهانگیری) (آنندراج) (انجمن آرا) رجوع به نیم کاره و نیم کاری شود : تو صاحب کار جبرئیلی بدگوی تو نیم کار شیطان خاقانی || شاگرد (یادداشت مؤلف ||) صنعتگری را گویند که به دست افزار دیگران کار کند و از آنچه اجرت یابد به مالک دست...
نیم کاره
[رَ / رِ] (ص مرکب) مزدور (آنندراج) (برهان قاطع) نیم کار (آنندراج) ظاهراً نیمه کاره به معنی آنکه با نیمهء آجر کار کند فعله (فرهنگ نظام) (حاشیهء برهان قاطع چ معین ||) شاگرد (برهان قاطع) رجوع به نیم کار شود || ناتمام (برهان قاطع) ناقص (غیاث اللغات) به اتمام نرسیده...
نیم کاری
(حامص مرکب) مزدوری (فرهنگ فارسی معین) : در از لعلش به درج تنگ باری مه از رویش به شغل نیم کاری امیرخسرو (از انجمن آرا ||) شاگردی (فرهنگ فارسی معین).
نیم کاسه
[سَ / سِ] (اِ مرکب) نوعی از کاسه و قدح چوبین گنبدنما (آنندراج) قحف (مهذب الاسماء) نصفی پیالهء خرد را جام نام است و کلان را کاسه و متوسط را نیم کاسه (خان آرزو از فرهنگ فارسی معین) ظرفی به شکل پیاله و کاسه که از کاسه کوچکتر و از...
نیم کافر
[فِ] (ص مرکب) که به دین ایمان درستی ندارد که اسلامش تمام و قلبی نیست : با خود گفتم این چنین مرداری نیم کافری [ افشین ] بر من چنین استخفاف می کند (تاریخ بیهقی ص 172 ) گفت این سگ ناخویشتن شناس نیم کافر بوالحسن افشین از حد (...
نیم کاله
آمده است « نیم کله » [لَ / لِ] (ص مرکب) در تداول جنوب ایران، نیم کاره نیمه تمام ناقص ناتمام در غیاث اللغات.
نیمکت
[کَ] (اِ مرکب) از: نیم (به معنی نصف) + کت (به معنی تخت) (یادداشت مؤلف) تختی که دست کم از یک طرف دیواره نداشته باشد و بر آن نشینند و پاها فروآویزند یا بر زمین نهند.
نیم کرده
[کَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)ناتمام مانده کاری به پایان نرسیده نیم کاره :اگر پادشاهی سرائی مرتفع بنا افکندی و آن بنا در روزگار او تمام نشدی پسر او بر هیچ چیز چنان جد ننمودی که آن بناء نیم کردهء آن پادشاه تمام کردی گفتی بر پسر فریضه تر...
نیم کره
[کُ رَ / رِ] (اِ مرکب) نصفی از کرهء زمین( 1): نیم کرهء شمالی نیم کرهء جنوبی - نیم کرهء مغز؛ هر یک از دو قسمت چپ و راست مغز (لغات فرهنگستان) ( 1) - خط فرضی استواء، کرهء زمین را به دو نیم کرهء شمالی و جنوبی تقسیم می...
نیم کش
[کَ / کِ] (ن مف مرکب)نیم کشیده تیغ و تیر و مانند آن که تمام نکشیده باشند (آنندراج) تیغ یا دشنه یا خنجری که آن را تا نیمه از نیام بیرون کشیده باشند تیری که در کمان گذاشته و زه کمان را تا نیمه کشیده باشند : می خواست دوش...
نیم کش
[کُ] (ن مف مرکب) نیم کشته نیم بسمل جان به لب رسیده رجوع به نیم کشت شود - نیم کش کردن؛ به قصد کشت کسی را آزار دادن.
نیم کشت
[کُ] (ن مف مرکب) نیم بسمل ذبیح ناقص (آنندراج) نیم کشته : بردار زلفش از رخ تا جان تازه بینی وز نیم کشت غمزه ش قربان تازه بینی خاقانی جهانی نیم کشت ناوک توست ندیده هیچ کس زخم گشادتخاقانی چو مرغی نیم کشت افتان و خیزان ز نرگس بر سمن...
