ناطق بحق
محمدبن امین نام مأمون و » : [طِ قِ بِ حَق ق] (اِخ) (ال ) لقب موسی بن محمد امین بن هارون الرشید است حمدالله مستوفی آرد تاریخ ) « مؤتمن در خطبه بیفکند و پسر خود موسی را ولیعهد کرد و چون او هنوز به نو در سخن می...
ناطق بنارسی
از ممتازان شهر بنارس بود و در خوش بیانی » [طِ قِ بَ رِ] (اِخ) قاضی لطف علی خان بنارسی مؤلف تذکرهء صبح گلشن آرد 1) او راست: بازار حسن گرم شد امشب ز داغ ما افروخت بزم لاله رخان از چراغ ما * چشمم به خدا طاقت )« حریف...
ناطق دهلوی
[طِ قِ دِ لَ] (اِخ) از شاعران پارسی گوی هندوستان است به روایت مؤلف صبح گلشن( 1) در عهد اکبر پادشاه می زیسته است او راست: جنونم نامهء زنجیر را افسانه می داند دلم سرگشتگی را گردش پیمانه می داند رجوع به صبح گلشن ص 496 و قاموس الاعلام ج...
ناطق کشمیری
است( 1) او راست: « تتبع بسیار از قدما کرده » [طِ قِ کِ] (اِخ) از شاعران قرن یازدهم و معاصر صفویه است به روایت نصرآبادی مفلس ترشحی ز توانگر ندیده است کس رشته را به آب گهر تر ندیده است نازک تنان به نقش حصیر آشنا نیند اوراق گل...
ناطق لکهنوئی
لاله دهنی است رای پسر منشی تیجرای از کایتهان دارالحکومت لکهنو به خوشگوئی » : [طِ قِ لَ هَ] (اِخ) مؤلف صبح گلشن آرد 1) او راست: شور محشر بود ترانهء ما بانگ صور است )« اتصاف داشت و در زمان تألیف آفتاب عالمتاب علم شاعری می افراشت در چغانهء...
ناطقه
[طِ قَ] (ع ص، اِ) تأنیث ناطق است رجوع به ناطق شود || سخنگوی (منتهی الارب) گوینده نطق کننده فرگویا سخن راننده متکلم (ناظم الاطباء ||) قوه ای که بدان شخص تکلم می کند و سخن می گوید (ناظم الاطباء ||) ناطقه (نفس یا قوهء)؛ قوت انسانی یکی از قوای...
ناطقی
تألیف محمدحسین شعاع شیرازی از او ذکری « تذکرهء شعاعیه » [طِ] (اِخ) میرزا محمدعلی از شاعران شیراز است در نسخهء خطی رفته است رجوع به فرهنگ سخنوران ص 590 شود.
ناطقی ابیوردی
و هم !« ناطقی از قبیلهء سادات ابیوردی است و طیب انفاسش ریحانی و وردی » [طِ یِ اَ وَ] (اِخ)(میر) مؤلف نگارستان سخن آرد این رباعی را از وی نقل کرده است: بر عارض تو غالیه گون سلسله ای است یا روی به روم از حبش قافله ای است...
ناطقی استرابادی
[طِ یِ اِ تَ] (اِخ) از شاعران قرن دهم هجری و از مردم استرآباد است، در عهد سلطنت اکبرشاه به هندوستان سفر کرد و در شهر بنارس درگذشت او راست: حیران شدهء روی تو از بیم جدائی بر هم نزند چشم به حسرت نگران است * آتشم ای باغبان سوی...
ناطقی سبزواری
[طِ یِ سَ زَ] (اِخ)امین احمد رازی در هفت اقلیم این بیت را به نام او ثبت کرده است: گر ز خرامیدنت ماند اثر بر زمین شخصی اگر بگذرد سایه بماند به جای و جز این از وی نشانی دیده نشد.
ناطقی قزوینی
[طِ یِ قَ] (اِخ) سام میرزا صفوی آرد: میر ناطقی از سادات قزوین است او راست: ای گل شده ای همدم هر خار چه حاصل با هر خس و خاری شده ای یار چه حاصل رجوع به تذکرهء صبح گلشن ص 498 و قاموس الاعلام ج 6 ص 4550 و...
ناطل
[طِ] (ع اِ) یک آشام از آب و شیر و شیره (منتهی الارب) (آنندراج) یک آشام از آب و شیر و شراب (ناظم الاطباء) جرعه ای از آب و شیر و شراب (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه ||) فضله ای که در پیاله باقی باشد (منتهی الارب) (آنندراج) آنچه در...
ناطل
[طِ] (اِ) نام وزنه ای (ناظم الاطباء) وزنی معادل هفت درهم (مفاتیح) دو استار (یادداشت مؤلف) دو اوقیه (یادداشت مؤلف) ||نام ماهی از ماههای عرب (یادداشت مؤلف).
ناطل
[طَ] (ع اِ) ناطِل پیمانه ای که بدان شراب سنجند (از اقرب الموارد) پیالهء خردی که خمار بدان شراب نمونه کند القدح الصغیر الذی یری الخمار به النموذج نطیل (معجم متن اللغه) پیمانهء خمر (مهذب الاسماء) ج، نیاطل.
ناطلب
[طَ لَ] (ص مرکب) ناخوانده (ناظم الاطباء) ناطلبیده دعوت ناشده.
ناطلبیدن
[طَ لَ دَ] (مص منفی) نطلبیدن طلب ناکردن نخواستن مقابل طلبیدن.
ناطلبیدنی
[طَ لَ دَ] (ص لیاقت) که طلبیدنی نیست که طلب را نشاید مقابل طلبیدنی رجوع به طلبیدنی شود.
ناطلبیده
[طَ لَ دَ / دِ] (ن مف مرکب، ق مرکب) ناطلب طلب ناکرده ناخوانده دعوت ناشده || ناخواسته نطلبیده تقاضاناکرده درخواست ناشده بی آنکه بخواهند و درخواست کنند - امثال: آب ناطلبیده مراد است.
ناطلوق
[طَ] (اِخ) موضعی است در شعر ابوتمام: الهبتا السیاط حتی اذا استت عنت باطلاقها علی الناطلوق (از معجم البلدان).
ناطلین
[طُ] (اِخ) بلدی است به قسطنطنیه (از معجم البلدان).
