نسیان
[نَسْ] (ع ص) آن که فراموشی بر وی غالب باشد (منتهی الارب) (از آنندراج) (غیاث اللغات) فراموشکار.
نسیان
[نَسْ / نِسْ] (اِ) مخالفت خلاف کردن (برهان قاطع) (آنندراج) مخالفت (صحاح الفرس)( 1 (||) ص) مخالف (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی) (اوبهی) : من آنگاه سوگند نسیان خورم کز این شهر من رخت برتر برمبوشکور ( 1) - در نسخهء متن صحاح را هم به معنی مخالفت آورده « انیسان...
نسیان
[نَ سَ] (ع اِ) تثنیهء نسا است (منتهی الارب) رجوع به نسا شود.
نسیان کار
[نِسْ] (ص مرکب)فراموش کار.
نسیان کده
[نِسْ کَ دَ / دِ] (اِ مرکب)مکان فراموشی (آنندراج) فراموشخانه جای غفلت و فراموشی : نسیان کدهء جهانیان را یاد تو به خیر اگر کنی جا واله هروی (از آنندراج).
نسی ء
[نَ] (ع اِمص) تأخیر (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ||) به نسیه فروختن( 1) (منتهی الارب) نسیه فروشی (|| ص) شیر رقیق پرآب (از اقرب الموارد) شیر با آب آمیخته (مهذب الاسماء) شیر پرآب (از المنجد) شیر تنک بسیارآب (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ||) زنی که گمان حمل بر...
نسیاً منسیا
[نَسْ یَمْ مَ سی یا] (ع ص مرکب) فراموش ازیادرفته (از غیاث اللغات) متروک فراموش شده (یادداشت مؤلف).
نسیئه
[نَ ءَ] (ع اِ) درنگ و تأخیر (صراح) (از منتهی الارب) درنگی و تأخیر (ناظم الاطباء) تأخیر (اقرب الموارد) (المنجد) نسأه تأجیل (از المنجد ||) نسیه رجوع به نسیه شود.
نسیب
[نَ] (ع مص) تشبیب کردن به کسی در شعر غزل گفتن و وصف جمال زن نمودن (از منتهی الارب) تشبیب کردن به زن در شعر (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از المنجد) غزل گفتن و جمال زن در شعر گفتن (زوزنی) تغزل (المنجد) نسب (ناظم الاطباء) (المنجد) منسبه (اقرب الموارد) (المنجد)...
نسیبا
[نَ] (اِخ) از شعرای عثمانی است رجوع به قاموس الاعلام ج 6 شود.
نسیب ارسلان
[نَ اَ سَ] (اِخ) ابن حمودبن حسن ادیب شاعر و نویسندهء لبنانی و از نوابغ امرای ارسلانیه است به سال 1284 ه ق در بیروت تولد ( یافت و در 1346 ه ق درگذشت (از معجم المؤلفین ج 13 ص 85.
نسیبه
[نَ بَ] (اِخ) بنت کعب بن عوف المازنیه الانصاریه، معروف به ام عماره از زنان شجاع و نامبردار عرب است وی به گاه ظهور اسلام به پیغمبر ایمان آورد و در سلک صحابهء وی درآمد و در جنگها شرکت جست و مردانه دوشادوش مسلمانان پیکار کرد در جنگ احد با...
نسیت
[نَسْ یَ] (از ع، اِ) نسیئه آنچه نقد نباشد مقابل نقد نسیه : نقد به نسیت دادن و حاضر به غائب فروختن از مقتضی عقل دور است (ترجمهء تاریخ یمینی ص 114 ) رجوع به نسیئه و نسیه شود.
نسیج
[نَ] (ع ص، اِ) بافته (غیاث اللغات) (آنندراج) منسوج (المنجد) (اقرب الموارد) بافته شده (از ناظم الاطباء) ج، نُسُج || نوعی از حریر زربافته (غیاث اللغات) (آنندراج) نسیچ: پس مأمون آن روز جامه خانه ها عرض کردن خواست و از آن هزار قباء اطلس معدنی و ملکی و طمیم و...
نسیج العنکبوت
[نَ جُلْ عَ کَ] (ع اِ مرکب) نسج العنکبوت دام عنکبوت کارتونک.
نسیج وحده
[نَ جِ وَ دِهْ] (ع ص مرکب)بی همتا بی نظیر بی کفو واحد عصره قریع قومه بی نظیر در علم و جز آن بی قرین تک بافت یگانهء روزگار که قالب نقش او را یک بار به کار برده و سپس شکسته و تباه کرده باشند (یادداشت مؤلف) : چراغ...
نسیجه
[نَ جَ] (ع ص، اِ) تأنیث نسیج (از المنجد) رجوع به نسیج شود || کرباس و هر چیز بافته شده || بادی که مخالف باد دیگری وزد (ناظم الاطباء) ج، نسائج.
نسیچ
[نَ] (اِ) نسیج جامهء حریر زربافته (برهان قاطع) (آنندراج) مصحف نسیج عربی [ از مصدر نسج به معنی بافتن ] و آن مختصر است به معنی پارچهء ابریشمی زردوزی شده (حاشیهء برهان قاطع از دزی) رجوع به نسیج شود « نسیج الذهب و الحریر ».
نسیخ
( [نَ] (ص) گول احمق نادان (ناظم الاطباء) (از شعوری ج 2 ص 379.
نسیخه
[نَ خَ] (ع ص) بلده نسیخه؛ شهر دور (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) نسخیه بعیده (المنجد) (اقرب الموارد).
