نیکوروشی
[رَ وِ] (حامص مرکب)نیک رفتاری نیکوروش بودن.
نیکوروی
(ص مرکب) نیکورو نیک رو جمیل خوب صورت وسیم خوب روی (یادداشت مؤلف) : مردمان این شهر [ حمص ]پاک جامه و بامروت و نیکورویند (حدود العالم) مردمانی دید سخت نیکوروی و خوش سخن و شیرین زبان (اسکندرنامه) غلامان بسیار نیکورویان و تجملی و آلتی سخت تمام داشت (تاریخ بیهقی...
نیکوروی
[رَ] (حامص مرکب) جلدی چالاکی (ناظم الاطباء) راهواری: جوده؛ نیکوروی اسب (از منتهی الارب).
نیکورویی
(حامص مرکب) خوش رویی زیبایی خوب صورتی : سلطانی و طغرای تو نیکورویی رویت زده پنج نوبهء نیکوییخاقانی.
نیکوزبان
[زَ] (ص مرکب) نکوگوی فصیح.
نیکوزندگانی
[زِ دَ / دِ] (ص مرکب)نیکوحال نیکوخورش متنعم خوش گذران قوی حال در نعمت و رخاء: ناعمه؛ زنی نیکوزندگانی (یادداشت مؤلف).
نیکوساخت
(ن مف مرکب / ص مرکب)خوش ساخت که با مهارت و ظریف و زیبا ساخته شده است: قاتر؛ پالان و زین نیکوساخت (از منتهی الارب).
نیکوساز
(ص مرکب) نیک ساز (فرهنگ فارسی معین) نیکوساخت.
نیکوسخن
[سَ خُ / سُ خَ] (ص مرکب)خوش گفتار فصیح (ناظم الاطباء) منطیق (دستورالاخوان) خوش کلام خوش بیان که سخنش دل نشین است : چه گفت آن سپهدار نیکوسخن که با بددلی شهریاری مکنفردوسی آن نکوسیرت و نیکوسخن و نیکوروی که گه جود جواد است و گه حلم حلیمفرخی زن کنیزکان...
نیکوسخنی
[سَ خُ / سُ خَ] (حامص مرکب) نکوگفتاری لطف بیان.
نیکوسرانجام
[سَ اَ] (ص مرکب)نیک سرانجام (ناظم الاطباء) خوش فرجام نیک فرجام خوش عاقبت عاقبت به خیر : به از نام نیکو دگر نام نیست بد آنکس که نیکوسرانجام نیستنظامی.
نیکوسرانجامی
[سَ اَ] (حامص مرکب)خوش عاقبتی عاقبت به خیری حسن عاقبت.
نیکوسرشت
[سِ رِ] (ص مرکب)خوش طینت خوش فطرت نیک نهاد (یادداشت مؤلف) : که نادان بدانجای خوار است و زشت شه آنجاست درویش نیکوسرشتاسدی چه دیدی در این کشور از خوب و زشت بگو ای نکونام نیکوسرشتسعدی بگفت آن خردمند نیکوسرشت جوابی که بر دیده باید نوشتسعدی برش تنگ دستی دو...
نیکوسرشتی
[سِ رِ] (حامص مرکب)خوش فطرتی خوش طینتی.
نیکوسرین
[سُ] (ص مرکب) که سرینی خوش ترکیب و به اندام و برجسته دارد فربه : همان گه یکی میش نیکوسرین بپیمود پیش تهمتن زمینفردوسی.
نیکوسگال
[سِ] (نف مرکب) نیک سگال نیک اندیش خیرخواه مقابل بدسگال : رهی سوار و جوان و توانگر از ره دور به خدمت آمد نیکوسگال و خیراندیش رودکی مرترا نیکی سگالد یار تو چون مر او را تو شوی نیکوسگال ناصرخسرو نکونام یعقوب نیکوسگال همی بود یک هفته مهمان خال شمسی...
نیکوسگالی
[سِ] (حامص مرکب)نیک سگالی خیرخواهی خیراندیشی.
نیکوسیاست
[سیا / سَ] (ص مرکب)خوب اداره کننده باتدبیر مدبّر: قُبضه؛ شبان نیکوسیاست مر گوسپندان را (از منتهی الارب).
نیکوسیر
[سیَ] (ص مرکب) نیک نهاد خوش وضع و خوش اخلاق و مؤدب (ناظم الاطباء) خوش رفتار نکوسیرت : منت بندهء خوب نیکوسیر به دست آرم این را به نخاس برسعدی در این بوم حاتم شناسی مگر که فرخنده روی است و نیکوسیرسعدی گل بی خار میسر نشود در بستان گل...
نیکوسیرت
[رَ] (ص مرکب) نیک سیرت نکوسیرت نیک نهاد خوش رفتار : پادشاهان چون دادگر و نیکوکردار و نیکوسیرت و نیکوآثار باشند طاعت باید داشت (تاریخ بیهقی ص 93 ) پوران دخت بنت کسری زنی سخت عاقل و عادل و نیکوسیرت بود (فارسنامهء ابن ( بلخی ص 110.
