نالرزاندنی
[لَ دَ] (ص لیاقت) که قابل لرزاندن نیست که نتوان آن را به لرزه درآورد که ثابت و استوار و تکان ناخوردنی است.
نالرزیدنی
[لَ دَ] (ص لیاقت) مقابل لرزیدنی رجوع به لرزیدنی شود.
نالش
[لِ] (اِمص) ناله آواز بلند که از سوز دل برآید (بهار عجم) (آنندراج) زاری فریاد و گریه با بانگ نالیدن (از ناظم الاطباء) آه و زاری ناله : بدو گفت رستم که نالش چه سود که از آسمان بودنی کار بود فردوسی(شاهنامه ج 3 ص 1495 ) نالشی چند مانده...
نالش کردن
[لِ کَ دَ] (مص مرکب)نالیدن آه و فغان و فریاد کردن (از ناظم الاطباء ||) شکوه و شکایت کردن گله کردن : یوسف از گرگ چون کند نالش که به چاهش برادر اندازدخاقانی.
نالغزان
[لَ] (ص مرکب) غیرلغزان غیرلغزنده که لغزنده نیست مقابل لغزان رجوع به لغزان شود.
نالغزنده
[لَ زَ دَ / دِ] (نف مرکب) نلغزنده غیرلغزان مقابل لغزنده.
نالغزیدن
[لَ دَ] (مص منفی) نلغزیدن مقابل لغزیدن.
نالغزیدنی
[لَ دَ] (ص لیاقت) که لغزیدنی نیست که نخواهد لغزید.
نالغزیده
[لَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) مقابل لغزیده.
نالفتنی
[لَ تَ] (ص لیاقت) نیالفتنی ناآلفتنی مقابل آلفتنی رجوع به آلفتنی شود.
نالقیدنی
[لَقْ قی دَ] (ص لیاقت) که لقیدنی نیست که ثابت و استوار و محکم است مقابل لقیدنی.
نال کس
[کِ] (اِ) سر دیوار (برهان قاطع) (آنندراج) سر دیوار و کنگره (ناظم الاطباء) رجوع به نلکس شود.
نالکی
[لِ] (هندی، اِ) مأخوذ از هندی، پالکی و قسمی از کجاوهء روباز (ناظم الاطباء) رجوع به پالکی شود.
نالکیاشر
[شَ] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش لنگرود شهرستان لاهیجان، در 6 هزارگزی مغرب لنگرود و 5 هزارگزی شمال جادهء شوسهء لنگرود به لاهیجان در جلگهء معتدل و مرطوب مالاریاخیزی واقع است و 1416 تن سکنهء گیلکی زبان دارد آبش بوسیلهء استخر تأمین میشود محصولش برنج و ابریشم و...
نال نال
(نف مرکب) نالنده با آه و زاری نالان نالان : مهتر و کهتر همه با او به خشم عالم و جاهل همه ز او نال نالناصرخسرو از دهر جفاپیشه زی که نالم گویم ز که کرده ست نال نالمناصرخسرو گر باغ تازه روی جوان گشته خندخند چون ابر نال نال...
نالندگی
[لَ دَ / دِ] (حامص) ناله و گریه اندوه و الم زاری و آه (از ناظم الاطباء) نالان بودن نالانی || بیماری مریضی بیمار نالان و بستری بودن رجوع به نالنده شود : ز نالندگی چون سبکتر شود فدای تن شاه کشور شودفردوسی.
نالنده
[لَ دَ / دِ] (نف) ناله کننده (ناظم الاطباء) نالان که می نالد : از بلبل نالنده تر و زارترم وز زرد گل ای نگار بیمارترممسعودسعد بربط نگر آبستن و نالنده چو مریم زایندهء روحی که کند معجزه زائیخاقانی گامی دو سه تاختی چو مستان نالنده تر از هزاردستاننظامی نالنده...
نالنده شدن
[لَ دَ / دِ شُ دَ] (مص مرکب) مریض و رنجور شدن دردمند و بیمار شدن رجوع به نالنده شود.
نالودن
[دَ] (مص منفی) ناآلودن نیالودن مقابل آلودن رجوع به آلودن شود.
نالودنی
[دَ] (ص لیاقت) که آلودنی نیست که آلایش پذیر نیست که آن را نباید آلود.
