نشادر
[نُ / نِ دِ]( 1) (ع اِ)( 2) نوشادر ملح بوتیه عقاب طائر نسر مُشاطه (یادداشت مؤلف) رجوع به نوشادر شود ( 1) - در تداول اغلب گویند ( 2) - از لغات دخیل است (از اقرب الموارد) « د» و « ن» نشادر [ نُ دُ ] به ضم.
نشاره
[نُ رَ] (ع اِ) برادهء چوب و عاج و غیر آن (از غیاث اللغات) نرمه ریزه های چوب که به اره بریده شود (آنندراج) (منتهی الارب) نرمه و ریزه های چوب که در وقت بریدن اره بیفتد (از اقرب الموارد) (از بحر الجواهر) سبوسهء چوب (تفلیسی) خاک اره (ناظم الاطباء)...
نشاره
[نِ رَ / رِ] (اِ) چوب پوسیده که مانند آرد شده باشد (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج).
نشاره
[نِ رِ] (اِخ) دهی است از دهستان میان آب از بلوک شعیبه از بخش مرکزی شهرستان اهواز، در 46 هزارگزی شمال شرقی اهواز و 10 هزارگزی شمال ملاثانی در دشت گرمسیری واقع است و 80 تن سکنه دارد آبش از رودخانهء شطیط، محصولش غلات، شغل ( اهالی زراعت و گله...
نشاریدن
[نِ دَ] (مص) افشاندن نثار کردن بخشش دادن (ناظم الاطباء) (اشتینگاس) شاید مصحف نثاریدن باشد.
نشاز
[نَ] (ع اِ) جای بلند (منتهی الارب) (آنندراج) زمینی بر بالا (مهذب الاسماء) مکان مرتفع (المنجد) (اقرب الموارد) نَشَز (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء) ج، انشاز.
نشاز
[نِ] (ع اِ) جِ نَشَز رجوع به نَشَز شود.
نشاستج
[نَ تَ] (معرب، اِ) معرب نشاسته است رجوع به نشاسته شود.
نشاستن
[نِ تَ] (مص) نشاندن (انجمن آرا) (آنندراج) (برهان قاطع) نشاختن (جهانگیری) (انجمن آرا) پهلوی نیشاستن( 1) نشاختن نشاندن و آن متعدی نشستن است (حاشیهء برهان قاطع چ معین) : به شادیش بر تخت شاهی نشاست بسی پوزش از بهر دختر بخواستاسدی || سوار کردن جای دادن رجوع به نشاندن شود...
نشاسته
[نِ / نَ تَ / تِ] (اِ) نشا (منتهی الارب) (زمخشری) (تحفهء حکیم مؤمن) نشاستج (زمخشری) (تحفهء حکیم مؤمن) لباب حنطه (بحر الجواهر) نشاء (منتهی الارب) املون (ذخیرهء خوارزمشاهی) ارجوان (منتهی الارب) آبگون لباب الحنطه (یادداشت مؤلف) مغز گندم خیسانیده لباب الحنطه المغسوله (از بحر الجواهر) به فتح، نه به...
نشاسته ریختن
[نِ تَ / تِ تَ] (مص مرکب) گندم را برای گرفتن نشاسته در آب خیساندن.
نشاسته ریز
[نِ تَ / تِ] (نف مرکب) آنکه نشاسته ریزد که گندم را برای گرفتن نشاسته آماده کند.
نشاسته ریزی
[نِ تَ / تِ] (حامص مرکب) عمل نشاسته ریز (|| اِ مرکب) ابزار و آلات گرفتن نشاسته از گندم || جائی که در آن نشاسته گیرند.
نشاسته گر
[نِ تَ / تِ گَ] (ص مرکب)آنکه نشاسته سازد (یادداشت مؤلف).
نشاسته گری
[نِ تَ / تِ گَ] (حامص مرکب) عمل نشاسته گر (یادداشت مؤلف) نشاسته ریزی.
نشاسته گیری
[نِ تَ / تِ] (حامص مرکب) نشاسته گرفتن نشاسته گری (|| اِ مرکب) کارخانهء نشاسته گیری آنجا که از گندم نشاسته گیرند (یادداشت مؤلف).
نشاش
[نَشْ شا] (اِخ) وادیی است گیاه شورناک مر بنی نمیر را و در آن جای میان بنی عامر و اهل یمامه جنگی واقع شده است (از منتهی الارب) و گفته اند : و بالنشاش مقتله ستبقی علی النشاش ما بقی اللیالی فاذللنا الیمامه بعد عز کما ذلت لواطئها النعال ؟...
نشاشه
[نَشْ شا شَ] (ع ص) سبخه نشاشه؛ شوره زار که خاکش خشک نگردد و گیاه نرویاند (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
نشاشیب
[نَ]( 1) (ع اِ) جِ نُشّ اب (از اقرب الموارد) (المنجد) رجوع به نُشّ اب شود ( 1) - ناظم الاطباء به کسر اول [ نِ ] آورده است و فرهنگهای معتبر عربی به صورت متن.
نشاص
[نَ] (ع ص، اِ) ابر بلندبرآمده یا ابر برهم نشسته (منتهی الارب) (آنندراج) ابر بلند که پاره ای از آن بر فراز پاره ای دیگر باشد (از اقرب الموارد) نِشاص (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) ج، نُشُص، نشائص( 1 ||) دختر جوان هم سن (منتهی الارب) (آنندراج) دختران جوان هم سن...
