نشاندنی
[نَ دَ] (ص لیاقت ) که درخور شاندن نیست که نباید شاند (یادداشت مؤلف) رجوع به شاندن شود.
نشانده
[نِ دَ / دِ] (ن مف) نشانیده که نشانده شده است || منصوب برگماریده گماشته : حاجب بزرگ علی را مؤذن معتمد عبدوس به قلعهء کرک برد و به کوتوال آنجا سپرد که نشاندهء عبدوس بود (تاریخ بیهقی) - دست نشانده ||؛ مغروس کاشته شده : درختی است این خود...
نشان رفتن
[نِ رَ تَ] (مص مرکب) در تیراندازی، قراول رفتن (یادداشت مؤلف) نشانه رفتن رجوع به نشانه رفتن شود.
نشان زد
ظاهراً مؤلف فرهنگ منقول عنه به سیاق « نشان زد: مقرر و معین از فرهنگی نوشتم » : [نِ زَ] (ن مف مرکب) مؤلف آنندراج آرد این ترکیب را ساخته است « نام زد ».
نشان زدن
[نِ زَ دَ] (مص مرکب) نشان و مدال بر سینهء خود نصب کردن.
نشانستن
[نِ نِ تَ] (مص) نشانیدن (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء) نشاستن (حاشیهء برهان چ معین) : اکنون که بدانستم چندان که بدانستم مهر تو نشانستم از مات سلام اللهمولوی || نصب کردن نشستن کنانیدن (از ناظم الاطباء) رجوع به نشانستن و نشانیدن شود.
نشان کردن
[نِ کَ دَ] (مص مرکب)علامت نهادن علامت گذاشتن علامت نهادن تا بازجستن آن آسان باشد (یادداشت مؤلف) : سوی چاهی کو نشانش کرده بود چاه مغ را دام جانش کرده بودمولوی || اثر گذاشتن: علب؛ نشان کردن رسن بر پهلوی شتر و جز آن (تاج المصادر بیهقی ||) تأثیر (تاج...
نشان کرده
[نِ کَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)علامت گذاشته شده علامتی که برای تعیین مرز و سرحد می گذارند : همی راند با لشکر رزم ساز که پیکار جوید ابا خوشنواز نشانی که بهرام یل کرده بود ز پستی بلندی برآورده بود نوشته یکی عهد شاهنشهان که از ترک و...
نشان کش
[نِ کَ / کِ] (اِ مرکب) مخرط (مهذب الاسماء) در کفشگری: مخط (یادداشت مؤلف).
نشانگاه
[نِ] (اِ مرکب) جای نشان کرده شده (ناظم الاطباء) : نشانگاه کورش کنون ایدر است یکی بهره از وی به دریا در استاسدی نشان دادند و چون آگاه شد شاه زمین را داد کندن بر نشانگاه || نشان حدود (آنندراج ||) هدف نشانه (آنندراج) (ناظم الاطباء).
نشان گذاری
[نِ گُ] (حامص مرکب)نشانه گذاری علامت نهادن رجوع به نشانه گذاری شود.
نشان گذاشتن
[نِ گُ تَ] (مص مرکب)نشان کردن علامت گذاشتن رجوع به نشان و نشان کردن شود.
نشانگر
[نِ گَ] (ص مرکب) آن که نشان کند (آنندراج) (از ناظم الاطباء ||) آن که نشان می سازد || حافظ و نگهبان مهر و نگین|| (اِ مرکب) پرگار (ناظم الاطباء).
نشانگی
[نِ نَ / نِ] (ص نسبی) رجوع به تیرنشانگی شود.
نشاننده
[نِ نَنْ دَ / دِ] (نف) که می نشاند || که نشستن فرماید : به فرمان شه آن سخنگوی مرد نشست و نشاننده را سجده کردنظامی|| منصوب کننده : گرایندهء تاج و زرین کمر نشانندهء شاه بر تخت زرفردوسی || کارنده که غرس کند که نهال و درختی غرس کند...
نشان وار
[نِ] (اِ مرکب) نمودار نمونه نشانه : ای نموداری ز یک لفظ وفاق تو بهشت ای نشان واری ز یک حرف خلاف تو سقر ازرقی.
نشانه
[نِ نَ / نِ] (اِ) علامت (ناظم الاطباء) آیت (ترجمان القرآن) نشان نمودار دلیل اماره امارت سمه : قلم نشانهء عقل است و تیغ مایهء جور یکی چو حنظل تلخ و یکی چو شهد شهی ناصرخسرو || آنچه که بعنوان نشانی و علامت و به قصد بازشناختن بر جائی نهند...
نشانه انداز
[نِ نَ / نِ اَ] (نف مرکب)تیرانداز که نشانهء او خطا نکند حکم انداز قادرانداز (از آنندراج) آنکه تیر را به نشانه می زند آنکه تیر وی خطا نمی کند تیرانداز ماهر (ناظم الاطباء).
نشانه رفتن
[نِ نَ / نِ رَ تَ] (مص مرکب)قراول رفتن.
نشانه زدن
[نِ نَ / نِ زَ دَ] (مص مرکب)تیر را به هدف زدن تمرین تیراندازی کردن : کجا دو تیر گشاید گه نشانه زدن بود بحکم ز سوفار این نشانهء آنسوزنی.
