نامعقول
[مَ] (ص مرکب) دور از عقل چیزی که به عقل درست نباشد (ناظم الاطباء) مخالف عقل خلاف عقل سفه گزاف (یادداشت به خط مؤلف) : یک نوبت به طریقی نامعقول از بند عقال بیرون افتاد (ترجمهء تاریخ یمینی ص 388 ||) محال (یادداشت مؤلف) ||بیهوده (آنندراج) (ناظم الاطباء) بی معنی...
نامعقولانه
[مَ نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب) بخلاف عقل و خرد || بی خردانه (ناظم الاطباء) بی ادبانه سبکسرانه جلف.
نامعقولی
[مَ] (حامص مرکب) عقل و صفت نامعقول بی ادبی سبکیجلفی معقول و مؤدب نبودن - نامعقولی کردن؛ بخلاف عقل و ادب رفتار کردن سبکسری کردن || نامعقول بودن معقول و موافق عقل نبودن رجوع به نامعقول شود.
نامعلوم
[مَ] (ص مرکب) غیرمعین (ناظم الاطباء) مجهول نامشخص : که راه مخوف است و هنگام حرکت نامعلوم (کلیله و دمنه||) نشناخته (ناظم الاطباء) نامعروف.
نامعلومی
[مَ] (حامص مرکب)نامشخصی معلوم و معین نبودن صفت نامعلوم رجوع به نامعلوم شود.
نامعمور
[مَ] (ص مرکب) بایر ناآباد : و بر زمین خراب نامعمور هیچ تعیین نکرد (تاریخ قم ص 182 ) - نامعمور کردن؛ ویران کردن ( خراب کردن :بعد از آن یک نیمه از آن خراب و نامعمور کردند (تاریخ قم ص 181.
نامعموری
[مَ] (حامص مرکب) معمور و آباد نبودن ویرانی خرابی خراب و بایر و متروک بودن.
نامعمول
Demode - ( [مَ] (ص مرکب) که معمول و متداول نیست متروک دمده( 1) که مرسوم و رایج نیست (فرانسوی) ( 1.
نامعول
[مُ عَوْ وَ] (ص مرکب) بی پایه سست نااستوار غیرقابل اعتماد بی اعتبار :همچنان بر قاعدهء اول است و زهد و صلاحش نامعول (گلستان).
نامعهود
[مَ] (ص مرکب) بی سابقه غیرمنتظر که مسبوق به سابقه ای نیست : سفله گو روی مگردان که اگر قارون است کس از او چشم ندارد کرم نامعهودسعدی || نامألوف نامأنوس : و بازرگان از مطالعهء ضیعت و معاملهء تجارت بازگشت و در شهر به طرفی نامعهود فرودآمد (سندبادنامه ص...
نامعهودی
[مَ] (حامص مرکب) نامعهود بودن رجوع به نامعهود شود.
نامعین
[مُ عَیْ یَ] (ص مرکب) چیزی که محقق و معین نباشد || نامحدود (ناظم الاطباء) نامشخص.
نامعینی
[مُ عَیْ یَ] (حامص مرکب) معین و معلوم نبودن || نامحدودی مشخص نبودن رجوع به نامعین شود.
نامغلوب
[مَ] (ص مرکب) آنکه منهزم نشده و بر وی چیره نشده باشند (ناظم الاطباء) شکست ناخورده مغلوب ناشده مقابل مغلوب رجوع به مغلوب شود.
نامفتوح
[مَ] (ص مرکب) ناگشوده سربسته || فتح ناشده.
نامفروز
[مَ] (ص مرکب) جداناشده افرازنشده مشاع.
نامفروغ
[مَ] (ص مرکب) تفریغ ناشده، مقابل مفروغ رجوع به مفروغ شود.
نامفروق
[مَ] (ص مرکب) چیزی که تفریق و جدائی آن ممتنع باشد غیرقابل تفریق تقسیم ناشده (ناظم الاطباء) جدانا شده نامفروز.
نامفهوم
[مَ] (ص مرکب) غیرقابل فهم مبهم ناروشن بغرنج پیچیده که قابل فهم و درک نیست : میان اهل زمان هیچگونه دانش نیست که آن به خاطر تو مشکل است و نامفهوم سوزنی.
نامفهومی
[مَ] (حامص مرکب) ابهام پیچیدگی بغرنجی قابل فهم و درک نبودن صفت نامفهوم رجوع به نامفهوم شود.
