نیکوثمر
[ثَ مَ] (ص مرکب) خوش ثمر درختی که میوهء بسیار و مرغوب دهد کنایه از آدم خیر نیکی رسان مفید به حال دیگران : نیکوثمر شو ایراک مردم به جز ثمر نیست آن را که در دماغش مر دیو را ممر نیست ناصرخسرو.
نیکوجبلت
[جِ بِلْ لَ] (ص مرکب)نیکوسرشت نیک نهاد نیکوطینت.
نیکوجهان
[جَ] (اِخ) دهی است از بخش نیک شهر شهرستان چاه بهار در 18 هزارگزی جنوب نیک شهر، کنار جادهء ایرانشهر به چاه بهار و در منطقهء کوهستانی گرمسیری واقع است و 200 تن سکنه دارد آبش از رودخانه، محصولش غلات، خرما، برنج و شغل اهالی ( زراعت است (از فرهنگ...
نیکوچشم
[چَ / چِ] (ص مرکب) ابرج (یادداشت مؤلف) خوش چشم و ابرو صاحب چشمانی خوش رنگ و جذاب :مهتدی مردی بود گندم گون و نیکوچشم و نیکومحاسن (مجمل التواریخ) متوکل مردی بود اسمر و نیکوچشم و نحیف تن بسیارمحاسن خفیف عارض (مجمل التواریخ).
نیکوچهر
[چِ] (ص مرکب) نیکوروی نیک روی نکودیدار زیباروی زیبارخ.
نیکوحال
(ص مرکب) سلامت تندرست (ناظم الاطباء) سرحال || خوش حالت (ناظم الاطباء) خوش وقت خوشحال (فرهنگ فارسی معین) سردماغ || قوی حال رجوع به نیکوحالی شود: عایش؛ مرد نیکوحال جبر؛ نیکوحال شدن استجبار؛ درست و نیکوحال گردیدن (از منتهی الارب).
نیکوحالی
(حامص مرکب) رخاء قوی حالی توانگری فراغ بال: تجمل؛ نیکوحالی نمودن (دستورالاخوان) هم مثل المعی و الکرش؛ یعنی ایشان در نیکوحالی و ارزانیند (منتهی الارب ||) سلامت تندرستی || خوشحالی خوشوقتی (فرهنگ فارسی معین).
نیکوخاک
(ص مرکب) حاصل خیز: زمینی نیکوخاک (یادداشت مؤلف).
نیکوخدمت
[خِ مَ] (ص مرکب)خوش فرمان مطیع و خدمتگزار: عقربه؛ کنیزک نیکوخدمت دانشمند (از منتهی الارب).
نیکوخدمتی
[خِ مَ] (حامص مرکب)نیک خدمتی حسن خدمت (یادداشت مؤلف) : حضرت اعلی در ازاء آن نیکوخدمتی ها وجوه چوپان بیگی را تصدق فرمودند (عالم آرای عباسی از فرهنگ فارسی معین).
نیکوخصال
[خِ] (ص مرکب) کسی که دارای خصلت های پسندیده باشد (ناظم الاطباء) نکوخصلت : چه نیکوخصال و چه نیکوفعالی چه پاکیزه طبعی و پاکیزه راییفرخی آزادطبع و پاک نهاد و مجرد است نیکوخصال و نیک خوی است و موحد است منوچهری.
نیکوخصالی
[خِ] (حامص مرکب)نیکوخصال بودن خوش خصلتی نکوخصلتی : جهان را همه فتنهء خویش گیر به نیکوخصالی و شیرین زبانیفرخی.
نیکوخصایل
[خَ یِ] (ص مرکب)نیکوخصال.
نیکوخصلت
[خَ لَ] (ص مرکب)نیک خصلت نیکوخصال.
نیکوخصلتی
[خَ لَ] (حامص مرکب)نیکوخصالی.
نیکوخط
[خَط ط] (ص مرکب)خوش خط : بومنصور فاضل و ادیب و نیکوخط بود (تاریخ بیهقی ص 274 ) برنای به کارآمده و نیکوخط و در دبیری پیاده گونه (تاریخ بیهقی ص 347 ) برنائی خویشتن دار و نیکوخط است و از وی دبیری نیک آید (تاریخ بیهقی).
نیکوخلق
[خُ] (ص مرکب) نیکوخوی خوش خلق.
نیکوخلقت
[خِ قَ] (ص مرکب)خوش ترکیب خوش اندام: جاریه معصوبه؛ دختر نیکوخلقت (از منتهی الارب).
نیکوخو
(ص مرکب) نیک خو نکوخو ملایم که تندخو و سرکش نیست : دلاورترین اسبان کمیت است و بانیروتر و نیکوخوتر خنگ (نوروزنامه).
نیکوخواه
[خوا / خا] (نف مرکب)خیرخواه مشفق که برای دیگران خیر و خوشی و نیکی خواهد مقابل بدخواه : مر حاجب شاه را و شاه را نیکوخواه زاین صاحب عز آمده زآن صاحب جاه منوچهری چو نیکوخواه باشی بر تن خود دگر کس را چرا خواهی تو در بد ناصرخسرو هستند...
