نخش
[نَ] (ع اِ) پاره ای از مال (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) قسمتی از مال (از المنجد (||) مص) لاغر شدن مهزول شدن (منتهی الارب) (آنندراج) لاغر گردیدن (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد ||) برانگیختن (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد ||) سخت راندن (منتهی الارب)...
نخش
[نَ خَ] (ع مص) کهنه و پوسیده گردیدن اسفل و پائین چیزی (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).
نخش
[نَ خَ] (ص) دراز(؟) (یادداشت مؤلف) : دعوی کند خدائی و مر هیچ بنده را نتوان که دست گیرد از جوع و از عطش آن پادشاه نیست که دستور او کند بر ناخوشی به مال کسان دست را نخش سوزنی دست شاعر نخش بود به صله سوزنی شاعری است دست...
نخشاوان
[نَ] (اِخ) ضبط دیگری است از نخچوان رجوع به نخچوان شود.
نخشاوانی
[نَ] (ص نسبی) رجوع به نخجوانی شود.
نخشب
هم نامیده اند( 1) این شهر در درهء کشکه دریا( 2) قرار « نسف » [نَ شَ] (اِخ) شهری به بخارا که جغرافی نویسان اسلامی آن را داشته است، نخشب در جادهء بخارا به بلخ، به مسافت چهارروزه راه از بخارا و هشت روزه از بلخ، واقع بوده است (از...
نخشبی
[نَ شَ] (ص نسبی) منسوب به نخشب رجوع به نخشب شود || انگور نخشبی؛ اصابع عذاری (یادداشت مؤلف).
نخشبی
[نَ شَ] (اِخ) ضیاءالدین (سید) هندی بدایونی، متخلص به نخشبی از نویسندگان و پارسی گویان هند و مرید شیخ نظام الدین اولیاست سلک السلوک و عشرهء مبشره و طوطی نامه از تصنیفات اوست وی به سال 750 ه ق در دهلی وفات یافت او راست: لاله یک داغ به...
نخشوان
[نَ شُ / شَ] (اِخ) نشوی نخجوان شهری است به آذربایجان (منتهی الارب) رجوع به نخجوان شود.
نخشه
- (1) ( [نَ شَ / شِ] (اِ) حجت برهان (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) دلیل و استدلال (ناظم الاطباء) برساختهء دساتیر است( 1 فرهنگ دساتیر ص 269.
نخشیدن
[نَ دَ] (مص) شکستن سر و شکافتن کاسهء سر (از ناظم الاطباء) (از شعوری).
نخص
[نَ] (ع مص) لاغر گردیدن رفتن گوشت (از منتهی الارب) (آنندراج) انجوغ گردیدن پوست (ناظم الاطباء) لاغر شدن و چروکیده شدن پوست (از اقرب الموارد) لاغر کردن و آنجوغ گرفتن پوست (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) انجوغیدن نزار شدن از پیری (تاج المصادر بیهقی).
نخص
[نَ خَ] (ع مص) رفتن گوشت و لاغر گردیدن (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد) گویند: نخص لحمه؛ ذهب (اقرب الموارد).
نخط
[نَ] (ع اِ) مردم (منتهی الارب) ناس (اقرب الموارد) نُخط (منتهی الارب (||) مص) ناگاه برآمدن (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء ||) انداختن [ آب بینی ] و برافشاندن (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد) بینی پاک کردن (تاج المصادر بیهقی).
نخط
[نُ] (ع اِ) مغز مهرهء پشت حرام مغز (منتهی الارب) (آنندراج) نخاع (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (المنجد) (آنندراج) (ناظم الاطباء ||) آبی که در مشیمه است (از اقرب الموارد) (از المنجد) آب که با بچه بیرون آید (مهذب الاسما ||) مردم نَخْط (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) ناس (اقرب الموارد)...
نخط
[نُ خُ] (ع ص، اِ) به نیزه بازندگان از روی شجاعت و بطالت (منتهی الارب) (آنندراج) کسانی که با نیزه از روی شجاعت و بطالت بازی می کنند (ناظم الاطباء) (از المنجد) (از اقرب الموارد).
نخع
[نَ] (ع اِ) آب بینی (غیاث اللغات از صراح و شرح نصاب (||) مص) آب بینی انداختن (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) چیزی از سینه یا بینی بیرون افکندن (از اقرب الموارد ||) خالص کردن دوستی و نصیحت را با کسی (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد ||) گرویدن حق...
نخع
[نَ خَ] (ع مص) روان شدن آب در چوب و درآمدن در آن (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
نخع
[نَ خَ] (اِخ) قبیله ای است به یمن از اولاد نخع حبیب بن عمروبن عله بن جلدبن مالک (از منتهی الارب).
نخع
[نُ خُ] (ع اِ) جِ نخاع رجوع به نخاع شود.
