نساییده
[نَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) نسائیده ناسائیده نسابیده ناساییده.
نس ء
[نَسْءْ] (ع ص، اِ) می مست کننده می بیهوش کننده (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) بادهء زایل کنندهء عقل (از اقرب الموارد) (از المنجد ||) شیر تنک بسیارآب (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) شیر که آبش زیاد باشد لبن کثیرالماء (المنجد ||) امرأه...
نس ء
[نِسْءْ] (ع ص) آمیزنده و خوش گفتار و دوست دارندهء زنان (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) مخالط معاشر (از اقرب الموارد) (المنجد) گویند: هو نس ء نساء؛ او هم سخن و محب زنان است (منتهی الارب).
نس ء
[نَسْءْ / نِسْءْ / نُسْءْ] (ع ص) زن که بر وی گمان حمل کنند و آنکه حملش نمایان گردد (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
نسأه
[نُ ءَ] (ع اِ) تأخیر (از المنجد) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد) درنگ (آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) تأجیل نسیئه (المنجد ||) باعه بنسأه؛ به نسیه خرید آن را (ناظم الاطباء) رجوع به نسیئه شود.
نسأه
[نَ سَ ءَ] (ع ص، اِ) جِ ناسی ء رجوع به ناسی ء شود.
نسب
[نَ سَ] (ع اِ) نژاد (از منتهی الارب) (آنندراج) (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء) اصل (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء) (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی) (غیاث اللغات) نسل (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) خاندان سلسله (ناظم الاطباء) رگ و ریشه رگ و پیوند گوهر گهر پروز بنه (یادداشت مؤلف) ج، انساب : مرد را...
نسب
[نِ سَ] (ع اِ) جِ نِسْبه رجوع به نِسْبه شود - نِسَبِ اربع؛ روابطی که بین دو امر کلی ممکن است برقرار گردد و اینها عبارت است از: تباین کلی، تساوی، عموم و خصوص مطلق، عموم و خصوص مِن وجه رجوع به هر یک از این اصطلاحات شود.
نسب
[نُ سَ] (ع اِ) جِ نُسْبه.
نسب پذیر
[نَ سَ پَ] (نف مرکب) مدعی ادعاکننده (ناظم الاطباء).
نسب پذیری
[نَ سَ پَ] (حامص مرکب)دعوی نسب و نجابت و یا چیز دیگر نمودن (ناظم الاطباء).
نسبت
[نِ بَ] (ع اِمص، اِ) قرابت به رحم و پیوستگی به نکاح، اول نسبت نسبی است و دوم سببی (فرهنگ نظام) خویشی (نفایس الفنون) قرابت خویشاوندی انتساب مناسبت (ناظم الاطباء) نسبه : آن خدیجه همتی کز نسبتش بانوان را قدر زهرا دیده امخاقانی نسبت فرزندی ابیات چست بر پدر طبع...
نسبت پذیر
[نِ بَ پَ] (نف مرکب)قبول نسبت کننده تعلق پذیر مربوط متعلق : همه بود را هست او ناگزیر به بودِ کس او نیست نسبت پذیرنظامی.
نسبت حکمیه
[نِ بَ تِ حُ می یَ / یِ](ترکیب وصفی، اِ مرکب) (اصطلاح منطق) علاقه ای که میان موضوع و محمول به طریق اثبات یا نفی واقع باشد، چنانکه: العالم حادث و زید قائم و زید لیس بقائم و العالم لیس بقدیم، چنانکه آوردن کلمهء است یا نیست در اواخر جمله...
نسبت دادن
[نِ بَ دَ] (مص مرکب)منسوب کردن (یادداشت مؤلف) بستن به اسناد : کدو بود چاهی تهی از فروغ به او نسبت نور دادن دروغملاطغرا در میکده بی پاوسریهاست، سروپا نسبت به خود آنکس که دهد نقص تمام است واله (از آنندراج).
نسبت داشتن
[نِ بَ تَ] (مص مرکب)منتسب بودن منسوب بودن : بتی کو نسبت از نوشاد دارد دلم هر ساعتی نوشاد داردامیرمعزی || نسب داشتن : همچو گرگان ربودنت پیشه است نسبتی داری از کلاب و ذئابناصرخسرو || ربط داشتن مربوط بودن : گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت تو در میان...
نسبت کردن
[نِ بَ کَ دَ] (مص مرکب)منسوب داشتن منتسب داشتن : آن را که هر شریفی نسبت بدو کنند زیرا که از رسول خدای است نسبتش ناصرخسرو باد نسبت به ما کند زیراک هیچ بِن هیچ را پدر مائیمخاقانی - کسی را به صفتی نسبت کردن؛ او را بدان متهم ساختن...
نسبتی
[نِ بَ] (ص نسبی) منسوب متعلق به نسبت || برادرزن (از ناظم الاطباء).
نسبتی
[نِ بَ] (اِخ) شاه محمدصالح تهانیسری، متخلص به نسبتی از پارسی گویان هند است و به روایت مؤلف تذکرهء نتایج الافکار در قصبهء تهانیسر از ولایت پنجاب اقامت و تکیه ای داشته و دعوت شاهزاده داراشکوه را به ترک عزلت و قبول ملازمت نپذیرفته، دیوانی قریب پانزده هزار بیت داشته...
نسبتی عراقی
[نِ بَ یِ عِ] (اِخ) از شاعران قرن یازدهم است رجوع به مآثر رحیمی ج 2 ص 1386 و فرهنگ سخنوران ص 600 شود.
