نشاب
[نِ] (ع اِ) وتر (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء ||) تیرها و سهم، واحد آن نشابه و جمع آن نشاشیب است (ناظم الاطباء) : مخالفت ز نشاب تو آنچنان جسته ست که از کمان تو در روز کارزار نشاب مسعودسعد.
نشابور
[نِ] (اِ) نام نوائی است از موسیقی و نام شعبه ای است از نوا که به نواشابور مشهور است (انجمن آرا) مقامی باشد از موسیقی (جهانگیری) رجوع به نشاپور و نشابورک و نیشابورک شود.
نشابور
[نِ] (اِخ) نشاپور نیشابور نسابور نیسابور نیشاپور شهری است در استان خراسان رجوع به نیشابور شود( 1) : در راه نشابور دهی دیدم بس خوب انگشبهء او را نه عدد بود و نه مرّهرودکی نشابور بزرگترین شهری است اندر خراسان و بسیارخواسته تر، یک فرسنگ اندر یک فرسنگ است و...
نشابورک
[نِ رَ] (اِ) نام نوائی است رجوع به نیشابورک شود.
نشابوری
[نِ] (ص نسبی) منسوب به نشابور که اهل نشابور است رجوع به نیشابوری شود - زرّ نشابوری؛ رجوع به همین ترکیب در ذیل مدخل زر شود.
نشابه
[نُشْ شا بَ] (ع اِ) واحد نشاب، به معنی تیر (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) رجوع به نُشّاب شود.
نشابه
[نَشْ شا بَ] (ع ص) تأنیث نَشّاب گویند: رجل نشاب و قوم نشابه (اقرب الموارد) قوم نشابه؛ گروه تیرانداز (از المنجد) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء (||) اِ) تیر، خصوصاً تیر چوبی که مردم ایران می ساختند و سهم تیری بود که خود تازیان از نی می ساختند (ناظم...
نشابه
[نِ بَ] (ع اِمص) حرفت و صنعت تیرسازی (|| اِ) تیر ج، نشاب جج، نشاشیب (ناظم الاطباء).
نشاپور
[نِ] (اِ) نام شعبه ای است از مقام نوا که به نیشابورک مشهور است (برهان قاطع) رجوع به نشابور و نیشابورک شود.
نشاپور
به فرس قدیم شهر را گویند « نه » [نِ] (اِخ) نام شهری است مشهور در خراسان و اصل آن نه شاپور است یعنی شهر شاپور، چه (برهان قاطع) (از غیاث اللغات) : خراسان بدو داد با لشکری نشاپور با بلخ و مرو و هریفردوسی رجوع به نشابور و نیشابور...
نشاپورک
[نِ رَ] (اِ) نام نوائی است در موسیقی رجوع به نیشابورک شود.
نشاح
[نَشْ شا] (ع ص) سِقاء نشاح؛ مَشک پر تراونده (منتهی الارب) (آنندراج) ممتلی نضاح (المنجد) (تاج العروس) (اقرب الموارد) مَشک آب پر و مَشک آب که آب از آن می تراود (ناظم الاطباء) رشاح ترشح کننده (از تاج العروس).
نشاخت
[نِ] (مص مرخم، اِمص) نشاند رجوع به نشاختن شود || به معنی تعیین هم آمده است که خبر دادن و آشکار ساختن و خاص گردانیدن باشد (برهان قاطع) رجوع به نشاختن شود.
نشاختن
[نِ تَ] (مص) نشاندن (برهان قاطع) (جهانگیری) (آنندراج) (انجمن آرا) نشانیدن (یادداشت مؤلف) نشاستن (حاشیهء برهان قاطع چ معین) : هیچ نایم همی ز خانه برون گوئیم درنشاختند به لکآغاجی چو دیدش جهاندار بنواختش بر تخت پیروزه بنشاختشفردوسی کی نامبردار بنواختش بر خویش بر تخت بنشاختشفردوسی چو خسرو ورا دید...
نشاخته
[نِ تَ / تِ] (ن مف) نشانیده (برهان قاطع) نشانده شده رجوع به نشانیده شود || تعیین کرده شده (برهان قاطع) رجوع به نشناخت و نشناخته شود || کارگذاشته شده نصب کرده شده تعبیه شده - درنشاخته؛ نصب شده - جواهر درنشاخته؛ مرصع: گرزن؛ نیم تاجی باشد از دیبا و...
نشاخور
[نَ خوَرْ / خُرْ] (نف مرکب)نشئه خور( 1) و آنکه شراب به اندازه ای خورد که مست گردد و می خواره (ناظم الاطباء) ( 1) - در چاپ شده و خطای مطبعی است « نشئه خود » متن کتاب.
نشاخیدن
[نِ دَ] (مص) نشانیدن (برهان قاطع) نشاختن || تعیین کردن (برهان قاطع) نشاختن رجوع به نشاختن شود.
نشاد
[نِ] (ع مص) سوگند خورانیدن (آنندراج) تحلیف سوگند دادن (از اقرب الموارد) (از المنجد) مناشده (منتهی الارب) (اقرب الموارد) رجوع به مناشده شود || خواندن کسی را به کاری مناشده (از المنجد).
نشاد
[نَشْ شا] (ع ص) آنکه جستجو می کند گمشدگان را الذی ینشد الضوالّ (المنجد).
نشادارسام
1) - از لغات دساتیر است ) ( [نِ] (اِ) نام جرم آفتاب عالمتاب (انجمن آرا) (آنندراج)( 1.
