ناتکانده
[تَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) که تکان داده نشده است که تکانده نشده است - درخت ناتکانده؛ درختی که میوه اش را نتکانده و نچیده اند.
ناتل
[تِ] (اِخ) ابن قیس تابعی است (منتهی الارب) ناتل بن قیس بن زیدبن حبان بن امری ء القیس الجذامی، تابعی شجاعی بود از میگفتند در جنگ صفین از یاران معاویه بود چون دور خلافت به « ناتل اخو اهل الشام » بزرگان شام و از ساکنان فلسطین او را عبدالملک...
ناتل
[تِ] (اِخ) یا ناثل، نام اسب ربیعه بن مالک است (از منتهی الارب).
ناتل
[تِ] (اِخ) از آبادیهای میان آمل و دیلمان، واقع در یک منزلی آمل است (از مازندران و استراباد ص 51 ) ده کوچکی است از دهستان ناتل کنار بخش نور شهرستان آمل در 9 هزارگزی سولده و در دامنه واقع شده است هوائی معتدل و مرطوب و مالاریاخیز دارد «...
ناتل
[تِ] (اِخ) بطن من الصدف و بطن من قضاعه (معجم البلدان).
ناتل رستاق
[تِ رُ] (اِخ) از دهات نور مازندران است (مازندران و استراباد ص 149 ) از دهستانهای قشلاقی بخش نور شهرستان آمل و بین دهستانهای اهلمرستاق، ناتل کنار و لاویج واقع است هوای معتدل مرطوب مالاریاخیز دارد آب آن از رودخانه های و از رود ولاویج رود و چشمه های محلی...
ناتل کنار
[تِ کِ] (اِخ) از دهات نور مازندران است (مازندران و استراباد ص 149 ) یکی از دهستانهای قشلاقی بخش نور شهرستان آمل است و در قسمت شمالی بخش نور بین دهستان اهلمرستاق و ناتلرستاق و دریای خزر و کجرستاق نوشهر قرار دارد هوایش معتدل و مرطوب است آب آن از...
ناتلنگ
[تِ لِ] (ص مرکب) کسی که ناتلنگی و نارفاقتی میکند : نیست یکذره رحم در دل تو میکشی ناتلنگ و می آئی حسن بیک تهرانی (از آنندراج).
ناتلنگی
[تِ لِ] (حامص مرکب)ستم طریقی مفسدی (آنندراج) نارفاقتی بدعهدی بیوفائی.
ناتله
[تِ لَ] (اِخ) شهری است در طبرستان در پنج فرسخی چالوس سرزمین خرم سرسبزی است در سهل طبرستان و آن را ناتل هم گویند از آنجاست: ابوالحسن علی بن ابراهیم بن عمرالحلبی الناتلی متوفی در 517 (از معجم البلدان) رجوع به ناتل شود.
ناتلی
[تِ] (اِخ) محمد بن احمد ناتلی محدث است (منتهی الارب).
ناتلی
[تِ] (ص نسبی) منسوب است به ناتل از بلاد نواحی آمل طبرستان (الانساب سمعانی).
ناتلی
[تِ] (اِخ) ابوعبدابراهیم بن حسین الناتلی از مشاهیر رجال قرن چهارم شاگرد ابوالفرج بن الطیب و استاد ابوعلی سینا بود که در منطق و ادبیات دست داشت ناتلی کتابی در کمیت عمر طبیعی نیز نوشت وی در اواخر قرن چهارم شهرت داشت و بعد از آن 1) مردی حکیم بود...
ناتمام
[تَ] (ص مرکب) نابالغ (غیاث) (آنندراج) تمام و کامل نشده (ناظم الاطباء) ناپخته نپخته خام ناقص مقابل کامل : وگر در بازگشتن ناتمام است به آتش در بماند زانکه خام است ناصرخسرو از طاعت تمام شود ای پسر ترا این جان ناتمام سرانجام کار تام ناصرخسرو هوس پختن از کودک...
ناتمام عیار
[تَ] (ص مرکب) صفت زر و سیم مغشوش و ناسره که عیارش تمام نیست : به سوق صیرفیان در حکیم را آن به که بر محک نزند سیم ناتمام عیارسعدی.
ناتمامی
[تَ] (حامص مرکب) نقصان و قصور (ناظم الاطباء) ناتمام بودن ناقص بودن کامل نبودن صفت ناتمام : بدر تمام روزی در ( آفتاب رویت گر بنگرد بیارد اقرار ناتمامیسعدی غمز و نمامی چون اظهار ناتمامی می کرد (وصاف ص 335.
ناتمیز
[تَ] (ص مرکب) در تداول عوام، ناپاک (یادداشت مؤلف) پلید پلشت آلوده که تمیز و پاکیزه نیست || بی تمیز بی تمییز.
ناتمیزی
[تَ] (حامص مرکب) تمیز نبودن پلیدی پلشتی شوخگنی ناپاکی.
ناتندرست
[تَ دُ رُ] (ص مرکب) بیمار علیل (ناظم الاطباء) مریض رنجور ناسالم دردمند که تندرست و سالم نیست : رسیده به لب جان ناتندرست همی چارهء دردمندان بجستفردوسی دگر هر که پیراست و بیکار و سست همان کو جوان است و ناتندرستفردوسی چو بهرام دست از خورشها بشست همی بود...
ناتندرستی
[تَ دُ رُ] (حامص مرکب)ناتوانی بیماری رنجوری مریضی دردمندی از پا افتادگی ضعف علت علیلی : چو کاهل بود مرد برنا به کار از او سیر گردد دل روزگار نماند ز ناتندرستی جوان مبادش توان و مبادش روانفردوسی چو بنیاد دولت به سستی رسید توانا به ناتندرستی رسیدنظامی تهی نیست...
