نیکواعضا
[اَ] (ص مرکب) خوش اندام خوش ترکیب نیکواندام.
نیکوان
[کُ] (اِ) زیبایان خوب صورتان نیکورخان جمع نیکو، به معنی جمیل و زیباروی : نیز ابا نیکوان نماندت جنگ فند لشکر فریاد نی خواسته نی سودمندرودکی آن قطرهء باران بر ارغوان بر چون خوی به بناگوش نیکوان برکسائی تا بود قد نیکوان چو الف تا بود زلف نیکوان چون جیم...
نیکواندام
[اَ] (ص مرکب) خوش اندام خوش ترکیب: مطرهف؛ مرد تمام خلقت نیکواندام ظبیه همیر؛ آهو مادهء نیکواندام (از منتهی الارب).
نیکوئی
(حامص) نیکویی در همهء معانی رجوع به نیکویی شود.
نیکوبالا
(ص مرکب) مقدود (دستورالاخوان) خوش قامت خوش اندام رشید خوش قد و بالا.
نیکوباور
[وَ] (ص مرکب) خوش اعتقاد.
نیکوبخت
[بَ] (ص مرکب) نکوبخت نیک بخت خوش بخت.
نیکوبختی
[بَ] (حامص مرکب)نیک بختی رجوع به نیک بختی شود.
نیک و بد
[کُ بَ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) خیر و شر خوش و ناخوش راحت و رنج زیبا و زشت : سه پاس تو چشم است و گوش و زبان که زاین سه رسد نیک و بد بی گمان فردوسی که نیک و بد اندر جهان بگذرد زمانه دم ما همی بشمردفردوسی...
نیکوبدن
[بَ دَ] (ص مرکب)خوش هیکل خوش ترکیب: شاب مطرخم؛ جوان نیکوبدن تمام اندام (از منتهی الارب).
نیکوبندگی
[بَ دَ / دِ] (حامص مرکب)حسن خدمت (یادداشت مؤلف) اخلاص نیک بندگی نکوبندگی رجوع به نیک بندگی شود : چون اتابک محمد شرایط نیکوبندگی به تقدیم رسانیده بود (بدایع الازمان) بیشتر شیخ ابراهیم حاکم شروانات که سلوک جادهء نیکوبندگی و جان سپاری با قدم اخلاص پیشه او بود (ظفرنامه از...
نیکوبنگر
[بِ گَ / بِ نِ گَ] (نف مرکب)نیکونگر آنکه به دقت بنگرد دقیق : چشم دل را باز کن بنگر نکو زآنکه نفتاد آنکه نیکوبنگر استناصرخسرو.
نیکوبنیاد
[بُ] (ص مرکب) نکوبنیاد.
نیکوبیان
[بَ] (ص مرکب) خوش بیان فصیح که بیانی دلنشین دارد : از بر ایوان ماه بارگهی خوب بود ساکن آن خواجهء فاضل نیکوبیان خاقانی.
نیکوپسند
[پَ سَ] (ص مرکب) زیباپسند خوش سلیقه : گلی که باد بر او برجهد فروریزد چرا دهم دل نیکوپسند خویش بر آن فرخی.
نیکوپی
[پَ / پِ] (ص مرکب) نیک پی (فرهنگ فارسی معین) مبارک پی فرخنده : جان من کمتر ز طوطی کی بود جان چنین باید که نیکوپی بودمولوی.
نیکوپیکر
[پَ / پِ کَ] (ص مرکب)خوش اندام نیکوتن نیکواندام خوش هیکل: غیداق و رجل هیئی؛ مردی نیکوپیکر (از منتهی الارب).
نیکوتبار
[تَ] (ص مرکب) نیکونژاد نژاده حسیب فرخ تبار اصیل.
نیکوتن
[تَ] (ص مرکب) خوش اندام نکواندام خوش هیکل: هرکل؛ جوان خوب اندام نیکوتن ضائن؛ سست فروهشته شکم و مرد نیکوتن کم خوار محراق؛ مرد نیکوتن دراز باشد یا نه (از منتهی الارب).
نیکوتین
[کُ] (فرانسوی، اِ)( 1) الکالوئیدی است سه تائی که در برگ تنباکو به حالت مایع یافت می شود نیکوتین یکی از سموم شدیدالاثر است به طوری که اگر یک قطرهء آن را در چشم یک گربهء معمولی بچکانند به سرعت از راه مخاط پلک جذب شده و در چند لحظه...
