نرسی
[نَ]( 1) (اِخ) در اوستا: نَئی ریوسَن(گَ)هه( 2)، پارسی میانه: نرساه( 3)، فرشته و ایزدی است نظیر جبرئیل حامل وحی، و او پیک 4) همین کلمه است که در فارسی تبدیل به نرسی شده است (از حاشیهء برهان قاطع چ )« نئی ریوسنگ » : اهورمزداست در پهلوی معین ||)...
نرسیان
[نِ] (ع اِ) خرمای نیکو و جید (منتهی الارب) (آنندراج) نوعی است از خرما (مهذب الاسماء) نوعی از خرمای نیکو (ناظم الاطباء) نوعی خرما است و آن بهترین خرماهاست (از اقرب الموارد) و نیز رجوع به اقرب الموارد شود.
نرسیانه
[نِ نَ] (ع اِ) واحد نرسیان (یادداشت مؤلف) (منتهی الارب) رجوع به نرسیان شود.
نرسیدگی
[نَ رَ / رِ دَ / دِ] (حامص مرکب)نارسیدگی کالی نارسی مقابل رسیدگی به معنی رسیده بودن رجوع به رسیدگی شود.
نرسیدنی
[نَ رَ / رِ دَ] (ص لیاقت) که نمی رسد که واصل نمی شود مقابل رسیدنی رجوع به رسیدنی شود.
نرسیده
[نَ رَ / رِ دَ / دِ] (ن مف مرکب)مقابل رسیده به معنی واصل شده رجوع به رسیده شود || کال نارسیده نارس ناپخته نپخته|| نابالغ.
نرسیه
[نَ سی یَ] (ص نسبی) منسوب به نرس که دهی است در عراق عرب (منتهی الارب) (اقرب الموارد) - ثیاب نرسیه؛ که در نرسی بافته شده باشد (منتهی الارب).
نرش
[نَ] (ع مص) به دست گرفتن (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) عن ابن درید و عندی [ مجدالدین ]انه تصحیف اذ لیس فی کلامهم راء قبلها نون (از منتهی الارب) ابن درید آورده و گوید درستش نمیدانم (از اقرب الموارد (||) اِ) جای روییدن عرفط (ناظم الاطباء) گفته...
نرشته
[نَ رِ تَ / تِ] (ن مف مرکب)نریسیده نارشته ناریسیده مقابل رشته رجوع به رشته شود : چون آخر رشته این گره بود این رشته نرشته پنبه به بودنظامی.
نرشخ
[نَ شَ] (اِخ) از قرای بخارا است (از الانساب سمعانی).
نرشخی
[نَ شَ] (ص نسبی) منسوب است به نرشخ از قرای بخارا (الانساب سمعانی).
نرشخی
[نَ شَ] (اِخ) محمد بن جعفر، مکنی به ابوجعفر و معروف به نرشخی مؤلف تاریخ بخارا از مورخان قرن چهارم است وی کتاب تاریخ بخارا را به زبان عربی به نام امیر حمید ابومحمد نوح بن نصر سامانی تألیف کرد( 1) وی به روایت سمعانی به سال 286 تولد 1)...
نرشیر
[نَرْ رِ / نَ] (اِ مرکب) نره شیر شیر نر : ندانی ای به عقل اندر خر گنجه به نادانی که با نرشیر برناید سترون گاو ترخانی غضایری|| کنایه از دلاور و دلیر و پردل و پهلوان و قوی پنجه.
نرفته
[نَ رَ تَ / تِ] (ن مف مرکب) مقابل رَفته رجوع به رَفته شود.
نرفته
[نَ رُ تَ / تِ] (ن مف مرکب) نروبیده نارُفته ناروفته روفته ناشده مقابل رُفته رجوع به رُفته شود.
نرک
[نَ رَ] (اِ) نَروک مهره ای باشد کوچک و مخروطی و در آن گلها و رگها بسیار بود و به رنگ پلنگ باشد، چه آن را در بیخ دم پلنگ یابند و نرک پلنگ گویند و به عربی حجرالنمر خوانند، هر جراحتی که ناسور شده باشد، آن را با آب...
نرکو
[نَ رَ] (اِخ) دهی است از دهستان بردخون بخش خورموج شهرستان بوشهر، در 16 هزارگزی جنوب خورموج، در جنوب غربی کوه دلیر و بر ساحل دریا، در جلگهء گرمسیری واقع است و 113 تن سکنه دارد آبش از چاه، محصولش غلات و خرما، شغل اهالی ( زراعت است (از فرهنگ...
نرکه
[نَ رَ کَ / کِ] (اِ) جرگه و حلقه زدن و صف کشیدن مردم و حیوانات دیگر باشد، گویند ترکی است (فرهنگ نظام از فرهنگ وصاف) رجوع به نرگ و نرگه شود.
نرکه
[نَ رَ کِ] (اِخ) دهی است از دهستان املش بخش رودسر شهرستان لاهیجان، در 10 هزارگزی جنوب غربی رودسر و 3هزارگزی مشرق املش، در جلگهء معتدل هوای مرطوبی واقع است و 450 تن سکنه دارد آبش از نهر حاجی آباد، محصولش برنج و چای، ( شغل اهالی زراعت است (از...
نرکی
[نَ رَ] (اِخ) دهی است از دهستان اشکور بالا از بخش رودسر شهرستان لاهیجان، در 43 هزارگزی جنوب رودسر و 7هزارگزی جنوب شرقی سی پل، در ناحیهء کوهستانی سردسیری واقع است و 100 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و بنشن، ( شغل اهالی زراعت و گله داری...
