نساء پائین
( [نِ] (اِخ) ده مخروبه ای است از بخش سمیرم بالا از شهرستان شهرضا (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10.
نسائج
[نَ ءِ] (ع اِ) جِ نَسیجه رجوع به نسیجه شود.
نسائس
[نَ ءِ] (ع اِ) جِ نَسیسه رجوع به نسیسه شود.
نساء سفلی
[نِ ءِ سُ لا] (اِخ) دهی است از دهستان پائین بخش طالقان شهرستان تهران، در 15 هزارگزی مغرب شهرک در ناحیهء کوهستانی سردسیری واقع است و 192 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و آلو و گردو، شغل اهالی زراعت است (از فرهنگ ( جغرافیایی ایران ج 1.
نساء علیا
[نِ ءِ عُلْ] (اِخ) دهی است از دهستان بالای بخش طالقان شهرستان تهران، در 12 هزارگزی شرق شهرک در ناحیهء کوهستانی سردسیری واقع است و 391 تن سکنه دارد آبش از شاهرود، محصولش غلات و ارزن و سیب زمینی و گردو و انواع میوه ها، شغل ( اهالی زراعت و...
نسائک
[نَ ءِ] (ع اِ) جِ نَسیکه رجوع به نسیکه شود.
نسائم
[نَ ءِ] (ع اِ) جِ نسیم رجوع به نسیم شود.
نسائی
[نِ] (ص نسبی) منسوب است به نسا رجوع به نسا شود.
نسائی
[نِ] (اِخ) احمدبن علی بن شعیب، معروف به شیخ الاسلام و مکنی به ابوعبدالرحمن در نسای خراسان به سال 225 ه ق تولد یافت و به مصر رفت و در آنجا مسکن گزید و از ائمهء فقه و حدیث زمان خویشتن شد در سفری به دمشق از او در...
نسائی
[نِ] (اِخ) اسماعیل بن یسار، معروف به نسائی از شعرای قرن دوم و از موالی بنی تمیم بن مره اص از مردم فارس است شعوبی بود و در ایران دوستی و ترجیح نهادن عجم بر عرب تعصبی به غایت داشت از بنی تمیم برید و به آل زبیر پیوست و...
نسائی
[نِ] (اِخ) شاعره ای است از اهالی نسای خراسان مؤلف مرآه الخیال نام او را سیدبیگم نوشته آرد: از اولاد سادات خراسانی است و تولدش در محروسهء نسارود واقع شده از این جهت نسائی تخلص می کرد و شعرای عصر بر بلندی فکرش اقرار داشتند در تذکرهء صبح گلشن و...
نسائیدنی
[نَ دَ] (ص لیاقت) ناسائیدنی که نرم و سائیده نشود که قابل سحق و سائیدن نیست.
نسائیده
[نَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)سائیده ناشده ناسائیده نسابیده ناسابیده.
نسائیدهء کرمانی
نسائیدهء کرمانی [نَ دَ / دِ یِ کِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) وسمه (یادداشت مؤلف).
نساب
[نَسْ سا] (ع ص، اِ) مرد نیک دانا به انساب (از منتهی الارب) (آنندراج) علیم به انساب (اقرب الموارد) عالم به انساب (المنجد) مرد دانای به انساب مردم (از ناظم الاطباء) نسب شناس متخصص در معرفت انساب (سمعانی) نسابه (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) آنکه نسب های مردم داند.
نسابات
[نَسْ سا] (ع ص، اِ) جِ نَسّابه رجوع به نَسّابه شود.
نسابت
[نَسْ سا بَ] (ع ص، اِ) نَسّابه : در نام و عدد ایشان میان تواریخیان و نسابت خلاف بسیار است (فارسنامهء ابن بلخی ص 16 ) در نسب این اشک میان نسابت خلاف است (فارسنامهء ابن بلخی ص 59 )رجوع به نَسّابه شود.
نسابت
[نَ بَ] (ع اِمص) نسابه خویشاوندی پیوند : نسب افریدون بدین نسابت کی یاد کرده آمد بیشترین نسابه و اصحاب تواریخ درنیافته اند (فارسنامهء ابن بلخی ص 11 ) رجوع به نسابه شود.
نسابه
[نَسْ سا بَ] (ع ص، اِ) نَسّاب (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) مرد نیک دانا به انساب (از منتهی الارب) نسب شناس و ماهر در معرفت انساب (از سمعانی) تاء آخر آن علامت مبالغه است در مدح مانند علامه (منتهی الارب) مرد نسب دان (یادداشت مؤلف) : نسب افریدون...
نسابه
[نَ بَ] (ع اِمص) قرابه (اقرب الموارد) (المنجد) خویشاوندی نزدیکی پیوستگی.
