نخ عمامه
[نَ خِ عَمْ ما مَ / مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) نخ گروهه (لغات فرهنگستان) نخی که آن را گرد چیزی به شکل عمامه پیچیده باشند مقابل نخ کلاف یا نخ کلافه.
نخعی
[نَ خَ] (ص نسبی) منسوب به قبیلهء نخع رجوع به نخع شود.
نخعی
[نَ خَ] (اِخ) از طوایف کرمان و بلوچستان و مرکب از دویست خانوار است، در راور اقامت کرده اند، سردسیر و گرمسیر ندارند، ( زبانشان فارسی است (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 94.
نخعی
[نَ خَ] (اِخ) ابراهیم بن یزیدبن اسود، مکنی به ابوعمار یا ابوعمران از فرزندان مالک بن نخع و از فقهای تابعین کوفه است و به سال 95 یا 96 ه ق درگذشته (از ریحانه الادب ج 4 ص 180 ) و نیز رجوع به قاموس الاعلام ج 6 و...
نخعی
[نَ خَ] (اِخ) اسودبن یزید( 1) از اکابر زهاد و فقهای عامه است و به روایت ابن ابی الحدید وی در آخر عمر از محبت حضرت امیرالمؤمنین علی منحرف گشت و به سال 74 یا 75 ه ق درگذشت (از ریحانه الادب از لغات تاریخیه و جغرافیه ج 7...
نخعی
[نَ خَ] (اِخ) شریک بن عبدالله کوفی، مکنی به ابوعبدالله از احفاد مالک بن نخع و از فقها و محدثان صدر اسلام است وی به سال 95 یا 75 ه ق در بخارا تولد یافت و در دوران خلافت منصور عباسی به قضاوت کوفه و سپس اهواز منصوب گشت...
نخعی
[نَ خَ] (اِخ) علقمه بن قیس بن عبدالله بن مالک، مکنی به ابوشبل فقیه تابعی و محدث و از اصحاب امیرالمؤمنین علی است وی به سال 62 ه ق در کوفه درگذشت (از ریحانه الادب ج 4 ص 181 از کنی و القاب قمی ج 3 ص 203 )...
نخعی
[نَ خَ] (اِخ) کمیل بن زیادبن سهل بن هیثم رجوع به کمیل بن زیاد و نیز رجوع به ریحانه الادب ج 4 ص 181 و مجمع البحرین و روضات الجنات ص 537 و مجالس المؤمنین ص 123 شود.
نخعی
[نَ خَ] (اِخ) مالک بن حارث اشتر نخعی رجوع به اشتر و مالک اشتر شود.
نخف
[نَ] (ع مص) دمیدن بز، یا عطسه مانندی برآوردن، یا آواز بینی چون آب اندازد، یا سخت دم زدن آن (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) نخیف (المنجد).
نخفته
[نَ خُ تَ / تِ] (ن مف مرکب) ناخفته نخوابیده نیاسوده نیارامیده : از خلق نهفته چند باشی ناسوده نخفته چند باشی؟نظامی ناخفته رجوع به ناخفته شود.
نخفه
[نَ فَ]( 1) (ع اِ) پارهء زمین پست و هموار بر سر کوه (منتهی الارب) (آنندراج) وهدهء در سر کوه (از اقرب الموارد) زمین پست و هموار دور کوه (ناظم الاطباء) ( 1) - ناظم الاطباء به ضم اول [ نُ فَ ] نیز آورده است.
نخ قند
[نَ خِ قَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)قسمی نخ محکم که از الیاف کنف سازند و چون سابقاً آن را دور کله های قند می پیچیدند به نخ قند یا نخ قندی شهرت یافته است.
نخ قندی
[نَ خِ قَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نخ قند رجوع به نخ قند شود.
نخ کردن
[نَ کَ دَ] (مص مرکب) سوزن نخ کردن؛ نخ از سوراخ سوزن گذراندن.
نخ کلا
[نَ کَ] (اِخ) دهی است از دهستان بیشه از بخش مرکزی شهرستان بابل، در 5 هزارگزی جنوب شرقی بابل و یک هزارگزی جادهء بابل به شاهی در دشت معتدل مرطوب واقع است و 110 تن سکنه دارد آبش از فاضل آب چشمهء جنید و محصولش نیشکر و پنبه ( و...
نخ کلاف
[نَ خِ کَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) نخی که به شکل کلافه تا کرده و پیچیده شده است مقابل نخ گروهه و نخ عمامه رجوع به کلاف و کلافه شود.
نخ کلافه
[نَ خِ کَ فَ / فِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) نخ کلاف رجوع به نخ کلاف و کلاف و کلافه شود.
نخکلون
[نَ کَ] (ص) مردم سخت رو و پوست کلفت و بی شرم نخکله (ناظم الاطباء (||) اِ) نخکله گردوی قوز : مغز معنی راست ناید از برون ور سر او بشکنی چون نخکلون لطیفی (از فرهنگ شعوری) رجوع به نخکله شود.
نخکله
[نَ کَ لَ / لِ] (اِ) گوزی سخت (لغت فرس اسدی) گوز سخت گردوی سوزنی (فرهنگ نظام) گردکانی را گویند که سخت باشد و زود نشکند و مغزش به دشواری برآید (جهانگیری) (انجمن آرا) (برهان قاطع) (از آنندراج) و آن را چارمغز نیز گویند زیرا که مغزش چهارپاره است (انجمن...
