نیک گوهری
[گَ / گُ هَ] (حامص مرکب) نجابت (یادداشت مؤلف) نیک گهر بودن.
نیک گوی
(نف مرکب) زبان آور فصیح (ناظم الاطباء ||) آنکه دربارهء دیگران سخن نیکو گوید (فرهنگ فارسی معین).
نیک گویی
(حامص مرکب) زبان آوری فصاحت (فرهنگ فارسی معین ||) دربارهء دیگران سخن نیکو گفتن (فرهنگ فارسی معین) مقابل بدگویی.
نیک گهر
[گُ هَ] (ص مرکب) خوش ذات (یادداشت مؤلف) نژاده نیک گوهر رجوع به نیک گوهر شود.
نیک گهری
[گُ هَ] (حامص مرکب)نیکوگهری نجابت رجوع به نیکوگهری شود.
نیکلسن
[کُ سُ] (اِخ)( 1) رینولد الین مستشرق معروف انگلیسی است به سال 1868 م مطابق 1285 ه ق تولد یافت در کیمبریج تحصیل زبان فارسی و عربی کرد و به مطالعه در تصوف اسلامی پرداخت سپس با نشر کتابهائی تصوف اسلامی و شاعران عارف ایرانی را به اروپائیان شناسانید...
نیک لقا
[لَ] (ص مرکب) نیک روی نیکودیدار نیکولقا خوش صورت نیک محضر.
نیک مآل
[مَ] (ص مرکب) نیک سرانجام نیک انجام خوش عاقبت عاقبت به خیر.
نیک محضر
[مَ ضَ] (ص مرکب) کسی که نیک حضور باشد (غیاث اللغات) کسی که خوشروی باشد و دارای محضر خوش بود (ناظم الاطباء) خوش معاشرت (فرهنگ فارسی معین ||) مهربان خوش رفتار نیک سیرت خوش برخورد : ملک زوزن را خواجه ای بود کریم النفس نیک محضر (گلستان) در همه حال...
نیک محضری
[مَ ضَ] (حامص مرکب)نیک محضر بودن رجوع به نیک محضر شود - نیک محضری کردن؛ خوش معاشرتی نمودن خوش خدمتی کردن (فرهنگ فارسی معین) خوش رفتاری کردن : گفت ای پهلوان بسیار مردمی و نیک محضری و نیکوسیرتی با ما نمودی (سمک عیار از فرهنگ فارسی معین).
نیک مخبر
[مَ بَ] (ص مرکب) نکومخبر نیک سریرت خوش باطن خوش ذات.
نیک مخبری
[مَ بَ] (حامص مرکب)خوش باطنی نیک دلی : او را نظیر نبود در نیک مخبری او را شبیه نبود در نیک منظریفرخی.
نیک مرد
[مَ] (ص مرکب) آدم خوب (ناظم الاطباء) خوش ذات نیکوکار (فرهنگ فارسی معین) صالح (زمخشری) نیکمردان؛ ابدال صلحاء (یادداشت مؤلف) نکوکار خیر پارسا و پرهیزگار و جوانمرد نیز رجوع به نیک مردی شود : بدو گفت بهرام کای نیک مرد ندارم ترا هیچ گونه بدردفردوسی پرامید دارد دل نیک مرد...
نیک مردی
[مَ] (حامص مرکب) صلاح پارسائی تقوی پرهیزگاری : هم پایهء آن سران نگردی الا به طریق نیک مردینظامی به نیک مردی در حضرت خدای قبول میان خلق به رندی و لاابالی فاشسعدی || گذشت بزرگواری : بگفتا نیک مردی کن نه چندان که گردد خیره گرگ تیزدندانسعدی اگر نیک مردی...
نیک مزاج
[مِ] (ص مرکب) خوش خوی خوش مشرب (ناظم الاطباء ||) آنکه دارای مزاج سالمی است (فرهنگ فارسی معین).
نیک مزاجی
[مِ] (حامص مرکب)نیکومزاجی دارای مزاج سالم بودن || خوش خویی خوش مشربی (فرهنگ فارسی معین).
نیک معاش
[مَ] (ص مرکب) خوش گذران و آنکه به عیش و عشرت زندگانی می کند (ناظم الاطباء ||) آنکه زندگانی مرفه دارد (فرهنگ فارسی معین).
نیک معاشی
[مَ] (حامص مرکب)زندگانی مرفه داشتن || خوش گذرانی (فرهنگ فارسی معین).
نیک منش
[مَ نِ] (ص مرکب) نیک دل نیک سریرت نیکوضمیر نیکومنش خوش طینت.
نیک منشی
[مَ نِ] (حامص مرکب)نیک منش بودن رجوع به نیک منش و نیکومنش شود.
