نیک منظر
[مَ ظَ] (ص مرکب) خوب رو جمیل (آنندراج) خوب صورت خوش نما (ناظم الاطباء) زیبا زیباروی : ای بسا نیک منظرا که هنر منظرش را سزای مخبر نیستعنصری.
نیک منظری
[مَ ظَ] (حامص مرکب)خوب روئی نیک منظر بودن : او را نظیر نبود در نیک مخبری او را شبیه نبود در نیک منظریفرخی.
نیک نام
(ص مرکب) مشهور و معروف به خوبی و بزرگواری آنکه نام وی را به نیکویی می برند (ناظم الاطباء) شهره به خوبی نامی نام آور خوش نام : از این دخت مهراب و از پور سام گوی پرمنش زاید و نیک نامفردوسی جهاندار داند که دستان سام بزرگ است و...
نیکنام ده
[دِهْ] (اِخ) دهی است جزء دهستان لواسان بزرگ بخش افجهء شهرستان تهران در 10 هزارگزی شرق گلندوک، در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع شده است و دارای 1322 تن سکنه است آبش از رودخانه، محصولش غلات، بنشن، و میوه های ( تابستانی، شغل اهالی زراعت و کرباس بافی است (از فرهنگ...
نیکنام ده
[دِهْ] (اِخ) دهی است از دهستان اوزرود بخش نور شهرستان آمل در 17 هزارگزی غرب بلده و 31 هزارگزی خاور جادهء چالوس (حدود کندوان) و در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 700 تن سکنه دارد آبش از چشمه و رودخانهء نسن و محصولش غلات، لبنیات، حبوبات و شغل اهالی...
نیک نامی
(حامص مرکب) حسن شهرت خوش نامی نیک نام بودن : جز از نیک نامی و فرهنگ و داد ز رفتار گیتی مگیرید یاد فردوسی (شاهنامه ج 3 ص 19 ) به آسایش و نیک نامی گرای گریزان شو از مرد ناپاک رایفردوسی اگر توشه مان نیک نامی بود روان مان...
نیک نژاد
[نِ] (ص مرکب) حسیب باحسب اصیل گوهری گهری باگوهر (یادداشت مؤلف).
نیک نژادی
[نِ] (حامص مرکب)اصالت نیک گوهری نیک نژاد بودن.
نیک نفس
[نَ] (ص مرکب) نیک نهاد نیک ذات (آنندراج) خوش نفس خوش فطرت (ناظم الاطباء) خوش ذات (فرهنگ فارسی معین).
نیک نفسی
[نَ] (حامص مرکب)خوش ذاتی نیک نفس بودن.
نیک نهاد
[نِ / نَ] (ص مرکب)خوش فطرت دارای فطرت نیک (یادداشت مؤلف) نیک ضمیر نیک سرشت خوش طینت.
نیک نهادی
[نِ / نَ] (حامص مرکب)خوش طینتی نیکوفطرتی نیک نهاد بودن : به جوانمردی و تشریف نوازی مشهور به توانگردلی و نیک نهادی مشهودسعدی || بلاهت بله (از منتهی الارب) (یادداشت مؤلف) ساده لوحی.
نیک نیک
(ق مرکب) به خوبی کام به کلی یک باره : جان دریغم نیست از عیسی ولیک واقفم بر علم دینش نیک نیکمولوی گفت نادر چیز می خواهی ولیک غافل از حکم خدایی نیک نیکمولوی تو قیاس از خویش می گیری ولیک دور دور افتاده ای تو نیک نیکمولوی.
نیکو
(ص)( 1) پسندیده حسن خوب خوش خیر مقابل بد و زشت : براین کار چون بگذرد روزگار از او نام نیکو بود یادگارفردوسی به است از روی نیکو نام نیکو تو آن کن کت بود فرجام نیکو فخرالدین اسعد اگر هزار چنین بکنند من نام نیکوی خود زشت ( نکنم...
نیکوآثار
(ص مرکب) نیکوکار که از وی آثار نیکو بجای ماند : پادشاهان را چون دادگر و نیکوکردار و نیکوسیرت و نیکوآثار باشند ( طاعت باید داشت (تاریخ بیهقی ص 93.
نیکوآداب
(ص مرکب) خوش اخلاق مؤدب (ناظم الاطباء) رجوع به نیکوادب شود.
نیکوادا
[اَ] (ص مرکب) آنکه بیانی نیکو دارد (فرهنگ فارسی معین).
نیکوادب
[اَ دَ] (ص مرکب)خوش معاشرت مبادی آداب خوش برخورد || ادیب فصیح و بلیغ : داودبیک محمد غازی مردی سخت فاضل ( و نیکوادب و نیکوشعر (تاریخ بیهقی ص 139.
نیکواعتقاد
[اِ تِ] (ص مرکب) معتقد مؤمن خوش عقیده رجوع به نیکواعتقادی شود.
نیکواعتقادی
[اِ تِ] (حامص مرکب)ایمان خوش عقیدتی حسن عقیدت اخلاص : خداوند عالم را از دینداری و نیکواعتقادی و دانش و عدل کی بدان آراسته است برخورداری دهاد (فارسنامهء ابن بلخی ص 34 ) نیکواعتقادی مردم و اکرام و اشفاق ایشان دربارهء او و ( سادات علویه به قم بازگشت (تاریخ...
