نفیس
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان گله زن بخش خمین شهرستان محلات در 23 هزارگزی مشرق خمین، در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 152 تن سکنه دارد آبش از رودخانهء خمین تأمین می شود محصولش غلات و چغندر قند و بنشن و پنبه و انگور است ( شغل اهالی...
نفیس
[نَ] (اِخ) ابن عوض کرمانی، ملقب به حکیم برهان الدین، از طبیبان و دانشمندان قرن نهم هجری قمری است وی به دعوت الغ بیک گورکانی از کرمان به سمرقند رفت و تا پایان عمر الغ بیک در سمرقند در دربار او به عزت زیست و به اشارت او بر کتاب...
نفیس
[نَ] (اِخ) احمدبن عبدالغنی بن قطرس احمد لخمی، مکنی به ابوالعباس و ملقب و مشهور به نفیس( 1)، از علمای مذهب مالکی و از ادبا و شعرای قرن ششم هجری قمری است و به سال 603 ه ق درگذشته است او راست: یا راحلا و جمیل الصبر یتبعه هل...
نفیسه
[نَ سَ] (ع ص) تأنیث نفیس ج، نفائس رجوع به نفیس شود.
نفیسه
[نَ سَ / سِ] (از ع، ص) چیزهای گران مایه و پسندیده و لطیف و مرغوب (ناظم الاطباء) نفیسه رجوع به نفیسه شود.
نفیسی
[نَ] (اِخ) علی اکبر (میرزا خان) ناظم الاطباء رجوع به ناظم الاطباء شود.
نفیسی کاشانی
[نَ سیِ] (اِخ) از شاعران متأخر است، او راست: جهان ز فتنهء چشم تو بر حذر باشد ز خنجر مژه ات مرگ در خطر باشد دمی که ( کشتهء تیغ ترا به خاک برند فلک جنازه کش و زهره نوحه گر باشد (از صبح گلشن ص 535.
نفیسیه
[نَ سی یَ] (اِخ) نام یکی از فرق شیعه است، که منسوبند به نفیس غلام محمد بن امام علی النقی و معتقدند که امام زاده محمد برادر امام حسن عسکری و پسر امام علی النقی در حقیقت با پدرش امامت داشته تا در حین وفات سلاح و علوم و کتب...
نفیش
[نَ] (ع ص، اِ) رخت پراکنده در خنور (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) متاع پراکنده که در جائی جمع کنند (ناظم الاطباء) متاع متفرق (متن اللغه ||) پراکنده از پشم و پنبه (ناظم الاطباء) رجوع به نفش شود.
نفیص
[نَ] (ع ص) آب شیرین و خوش (منتهی الارب) (آنندراج) آب شیرین و گوارا (ناظم الاطباء) ماء عذب (اقرب الموارد) (متن اللغه).
نفیضه
[نَ ضَ] (ع اِ) گروهی که جهت تجسس دشمن به هرجائی فرستند (ناظم الاطباء) گروهی از لشکر که راه از جاسوسی و جز آن پاک کنند (یادداشت مؤلف) نفضه (اقرب الموارد) ج، نفائض رجوع به نَفَضَه شود.
نفیضی
[نِفْ فی ضا] (ع اِ) جنبش لرزه (منتهی الارب) حرکه رعده نِفِضیّ (اقرب الموارد (||) مص) نفض (ناظم الاطباء).
نفیط
[نَ] (ع مص) بینی افشاندن ماده بز یا عطسه دادن (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء ||) جوشیدن و تیرک زدن دیگ جوشان (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) جوشیدن دیگ (از اقرب الموارد ||) بانگ کردن کودک (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء ||)...
نفیطه
[نَ طَ] (ع ص) کف نفیطه؛ کف دست آبله رسیدهء شوخگین از عمل (منتهی الارب) (از آنندراج) (از اقرب الموارد).
نفیعه
[نَ عَ] (ع اِمص) سودمندی (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
نفیف
[نَ] (ع اِ) تنگ پالان شتر (منتهی الارب) (ناظم الاطباء ||) گیاهی است (منتهی الارب).
نفی کردن
[نَفْیْ کَ دَ] (مص مرکب)انکار کردن گفتن که نیست (یادداشت مؤلف) : عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند حافظ || دور کردن || از شهر بدر کردن (غیاث اللغات) (آنندراج) تبعید کردن بیرون کردن :مَلِک بفرمود تا بزنندش و نفی کنند...
نفیه
[نَ یَ] (ع اِ) سفرهء برگ خرما که بر آن پنیر خشک کنند (منتهی الارب) (آنندراج) ج، نَفی رجوع به نَفیَّه شود || نفاء: نفیه الشی ء؛ نفاؤه (اقرب الموارد) رجوع به نفاء شود.
نفیه
[نُ یَ] (ع اِ) نَفیّه ج، نُفی رجوع به نَفیَّه شود || باقیمانده (ناظم الاطباء) ج، نفی.
نفیه
[نُ فی یَ] (ع اِ) نَفیّه رجوع به نَفیَّه شود.
