نفنف
[نَ نَ] (ع اِ) هوا (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (متن اللغه) هوا و گفته اند هوای میان دو چیز (از اقرب الموارد) هوای میان دو کوه (منتهی الارب) (آنندراج) فضای آزاد میان دو کوه (ناظم الاطباء) مهواه بین دو کوه (اقرب الموارد از اصمعی) (متن اللغه) میان دو کوه...
نفو
[نَفْوْ] (ع مص) یکسو کردن چیزی را (از متن اللغه) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) لغتی است در نفی (از اقرب الموارد) رجوع به نَفْیْ شود.
نفوت
[نَ] (ع ص) مرجل نفوت؛ دیگ جوشان (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) نعت است از نفت رجوع به نَفت شود.
نفوت
[نُ] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش صومعه سرا، در جلگهء معتدل هوای مرطوبی واقع است و 1023 تن سکنه دارد آبش از ماسوله رودخان و چشمه تأمین می شود محصولش برنج و ابریشم و توتون سیگار و شغل اهالی زراعت و کرایه کشی است (از ( فرهنگ جغرافیایی...
نفوج
[نُ] (ع مص) نفج نفجان (اقرب الموارد) رجوع به نَفج شود.
نفوح
[نَ] (ع ص) ناقه ای که شیرش بی دوشیدن روان شود (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد ||) کمان دوراندازنده تیر را (منتهی الارب) (آنندراج) قوس طروح که تیر را به فاصله ای بعید پرتاب کند (از اقرب الموارد).
نفوخ
[نَ] (ع اِ) ادویهء خشک که در بینی دمند (غیاث اللغات) (آنندراج) آنچه از ادویهء یابسهء سائیده که بی مایع در بینی دمند (از تحفهء حکیم مؤمن) دوای خشک و نرمی که در بینی دمند (ناظم الاطباء) دمیدنی ها آنچه بدمند در بینی و مجرای بول و گوش و دیگر...
نفود
[نُ] (ع مص) سپری شدن (ترجمان علامهء جرجانی ص 100 ) (دهار) رجوع به نَفَد و نفاد شود.
نفوذ
[نَ] (ع ص) رسا و درگذرنده در هر کار (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) درگذرنده در هر کار الماضی فی جمیع اموره نَفّاذ (از اقرب الموارد) رجوع به نَفّاذ شود.
نفوذ
[نُ] (ع مص) درگذشتن (غیاث اللغات) (آنندراج) گذشتن تیر از آنچه بدان آید (ترجمان علامهء جرجانی ص 100 ) بیرون گذشتن تیر از آنچه برآن آید (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) رجوع به نفاذ شود || جاری شدن فرمان و نامه (غیاث اللغات) روان شدن فرمان (ترجمان علامهء جرجانی ص 100...
نفوذ داشتن
[نُ تَ] (مص مرکب) رسا بودن و رسائی داشتن (ناظم الاطباء).
نفوذ کردن
[نُ کَ دَ] (مص مرکب)درگذشتن و فرورفتن (ناظم الاطباء).
نفور
[نَ] (ع ص) رمنده گریزنده (غیاث اللغات) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) نافر (از اقرب الموارد) چموش شموس ذئر ذائر انف آنکه از چیزی بهراسد (یادداشت مؤلف) متنفر گریزان : گرم ز چشم ندزدی تباه گردد عیش ورم ز دل نستانی نفور گردد جانفرخی در همه کاری صبور وز همه...
نفور
[نُ] (ع مص) ترسیدن و دور گردیدن (از منتهی الارب) (آنندراج) رمیدن (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) رجوع به نفار شود|| آماسیدن چشم (از منتهی الارب) (آنندراج) ورم کردن چشم (از اقرب الموارد ||) نَفر رجوع به نفر شود || نِفار رجوع به نفار شود || یوم النفور، یوم النَفَر یوم...
نفوره
[نُ رَ] (ع اِ) فرمان (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) حکم (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد ||) خویش و قریب مرد که به خشم وی خشمناک شود (منتهی الارب) (آنندراج) نافره (اقرب الموارد) رجوع به نافره شود.
نفوز
[نَ] (ع ص) ظبی نفوز؛ آهوی برجهنده (ناظم الاطباء) بدین معنی در مآخذ به دسترس ما ینفوز - بر وزن یعقوب - آمده است رجوع به ینفوز شود.
نفوز
[نُ] (ع مص) نفز نفزان (اقرب الموارد) رجوع به نَفَز شود.
نفوس
[نُ] (ع اِ) جِ نَفس رجوع به نَفس شود - نفوس ثلاثه؛ نفس اماره و لوامه و مطمئنه، یا کنایه از ارواح ثلاثه که روح حیوانی و نباتی و جمادی است (غیاث اللغات) (آنندراج) رجوع به ترکیبات نَفس شود - نفوس قدسیه؛ ذاتهای پاک و ارواح اخیار (غیاث اللغات) (آنندراج)...
نفوس
[نَ] (ع ص) نافس عائن (از متن اللغه) شورچشم.
نفوش
[نُ] (ع مص) در ارزانی درآمدن (از منتهی الارب) (از متن اللغه) (اقرب الموارد ||) متوجه چیزی شدن که می خورد آن را (از منتهی الارب): نفش فلان علی الشی ء؛ اقبل علیه یأکله (اقرب الموارد ||) چرا کردن گوسفند و شتر به شب بی شبان (تاج المصادر بیهقی) (از...
