نیکوسیرتی
[رَ] (حامص مرکب)خوش رفتاری نکوکرداری : از نیکوسیرتی و دادگری همه او را فرمانبردار شدند (مجمل التواریخ) هرگز به عدل و نیکوسیرتی او کس نبود (مجمل التواریخ) این بهرام ولی عهد پدر بود و سه بطن از ایشان فرزندان را بهرام نام کردندی به حکم نیکوسیرتی بهرام بن هرمز و...
نیکوسیری
[سیَ] (حامص مرکب)نکوسیرتی نیک رفتاری نکوکرداری : میر ابواحمد شهزاده محمد ملکی حق شناسنده و معروف به ( نیکوسیری فرخی اندرین دولت مانندهء تو کیست دگر چه به نیکوسیری و چه به نیکونظری فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص 399.
نیکوسیما
(ص مرکب) خوش سیما زیبامنظر.
نیکوشعار
[شِ] (ص مرکب) نیکوسیر نیکوسیرت.
نیکوشعر
[شِ] (ص مرکب) جیدالطبع لطیف سخن.
نیکوشعری
[شِ] (حامص مرکب) صفت نیکوشعر (یادداشت مؤلف) لطف سخن جودت طبع.
نیکوشناخته
[شِ تَ / تِ] (ن مف مرکب)مشهور (لغت بیهقی) معروف (فرهنگ فارسی معین) سرشناس.
نیکوصحبت
[صُ بَ] (ص مرکب)شیرین سخن خوش مصاحبت شیرین بیان: ذرع؛ مرد نیکوصحبت (از منتهی الارب).
نیکوصدقه
[صَ دَ قَ / قِ] (ص مرکب) که انفاق و تصدق بسیار کند که صدقه فراوان دهد : با ستمکاری مردی نیکو صدقه و نماز بود (تاریخ ( بیهقی ص 420.
نیکوصورت
[رَ] (ص مرکب) نیک هیأت نیک خلقت (یادداشت مؤلف) زیباروی.
نیکوصورتی
[رَ] (حامص مرکب)زیباروئی خوش منظری.
نیکوطاعت
[عَ] (ص مرکب) فرمانبردار خوش فرمان شیرین فرمان || که طاعت و عبادت بسیار کند.
نیکوطالع
[لِ] (ص مرکب) نیکوفال نیک اختر.
نیکوطلعت
[طَ عَ] (ص مرکب)نکودیدار نیکوروی نیک منظر.
نیکوطینت
[نَ] (ص مرکب) نیک طینت نیکوسرشت نیکونهاد.
نیکوطینتی
[نَ] (حامص مرکب)نیک نهادی.
نیکوعاقبت
[قِ بَ] (ص مرکب)نیک فرجام.
نیکوعبارت
[عِ رَ] (ص مرکب) فصیح شیوا.
نیکوعهد
[عَ] (ص مرکب) نیک عهد (ناظم الاطباء).
نیکوعهدی
[عَ] (حامص مرکب)فضیلت وفای به عهد (یادداشت مؤلف) :هیچ مردی به شجاعت و سخاوت و تواضع و نیکوعهدی او نبود (تاریخ سیستان).
