نیم نفس
[نَ فَ] (اِ مرکب، ق مرکب)لحظه ای زمانی بسیار اندک و کوتاه : پیش و پس اوراق جهان نیم نفس نیست خوش دل چه به عمر خود و مرگ دگرانی صائب.
نیم نگاه
[نِ] (اِ مرکب) نگاه غیر کامل نیم نظر (فرهنگ فارسی معین) نگاهی سرسری - نیم نگاهی نکردن (نیفکندن)؛ اندک اعتنائی نکردن و التفاتی ننمودن.
نیم نم
[نَ] (ص مرکب) رطوبت دار مرطوب که هنوز رطوبتی دارد و کام نخشکیده است : که بازآمدی جامه ها نیم نم بدین کارکرد از که یابی درمفردوسی.
نیم نیزه
[نیمْ نَ / نِ زَ / زِ] (اِ مرکب) نیزهء کوچک و خرد (آنندراج) نیزهء کوتاه (ناظم الاطباء) عنزه (ربنجنی).
نیمو
(اِ) سنگی که در مرارهء گاو پدید می آید (ناظم الاطباء ||) هر سنگ فادزهری که از دیگر حیوانات بیرون می آورند (ناظم الاطباء) رجوع به فرهنگ شعوری ج 2 ص 404 شود.
نیم وجب
[وَ جَ] (اِ مرکب) واحد طول معادل نصف وجب (فرهنگ فارسی معین).
نیم وجبی
[وَ جَ] (ص نسبی) که به اندازهء نیم وجب است || کوتوله خردجثه کوتاه قد || در تداول، دشنام گونه ای است که اطفال را گویند (یادداشت مؤلف) به اطفال یا اشخاص کوتاه قامت گویند تحقیر را.
نیمور
[نَ / نِ / نی]( 1)(اِ) خرزه (صحاح الفرس) (اوبهی) قضیب (رشیدی) آلت تناسل (جهانگیری) (انجمن آرا) (برهان قاطع) (آنندراج) ایر (فرهنگ خطی) ذکر عمود آلت رجولیت : من این نیمور خود را وقف کردم علی صبیانکم یا ایهاالناس سوزنی (از اوبهی) کیری دارم که نام دارد نیمور همچون پفک...
نیم ور
[وَ] (ص مرکب) کج متمایل مایل - نیم ور شدن؛ کج و مایل شدن به طرفی.
نیمور
[] (اِخ) قصبهء مرکزی دهستان نیمور بخش حومهء شهرستان محلات در 11 هزارگزی جنوب محلات، متصل به جادهء دلیجان به محلات و در دامنهء سردسیری واقع است و 1700 تن سکنه دارد آبش از رودخانهء لعل بار (رود قم)، محصولش غلات، پنبه، کنجد، صیفی، میوه جات، قیسی، بادام، انگور و...
نیمور
[وَ] (اِخ) دهی است از دهستان کوهپر بخش مرکزی شهرستان نوشهر در 24 هزارگزی جنوب نوشهر، در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و دارای 500 تن سکنه است آبش از چشمه، محصولش غلات و ارزن و شغل اهالی زراعت و گله داری ( است در زمستان عده ای به قشلاقات...
نیم ورقی
[وَ رَ] (ص نسبی) قطعی از قطعهای کاغذ و کتاب.
نیم ویرانه
[نَ / نِ] (ص مرکب) که نه چندان معمور و آباد است نه متروک : از آن پیش کآیین بتخانه بود یکی گنبد نیم ویرانه بودنظامی.
نیمه
[مَ] (ع اِ) خوابیدگی هیأت خواب (منتهی الارب) اسم است از نوم (از متن اللغه) گویند: فلان حسن النیمه || قوت شبانه (ناظم الاطباء) قوت یک شبه گویند: ما له نیمه لیله (از متن اللغه) (از منتهی الارب).
نیمه
[مَ / مِ]( 1) (اِ) نصف (غیاث اللغات) نصف هر چیزی (برهان قاطع) (از رشیدی) شق شطر (یادداشت مؤلف) : سنجد چیلان به دو نیمه شده سرمه به نقطه بر یک یک زدهرودکی ز شب نیمه ای گفت سهراب بود دگر نیمه آرامش و خواب بودفردوسی چو شب نیمه بگذشت...
نیمه آجر
[مَ / مِ جُ] (اِ مرکب) آجر نصفه رجوع به نیمه شود.
نیمه آستین
[مَ / مِ] (اِ مرکب) جامهء متعارف کوتاه آستین (آنندراج) نوعی از کرته (ناظم الاطباء).
نیمه ابری
[مَ / مِ اَ] (ص نسبی) هوائی که ابر قسمتی از آن را پوشانده باشد نه همه را (فرهنگ فارسی معین).
نیمه باز
[مَ / مِ] (ص مرکب) که تمام باز نباشد و کمی باز باشد دری که تمام گشوده نباشد || صندوق و بسته ای که گوشه ای از آن باز باشد نیم باز.
نیمه بخش
[مَ / مِ بَ] (اِ مرکب) (اصطلاح کشتی) آن است که کشتی گیر پای حریف را بگیرد و بالای خود برد و به یک دست بگیرد و یک پا و یک دستش رها کند، دیگر آنکه پا در میان پا نهد و پا به کمر زند (فرهنگ فارسی معین).
