نسبتی مشهدی
[نِ بَ یِ مَ هَ] (اِخ) از شاعران عهد شاه طهماسب صفوی است در قرن دهم می زیسته و به روایت آذر مدتی در محال آذربایجان سکونت داشته و سرانجام در اردبیل درگذشته است مؤلف مجمع الخواص او را شاعر خوش سلیقه اما متکدی و ممسکی معرفی کرده است و...
نسب دار
[نَ سَ] (نف مرکب) که صاحب اصل و نسب است که اصیل است نژاده : گر او را سوی گوهر گرم شد پای نسب داران گوهر باد برجاینظامی.
نسب نامه
[نَ سَ مَ / مِ] (اِ مرکب) شجره ای که بر آن انساب آباء و اجداد مرقوم باشد (آنندراج) نژادنامه شجرهء نسب (از ناظم الاطباء) رجوع به مشجره شود : نسب نامهء دولت کیقباد ورق بر ورق هر سوئی برده بادنظامی گر اسفندیار از جهان رخت برد نسب نامهء من...
نسبو
[نَ] (ص) جای لغزان و هموار و صاف (ناظم الاطباء) (فرهنگ شعوری ص 393 ) نسو رجوع به نسو شود.
نسبوت
[نَ] (اِ) به معنی عقل است و آن قوتی باشد که تمیز میان نیک و بد و خیر و شر به او حاصل می شود (برهان قاطع) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) ظاهراً برساختهء فرقهء آذرکیوان است (حاشیهء برهان قاطع چ معین).
نسبه
[نِ / نُ بَ] (ع اِمص، اِ) نژاد (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) نسبت رجوع به نسبت شود || خویشی خویشی پدری خاصهً (منتهی الارب) (از آنندراج) خویشی پدری یا خویشی پدری و مادری هر دو (ناظم الاطباء) رجوع به نسبت شود|| علاقه پیوستگی (از ناظم الاطباء) ج، نِسَب، نُسَب...
نسبه
[نِ بَ] (ع مص) نَسَب رجوع به نَسَب شود.
نسبهً
[نِ بَ تَنْ] (ع ق) بالنسبه نسبت به دیگری (از فرهنگ نظام) به طور نسبت با نسبت (ناظم الاطباء).
نسبه
[نِ بَهْ] (اِ) نسپه (از برهان قاطع) رجوع به نِسپُه شود.
نسبه
[نِ بَ / بِ] (اِ) رده و رجهء خشتهای دیوار و چینهء دیوار (ناظم الاطباء) رجوع به نسپه شود.
نسبی
[نَ سَ] (ص نسبی) منسوب به نسب (ناظم الاطباء ||) مقابل سببی - قرابت نسبی؛ خویشاوندی از طرف پدران، چون برادری و عموزادگی.
نسبی
[نِ بی ی / نِ] (ع ص نسبی) منسوب به نِسْبه رجوع به نسبت و نسبه شود - شرکت نسبی؛ رجوع به همین ترکیب ذیل مدخل شرکت شود - صفت نسبی؛ رجوع به همین ترکیب ذیل مدخل صفت شود || اضافی اعتباری متضایف متضایفه (یادداشت مؤلف) - امور نسبی؛ امور...
نسبیت
[نِ بی یَ] (ع مص جعلی، اِمص)نسبیّه نِسْبی بودن رجوع به فرهنگ فارسی معین و دایره المعارف فارسی شود.
نسبیل
[نَ] (اِ) نشپیل (ناظم الاطباء).
نسبیه
[نِ بی یَ] (ع مص جعلی، اِمص)نسبیّت رجوع به نسبیّت شود.
نسپار
[نَ] (اِ) جائی را گویند که انگور در آن افشرند (برهان قاطع) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) مصحف سپار است (از حاشیهء برهان قاطع چ معین) رجوع به سپار شود.
نسپاس
[نَ] (ص مرکب) ناسپاس (از ناظم الاطباء) ناشکر ناحقگزار کافرنعمت حق ناشناس : بدین بخششت کرد باید بسند مکن جانْت نسپاس و دل را نژندفردوسی کافرنعمت و نسپاس گشت کافرنعمت را شدت جزاستفرخی نبوم ناسپاس از او که ستور سوی فرزانه بهتر از نسپاسناصرخسرو.
نسپاسی
[نَ] (حامص مرکب) ناسپاسی ناشکری کافرنعمتی کفران ناسپاس بودن : نشانه یْ بندگی شکر است هرگز مردم دانا ز نسپاسی ز حد بندگی اندر نیاجارد ناصرخسرو - نسپاسی کردن؛ ناشکری کردن : نباید کرد نسپاسی بدین سان کز او در کار خود گردی پشیمان (ویس و رامین).
نسپران
[نِ پِ] (اِخ) دهی است از دهستان بنت بخش نیکشهر شهرستان چاه بهار، در 38 هزارگزی شمال غربی نیکشهر بر کنار راه هیچان به بنت در منطقهء کوهستانی گرمسیری واقع است و 350 تن سکنه دارد آبش از رودخانه، محصولش خرما و برنج و لبنیات، شغل ( اهالی زراعت و...
نسپه
[نِ پُهْ]( 1) (اِ) هر چینه و رده و مرتبه را گویند از دیوار گلین که بر بالای هم گذارند (از برهان قاطع) (آنندراج) چینه (از انجمن آرا) رده ای از دیوار گِل چنانچه گویند دیوار چند نسپه است، و آن را لاد و دای نیز خوانند و به عربی...
