نقاب
( [نِ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان ریوند بخش حومهء شهرستان نیشابور (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9.
نقاب
[نِ] (اِخ) دهی است از دهستان درزاب بخش حومهء وارداک شهرستان مشهد در 38 هزارگزی شمال غربی مشهد، در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 387 تن سکنه دارد آبش از قنات تأمین می شود محصولش غلات و چغندر است شغل اهالی زراعت و ( مالداری است (از فرهنگ جغرافیایی...
نقاب
[نِ] (اِخ) دهی است از دهستان جعفرآباد فاروج بخش حومهء بخش حومهء شهرستان قوچان در 20 هزارگزی جنوب غربی قوچان در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 516 تن سکنه دارد آبش از رودخانه تأمین می شود محصولش غلات و انگور است ( شغل اهالی زراعت و مالداری است (از...
نقاب انداختن
[نِ اَ تَ] (مص مرکب)نقاب انداختن از چیزی؛ آن را نمایان کردن پرده از آن برگرفتن : ای از پی آشوب ما از رخ نقاب انداخته لعل تو سنگ سرزنش بر آفتاب انداخته خاقانی - نقاب انداختن بر چیزی؛ آن را پنهان کردن مخفی کردن پوشاندن.
نقاب برافکندن
[نِ بَ اَ کَ دَ] (مص مرکب) نقاب از رخ برگرفتن رخ نمودن ظاهر شدن پدیدار گشتن نمایان شدن : نقاب برفکن و آتشی به جانم زن ز دیدهء تر من همچو شمع آب بریزخاقانی نظارگان مصر بریدند دست از آنک یوسف نقاب طلعت غرا برافکندخاقانی گر وفا از رخ...
نقاب برانداختن
[نِ بَ اَ تَ] (مص مرکب) روی نمودن رخ نمودن نمایان شدن پدیدار گشتن : عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا سنائی بدان نفس که برافرازد آن یتیم علم بدان زمان که براندازد این عروس نقاب خاقانی ||نقاب از روی کسی برگرفتن...
نقاب بربستن
[نِ بَ بَ تَ] (مص مرکب)نقاب بر رخ زدن : ز سر بنهاد شاخ گل به باغ آن تاج پر درش به رخ بربست خورشید آن نقاب خز خلقانش ناصرخسرو پری روی از نظر غایب نگردد وگر صد بار بربندد نقابیسعدی.
نقاب برداشتن
[نِ بَ تَ] (مص مرکب)نقاب برافکندن نمایان شدن روی نمودن : نقاب شرم چو لاله ز روی بردارند چو ماه و مهر سر و روی در نقاب کنند مسعودسعد.
نقاب برکشیدن
[نِ بَ کَ / کِ دَ] (مص مرکب) رخساره نمودن نقاب از رخ دور کردن : روئی که روز روشن اگر برکشد نقاب پرتو دهد چنانکه شب تیره اختریسعدی.
نقاب برگرفتن
[نِ بَ گِ رِ تَ] (مص مرکب) نقاب برداشتن نقاب برافکندن : باد نقاب از طرفی برگرفت خواجه سبک عاشقی از سر گرفتنظامی چسان نقاب ز رخسار دوست برگیرم که حسن سرکش و من مو بموی محجوبم طالب (از آنندراج).
نقاب بستن
[نِ بَ تَ] (مص مرکب) نقاب بر رخ زدن : نقاب چینی و رومی به نیسان همی بندد صبا بر روی هامونناصرخسرو زین هزاران شمع کآن آید پدید تا ببندد روی چرخ از شب نقاب ناصرخسرو تا بپوشد زمین ز سبزه لباس تا ببندد هوا ز ابر نقابمسعودسعد شب عربی...
نقاب پوش
[نِ] (نف مرکب) که نقاب بر رخ دارد که صورتش ظاهر نیست که روی بند و نقاب بر صورت زده است تا شناخته نشود ماسک دار.
نقاب پوشیدن
[نِ دَ] (مص مرکب)نقاب بربستن چهره در نقاب نهفتن : گر تو پریچهر نپوشی نقاب توبهء صوفی به زیان می بریسعدی.
نقابت
[نِ / نَ بَ]( 1) (ع مص) رئیس شدن نقیب شدن نقابه رجوع به نقابه شود (|| اِمص) مهتری شغل نقیب (ناظم الاطباء) سالاری مهتری عریفی (یادداشت مؤلف) نقابه نقیبی رجوع به نقیب شود : قراتگین به هرات یافت و پس از نقابت حاجب شد (تاریخ بیهقی ص 107 )...
نقاب خضرا
[نِ بِ خَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از آسمان است (برهان قاطع) (آنندراج).
نقابدار
[نِ] (نف مرکب) مستور پرده پوش (آنندراج) که نقاب بر رخ افکنده است تا شناخته نشود نقاب پوش که رخ در نقاب نهفته است ماسک دار : خورشید وگر نقاب دار است منقل معشوق برکنار استکلیم (آنندراج).
نقاب زدن
[نِ زَ دَ] (مص مرکب) نقاب بربستن نقاب بر رخ افکندن نقاب پوشیدن.
نقاب کشیدن
[نِ کَ / کِ دَ] (مص مرکب) نقاب کشیدن بر چیزی؛ پرده بر آن انداختن آن را زیر پرده و روی پوشی پنهان کردن : نوعروسی است این که از رویش خاطر او بر او کشیده نقابناصرخسرو چو شد آفتاب مرا رویْ زرد نقابی به من درکش از لاجوردنظامی( 1...
نقاب گشادن
[نِ گُ دَ] (مص مرکب)نقاب برافکندن نقاب از رخ دور کردن ظاهر ساختن نمایان کردن رخ نمودار کردن : اگرت باید این بچه بزایم من وین نقاب از تن و رویش بگشایم من منوچهری قول چون روی بود زیر نقاب ای بخرد به عمل باید ازین روی گشادنت نقاب ناصرخسرو...
نقاب نیلی
[نِ بِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از شب است (برهان قاطع) (آنندراج).
