نیک بختی
[بَ] (حامص مرکب)سعادت توفیق فلاح خوشبختی : خوبان همه سپاهند اوشان خدایگان است مر نیک بختی ام را بر روی او نشان است رودکی که تو نیک بختی ز یزدان شناس مدار از تن خویش هرگز سپاسفردوسی نیک بختی هرکه را باشد همه زآن سر بود فرخی گفته اند روی...
نیک بندگی
[بَ دَ / دِ] (حامص مرکب)نیکوبندگی به شرایط بندگی نیکو عمل کردن بندهء نیک بودن (از فرهنگ فارسی معین) نیز رجوع به نکوبندگی و نیکوبندگی شود : اگر مرا هزار جان باشد فدای یک ساعت رضا و فراغ ملک دارم از حقوق نعمت های او یکی نگزارده باشم و در...
نیک بنیاد
[بُ] (ص مرکب) نیکواساس.
نیک بیان
[بَ] (ص مرکب) خوش سخن نیکوبیان.
نیک بین
(نف مرکب) که به نیکی های دیگران نظر کند و بدی ها را نادیده گیرد مقابل عیب بین : نیک دل باش تا نیک بین باشی (قابوسنامه) جز این علتش نیست کآن خودپسند حسد دیدهء نیک بینش بکندسعدی یقین بشنو از من که روز یقین نبینند بد مردم نیک بینسعدی...
نیک بینی
(حامص مرکب) نیک بین بودن رجوع به نیک بین شود.
نیک پندار
[پِ] (ص مرکب) خوش بین نیک اعتقاد و نیک باور : ندیدم چنین نیک پندار کس که پنداشت عیب من این است و بسسعدی.
نیک پی
[پَ / پِ] (ص مرکب)خجسته پی خوش قدم باسعادت مسعود میمون بامیمنت (ناظم الاطباء) مبارک قدم فرخ پی فرخنده پی : زن پاک تن پاک فرزند زاد یکی نیک پی پور فرخ نژادفردوسی ز گفتار او شاد شد شهریار ورا نیک پی خواند و به روزگارفردوسی نگر تا نداری به...
نیک پیمان
[پَ / پِ] (ص مرکب)نکوعهد وفادار.
نیک پیمانی
[پَ / پِ] (حامص مرکب)وفاداری وفای به عهد : لیک از راه نیک پیمانی نز سر سرکشی و سلطانینظامی.
نیک پیوند
[پَ / پِ وَ] (ص مرکب)وفادار نیک پیمان : به رستم چنین گفت پس شهریار که ای نیک پیوند به روزگارفردوسی.
نیک تدبیر
[تَ] (ص مرکب) نیک رای نیک اندیش : الا ای نیک مرد نیک تدبیر جوانمردی جهان طبع و جهانگیرسعدی.
نیک تن
[تَ] (ص مرکب) اسبی که پوست تن وی براق بود (ناظم الاطباء).
نیک جبلت
[جِ بِلْ لَ] (ص مرکب)نیک خصال نیک طینت (یادداشت مؤلف).
نیک جو
(نف مرکب) نیک خواه : دو پرخاشجوی و یکی نیک جوی( 1) گرفتند پرسش نه بر آرزویفردوسی ( 1) - ن ل: نیک خوی.
نیک چهر
[چِ] (ص مرکب) خوب روی نیکوروی نیک روی زیبا.
نیک خدایی
[خُ] (حامص مرکب)بنده نوازی به شرایط خدایی عمل کردن : پس آن نشانیهای مهربانی و نیک خدائی که از من دیدید (کشف الاسرار از فرهنگ فارسی معین).
نیک خدمت
[خِ مَ] (ص مرکب) کسی که خوب خدمت مخدوم کند (فرهنگ فارسی معین) مطیع فرمانبردار خوش خدمت رجوع به نیک خدمتی شود.
نیک خدمتی
[خِ مَ] (حامص مرکب)خوب خدمت مخدوم کردن (فرهنگ فارسی معین) خوش خدمتی شیرین فرمانی فرمان برداری نیک خدمت بودن : هرکه از خدمتکاران خدمتی شایستهء بواجب بکردی در حال او را نواخت و انعام فرمودندی تا دیگران بر نیک خدمتی حریص تر گشتندی (نوروزنامه).
نیک خصال
[خِ] (ص مرکب)خوش اخلاق خوش رفتار (فرهنگ فارسی معین) نیک خو خوش خصال : شاد باش ای ملک پاک دل پاک گهر کام ران ای ملک نیک خوی نیک خصال فرخی.
