نسیم عیار
[نَ مِ عَیْ یا] (اِخ) (مهتر) نام عیاری معروف در قصه های عامیانه از قهرمانان کتاب اسکندرنامه است که کارهای اعجاب انگیز میکرده -امثال: دزدی که نسیم را بدزدد دزد است در کعبه گلیم را بدزدد دزد است ؟.
نسیمن
،(nasim(an : [نَ مَ] (هزوارش، اِ)( 1) به لغت زند و پازند، عبادت و نماز کردن (از برهان قاطع) (آنندراج) ( 1) - هزوارش نماز) (از حاشیهء برهان قاطع چ معین) )namac : پهلوی.
نسیمی
( [نِ] (اِخ) به روایت نظامی عروضی( 1) از شعرای دورهء سلجوقی و از معاصران و ندیمان سلطان طغانشاه بن الب ارسلان است( 2 1) - چهارمقالهء عروضی چ لیدن ( 2) - تاریخ ادبیات در ایران صفا ج 2 ص 20 ).
نسیمی
[نَ] (اِخ) عمادالدین، متخلص به نسیمی از سادات شیراز و از شاعران قرن نهم است به روایت مؤلف تذکرهء روز روشن، صوفی مشرب و مستغرق بحار توحید بود و کلمات خلاف ظاهر از زبانش سر برمی زد، بنابر آن وی را به فتوای ملایان شیراز در سنهء 837 ه ...
نسیمی فرخاری
ثبت کرده و آرد: « علمای اسلام که گاهی به نظم التفات می نمایند » [نَ میِ فَ] (اِخ)(ملا) امیرعلیشیر نوائی نام او را در زمرهء ملانسیمی از ولایت فرخار است و دانشمند نیک است، اما لوندی و بی قیدی نیز دارد از اوست: بهر پیکان خدنگ او بسی گردیدم...
نسیمی نیشابوری
[نَ میِ نَ / نِ] (اِخ)در مشهد می زیسته، خطی خوش و در صنعت تذهیب مهارت داشته او راست: بر لب بام آمد آن مه گفت باید ( مردنت کآفتاب عمرت اینک بر لب بام آمده (از قاموس الاعلام ج 6 ص 4586 ) (از فرهنگ سخنوران ص 601.
نسیمی هروی
[نَ میِ هَ / هِ رَ] (اِخ) به روایت مؤلف صبح گلشن در رمل مهارتی داشته است و در شعر دیوانی از خود گذاشته او راست: مدام خانهء چشمم ز آب دیده خراب است خراب چون نشود خانه ای که بر سر آب است (از صبح گلشن ص 517 )...
نسیه
[نَسْ یَ] (از ع، اِ) مهلت (آنندراج) نسیت نسیه رجوع به نسیه و نسیئه شود.
نسیه
[نُ سَیْ یَ] (ع اِ مصغر) تصغیر نسوه زنان کوچک ج، نسیات (از ناظم الاطباء).
نسیه
[نَسْ / نِسْ یَ / یِ]( 1) (از ع، اِ) آنچه نقد نباشد و به زمانهء بعید وعدهء ادای آن کرده باشند (غیاث اللغات) (از آنندراج) خلاف نقد (السامی) پسادست (لغات فرهنگستان) نسیه، بر وزن فدیه، که مقابل نقد باشد در اصل نسیئه است [ به همزهء آخر و بر...
نسیه بر
[نَسْ / نِسْ یَ / یِ بَ] (نف مرکب) که نسیه برد که کالائی را به نسیه خرد که به مهلت و فرصت بهای متاعی را که برده است بپردازد.
نسیه بردن
[نَسْ / نِسْ یَ / یِ بُ دَ](مص مرکب) متاعی را به مهلت خریدن قسطی خریدن متاعی را بردن و قیمتش را بعداً پرداختن مقابل نقد خریدن.
نسیه بری
[نَسْ / نِسْ یَ / یِ بَ](حامص مرکب) نسیه بردن عمل نسیه بر جنسی را به نسیه بردن : ای که در نسیه بری همچو گل خندانی (از اشعار عامیانه).
نسیه بگیر
[نَسْ / نِسْ یَ / یِ بِ] (نف مرکب) نسیه بر نسیه خر.
نسیه خر
[نَسْ / نِسْ یَ / یِ خَ] (نف مرکب) نسیه بر که متاعی را به نسیه خرد که قیمت کالا را بعداً پردازد : به نسیه میدهد آن را که نسیه خر نبود سوزنی.
نسیه خری
[نَسْ / نِسْ یَ / یِ خَ](حامص مرکب) عمل نسیه خر نسیه بردن نسیه خریدن نسیه گرفتن.
نسیه خریدن
[نَسْ / نِسْ یَ / یِ خَ دَ](مص مرکب) نسیه بردن نسیه گرفتن.
نسیه خوار
[نَسْ / نِسْ یَ / یِ خوا / خا] (نف مرکب) که با نسیه گرفتن و به قرض بردن امتعه و ارزاق معیشت کند که عادت به نسیه بردن دارد نسیه بر نسیه گیر نسیه خور رجوع به نسیه خور شود.
نسیه خواری
[نَسْ / نِسْ یَ / یِ خوا / خا] (حامص مرکب) عمل نسیه خوار.
نسیه خور
[نَسْ / نِسْ یَ / یِ خوَرْ / خُرْ](نف مرکب) نسیه بر نسیه گیر که جنس نسیه برد که غذای نسیه خورد - امثال: نسیه خور بسیار خورد نسیه خور پارسنگ ترازو نمی گیرد نسیه خور گنده خور.
