ناصریه
[صِ ری یَ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش خاش شهرستان زاهدان، در 2هزارگزی جنوب خاش و بر کنار جادهء شوسهء خاش به سراوان، در جلگهء گرمسیری واقع است یک صد تن سکنه دارد و فارسی را به لهجهء بلوچی تکلم می کنند آبش از قنات ( و محصولش...
ناصریه
[صِ ری یَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان حومهء خاوری شهرستان رفسنجان در 14 هزارگزی جنوب شرقی رفسنجان بر کنار ( جادهء شوسهء رفسنجان به کرمان واقع است و 30 تن سکنه دارد (از فرهنگ جغرافیای ایران ج 8.
ناصریه
[صِ ری یَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان کشیت بخش شهداد شهرستان کرمان در 100 هزارگزی جنوب شهداد بر سر راه ( مالرو کشیت به گوک واقع است و 15 تن سکنه دارد (از فرهنگ جغرافیای ایران ج 8.
ناصع
[صِ] (ع ص) خالص از هر چیزی (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) خالص و صافی هرچیز (فرهنگ نظام) (اقرب الموارد) خالص (غیاث اللغات از منتخب و قاموس) خالص صافی (المنجد) الخالص من کل لون (معجم متن اللغه)( 1) یقال: ابیض ناصع و اصفر ناصع (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) حسب...
ناصع
[صِ] (اِخ) از بلاد حبشه است (از معجم البلدان).
ناصف
[صِ] (ع ص، اِ) اسم فاعل است از نصف (از اقرب الموارد) نصف کننده به دو نیمه کننده رجوع به نصف شود || چاکر (منتهی الارب) (آنندراج) خدمتکار (مهذب الاسماء) چاکر و خدمتکار (ناظم الاطباء) خادم (اقرب الموارد) (از المنجد)( 1) ج، نصف [ نَ صَ ]، نصفه [ نَ...
ناصفه
[صِ فَ] (ع ص، اِ) تأنیث ناصف (اقرب الموارد) رجوع به ناصف شود || راه گذر آب (مهذب الاسماء) آب رو (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) مجرای آب (از اقرب الموارد) مجرای آب در وادی (از معجم متن اللغه) ج، نواصف || سنگ بزرگ که در آب راهه و وادی...
ناصفه
1) - قال ابوزیاد، ناصفه بنی جعفر مطویه فی غربی الحمی ) ( [صِ فَ] (اِخ) آبی است بنی جعفربن کلاب را (معجم البلدان)( 1 (معجم البلدان).
ناصفه الشجناء
[صِ فَ تُشْ شَ] (اِخ)موضعی است در طریق یمامه (معجم البلدان).
ناصفه العمقین
[صِ فَ تُلْ عَ] (اِخ)موضعی است در بلادبنی قشیر (از معجم البلدان).
ناصل
[صِ] (ع ص) اسم فاعل از نصل (اقرب الموارد) رجوع به نصل شود || لحیه ناصل؛ ریش از خضاب بیرون آمده (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) خارجه من الخضاب (اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه).
ناصواب
[صَ] (ص مرکب) غلط خطا خبط (ناظم الاطباء) نادرست غیرصحیح نابجا مقابل صواب : امیر گفت این همه ناصواب است که خواجه می گوید و این کارها به تن خویش پیش خواهم گرفت (تاریخ بیهقی ص 267 ) اکنون چنین مصیبت بیفتاد که سوی مرو می رود و ما را...
ناصور
(ع اِ) علتی که در بدن در حوالی مقعد و غیر آن پدید آید (از معجم متن اللغه ||) ریش روان ناسور || هر قرحه ای که مزمن شده باشد در بدن (از معجم اللغه) ریش کهنه (ناظم الاطباء) ناسور (فرهنگ نظام) (از معجم متن اللغه) (دهار) (از المنجد) ج،...
ناصیت
[یَ] (ع اِ) ناصیه : و به یمن ناصیت مظفر و منصور بازگردم (کلیله و دمنه)رجوع به ناصیه شود.
ناصیف
1287 ه ق) از شعرا و نویسندگان و ادبای بزرگ عرب است - (اِخ) ابن عبدالله بن ناصیف بن جنبلاط، مشهور به الیازجی ( 1214 اصلش از حمص سوریه و مولدش لبنان و مدفنش در بیروت است رجوع به الاعلام زرکلی ص 1093 شود.
ناصیف معلوف
1282 ه ق) از دانشمندان علم اللغه است و در این رشته تصانیفی دارد وی از مردم - [مَ] (اِخ) ابن الیاس منعم المعلوف ( 1238 ( لبنان است و در نزدیکی ازمیر درگذشت (از الاعلام زرکلی ج 2.
ناصیه
[یَ] (ع اِ) موی پیشانی (غیاث اللغات) (ترجمان علامه جرجانی) (مهذب الاسماء) (معجم متن اللغه) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) موی بلند حصهء مقدم سر (فرهنگ نظام) ناصاه (مهذب الاسماء)( 1) قصاص الشعر فی مقدم الرأس( 2) (معجم متن اللغه) موی پیش سر که بشک نیز گویند (ناظم الاطباء) قصاص...
ناصیه جای
[یَ / یِ] (اِ مرکب) سجده گاه (از آنندراج) : جایم از دیده کند عقل و چنینش دارند هرکه را کعبهء مدح تو بود ناصیه جای عرفی (از آنندراج ||) آنجای از پیشانی که در وقت به روی افتادن به زمین مالیده می شود (ناظم الاطباء).
ناصیه داران پاک
[یَ / یِ نِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از ملائکه باشد (برهان قاطع) ملائکه (از ناظم الاطباء ||) کنایه از صالحان و عابدان و زاهدان (از ناظم الاطباء) : داغ نه ناصیه داران پاک تاج ده تخت نشینان خاک نظامی.
ناصیه زار
[یَ / یِ] (اِ مرکب) از عالم گلزار و سبزه زار (آنندراج) آنجا که مردم ناصیه بر زمینش می گذارند سجده گاه عمومی : به آستین کریمش که هست گنج افشان به آستان حریمش که هست ناصیه زار( 1) عرفی (از آنندراج (||) ص مرکب) آنکه خود را با زلف...
