نسابه
[نَسْ سا بَ / بِ] (از ع، ص، اِ)نَسّابه مرد نسب دان عالم به علم انساب : ای سید بارگاه کونین نسابهء شهر قاب قوسین نظامی ( (لیلی و مجنون ص 9.
نسابیده
[نَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) ناسائیده ناسابیده سوده ناشده.
نساج
[نَسْ سا] (ع ص) جولاه (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) بافنده چولاه (از ناظم الاطباء) بافندهء جامه (غیاث اللغات) جولاهه (مهذب الاسماء) جامه باف جولا حائک گوفشانه پای باف بافکار : عنکبوت آمد آنگاه چو نساجی سر هر تاجی پوشید به دیباجیمنوچهری گوهر مدح تو را دست هنر نَظّام است...
نساج
[نِ] (ع اِ) شغل و صنعت بافندگی (از ناظم الاطباء) رجوع به نساجت شود.
نساجت
[نِ جَ] (ع اِمص) نساجه بافندگی حیاکت جامه بافی جولاهی حیاک (یادداشت مؤلف) رجوع به نساجه شود.
نساجه
[نِ جَ] (ع اِمص) جامه بافی (منتهی الارب) (آنندراج) حرفهء نساج (اقرب الموارد) نساجت نساجی بافندگی رجوع به نساجت شود.
نساجی
[نَسْ سا] (حامص) بافندگی شغل و صنعت نساج (ناظم الاطباء) جولاهی جولاهگی جامه بافی حوک حیاک حیاکت (|| اِ) آنجا که بافندگی کنند جای بافندگی و جولاهگی و کارگاه پارچه بافی کارخانهء نساجی.
نساح
[نُ] (ع اِ) ریزه و شکستهء خرما و ریزهء غلاف خرما و مانند آن (منتهی الارب) (آنندراج) ریزه و خردهء خرما و پوست خرما که در ته خنور باقی ماند (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
نساخ
[نُسْ سا] (ع ص، اِ) جِ ناسخ نسخه نویسان که از کتاب یا نوشته ای رونویس کنند رجوع به ناسخ شود || نوعی از خط عربی (ابن الندیم، از یادداشت مؤلف).
نساخ
[نَسْ سا] (ع ص) ناسخ کاتب که از چیزی نسخه بردارد که از روی چیزی نسخه نویسد : تحصیل آن جز به سالهای دراز ممکن نگردد الا به معاونت نساخ (ترجمهء تاریخ یمینی ص 207 ) پیش از عثمان یکی نساخ بود کو به نسخ وحی جدی می نمودمولوی در...
نساخ
[نَسْ سا] (اِخ) عبدالغفورخان بهادر [ مولوی ] کلکته ای از پارسی گویان قرن سیزدهم هندوستان است رجوع به تذکرهء شمع انجمن ص 487 و فرهنگ سخنوران شود.
نسار
[نَ] (اِ) نسر در لهجهء قمی: نسار( 1)(طرف سایه)، در اراک: نسر( 2) (جائی که کمتر آفتاب برسد)، در تهرانی: نسار( 3) (جنوب) (از حاشیهء برهان قاطع چ معین) موضعی که آفتاب کمتر بر آن تابد (برهان قاطع) (از آنندراج) جائی که بر آن تمام سال آفتاب نتابد یا در...
نسار
[نِ] (اِخ) (یوم ال ) روزی است از روزهای معروف عرب (مرصع) نام جبال کوچکی است در عربستان یا آبی است بنی عامر را که در آنجا میان بنی ضبه و بنی تمیم جنگی واقع شد (از مجمع الامثال میدانی).
نسار
[نِ] (اِخ) دهی است از دهستان دیرهء بخش گیلان شهرستان شاه آباد، در 28 هزارگزی شمال گیلان و 2 هزارگزی مغرب راه گیلان به سرپل ذهاب، در دشت گرمسیری واقع است و 150 تن سکنه دارد آبش از رودخانهء دیره، محصولش غلات و ذرت و ( لبنیات و پنبه، شغل...
نساردله
[نِ دَ لِ] (اِخ) دهی است از دهستان ویسیان بخش ویسیان شهرستان خرم آباد، در 22 هزارگزی مغرب ماسور بر کنار راه خرم آباد به اندیمشک، در منطقهء کوهستانی معتدل هوائی واقع است و 150 تن سکنه دارد آبش از رودخانهء چنار، محصولش غلات و ( حبوبات و لبنیات، شغل...
نسار عمرانی
[نِ رِ عِ] (اِخ) دهی است از دهستان شیروان بخش شیروان چرداول شهرستان ایلام، در 28 هزارگزی جنوب شرقی چرداول و 9هزارگزی راه شیروان، در ناحیهء سردسیر پرتپه ماهوری واقع است و 130 تن سکنه دارد آبش از رود کلان، محصولش غلات و ( حبوبات و ذرت و لبنیات، شغل...
نساره
[نِ رِ] (اِخ) دهی است از دهستان قراتورهء بخش دیواندرهء شهرستان سنندج، در 9هزارگزی جنوب شرقی دیواندره و یک هزارگزی مشرق پل رودخانهء قزل اوزان، در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 500 تن سکنه دارد آبش از رودخانهء قزل اوزان و چشمه، محصولش غلات و حبوبات و لبنیات، شغل...
نساریه
[نُ ری یَ] (ع اِ) عقاب (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (المنجد) (ناظم الاطباء) مرغ شکاری معروف.
نساز
[نِ] (اِخ) دهی است از دهستان خورش رستم بخش شاهرود شهرستان هروآباد، در 21 هزارگزی مشرق هشجین، در ناحیهء کوهستانی معتدل هوائی واقع است و 547 تن سکنه دارد آبش از سه رشته چشمه، محصولش غلات و میوه های سردرختی، شغل ( اهالی زراعت و گله داری و جاجیم بافی...
نساسه
[نَسْ سا سَ] (اِخ) نام مکهء مکرمه است (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از معجم البلدان) (از اقرب الموارد) ناسَّه (اقرب الموارد).
