نسول
[نَ] (ع ص) نَسّال به شتاب رو تندرو (از المنجد) مسرع.
نسوله
[نَ لَ] (ع ص) ناقه که به جهت زه نگاه دارند (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) آن ستور که از او نسل گیرند (مهذب الاسماء) چهارپای ماده ای که برای نسل گیری نگه دارند (از اقرب الموارد ||) کثیره النسل مادیان فراوان بچه (از اقرب الموارد) (از المنجد).
نسون
[نِ] (ع اِ) زنان (ناظم الاطباء) جِ مرأه است از غیر لفظش (از المنجد) (از اقرب الموارد) نُسْوه نِسْوه نساء نسوان نسنین (از المنجد) (از اقرب الموارد).
نسوه
[نِسْ / نُسْ وَ] (ع اِ) زنان (ترجمان علامهء جرجانی ص 99 ) (منتهی الارب) (دهار) (آنندراج) (از بحر الجواهر) جِ مرأه است از غیر لفظش (از منتهی الارب) (اقرب الموارد) (المنجد) (بحر الجواهر) نساء نسوان نسون نسنین (اقرب الموارد).
نسوه
[نَسْ وَ] (ع اِ) یک آشام از شیر (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) جرعه ای از شیر (از المنجد) (از اقرب الموارد (||) مص) فراموش کردن (از منتهی الارب) نسی نسیان نسایه (از المنجد) (اقرب الموارد ||) گذاشتن عمل (از منتهی الارب) ترک عمل (ناظم الاطباء).
نسوی
[نِسْ وی ی] (ع ص نسبی) زنانه (ناظم الاطباء) منسوب به نسْوه است (از اقرب الموارد) (از المنجد).
نسوی
[نُسْ وی ی] (ع ص نسبی)منسوب به نُسْوه (از المنجد) زنانه نِسْوی.
نسوی
[نَ سَ] (ص نسبی) نسائی (از سمعانی) منسوب به نسا اهل نسا از مردم نسا.
نسوی
[نَ سَ] (اِخ) حسن بن سفیان رجوع به حسن بن سفیان نسوی شود.
نسوی
( [نِ سِ] (اِخ) شجاعی نسوی به روایت نظامی عروضی( 1) از شاعران عهد سلجوقی و از ندیمان طغانشاه بن الب ارسلان است( 2 2) - تاریخ ادبیات در ایران صفا ج 2 ص 20 ) 1) - چهارمقاله چ لیدن ص 172 ).
نسوی
[نَ سَ] (اِخ) محمد بن احمدبن علی بن محمد، ملقب به نورالدین منشی مخصوص سلطان جلال الدین منکبرنی و مصنف کتاب سیره جلال الدین است وی در نیمهء اول قرن هفتم می زیست ابتدا از ملازمان ولاه محلی شهر نسا [ در خراسان ] بود، و به سال 621 ه...
نسهانتن
[نَ نِ تَ] (هزوارش، مص)هزوارش پختن است( 1) (حاشیهء برهان قاطع چ معین) به زبان زند و پازند به معنی پختن باشد که - ( نقیض خام بودن است و نسهانمی یعنی می پزم و نسهانید به معنی پزید است که امر بر پختن باشد (برهان قاطع) (آنندراج) ( 1...
نسی
[نَسْیْ] (ع مص) فراموش کردن نسیان نسایه نسوه (از المنجد) (اقرب الموارد ||) رگ نسائی زدن (آنندراج) رگ نسای کسی زدن (از منتهی الارب) زدن رگ نسا را (از المنجد) (از اقرب الموارد) بر رگ نسا زدن (از ناظم الاطباء) بر عرق نسا زدن (تاج المصادر بیهقی (||) ص، اِ)...
نسی
[نَ سا] (ع مص) شکایت کردن از درد عرق النسا (از المنجد) دردگین رگ نسا گردیدن (از ناظم الاطباء) دردگین نسا گردیدن (آنندراج) (از منتهی الارب (||) اِ) رگی است (از اقرب الموارد) رجوع به نسا شود.
نسی
[نَ] (ع ص) آن که از درد نسا شکایت کند (از اقرب الموارد) مرد دردگین نسا (آنندراج) گرفتار درد رگ نسا (ناظم الاطباء).
نسی
[نَ سی ی] (ع ص) کثیرالنسیان (المنجد) (اقرب الموارد) فراموش کننده (مهذب الاسماء) بسیار فراموش کننده (از ناظم الاطباء) 19 )؛ أی ناسیاً || آن که در قومش به شمار / (آنندراج) (منتهی الارب) ناسی (آنندراج) قال الله : و ماکان ربک نسیاً (قرآن 64 نیاید (از المنجد) (از اقرب...
نسی
[نِسْیْ] (ع مص) فراموش کردن (آنندراج) (منتهی الارب) فراموش کردن و غفلت کردن از چیزی || گذاشتن ماندن (ناظم الاطباء (||) اِ) رکوی حیض (ترجمان علامهء جرجانی ص 99 ||) چیزی خوار که آن را بیندازند (از ترجمان علامهء جرجانی ص 99 ) در تمام معانی رجوع به نَسْی شود.
نسیاء
[نَسْ] (ع ص) زن مبتلا به درد عرق النسا (ناظم الاطباء) تأنیث اَنْسی (منتهی الارب) رجوع به اَنْسی شود.
نسیات
[نُ سَیْ یا] (ع اِ) جِ نُسَیّه رجوع به نُسَیَّه شود.
نسیان
[نِسْ] (ع اِمص) فراموشی (منتهی الارب) (آنندراج) (دهار) (غیاث اللغات) فرامشت کاری (ذخیرهء خوارزمشاهی) وهل (منتهی الارب) مقابل حفظ و ذکر و یاد فروشدن از خاطر فرامشتی : تو را نفس کلی چو بشناسی او را نگه دارد از جهل و نسیان و عصیان ناصرخسرو گنه به نسیان آرند بندگان...
