نابایست
[یِ] (ص مرکب) نالایق نامناسب (ناظم الاطباء) که بایسته نیست که سزاوار نیست که درخور نیست: جَبْهْ؛ نابایست آوردن بر کسی (از منتهی الارب ||) غیرضروری لاضروری (یادداشت مؤلف) آنچه نباید که لازم و ضروری نیست نابجا: تفریط؛ دور کردن نابایست از کسی امصال؛ تباه کردن و به نابایست خرج...
نابایستگی
[یِ تَ / تِ] (حامص مرکب)صفت نابایسته رجوع به نابایست و نابایسته شود.
نابایستن
[یِ تَ] (مص منفی) ناپسند بودن || ناشایسته بودن || کراهت داشتن || غیرمشروع بودن (ناظم الاطباء).
نابایسته
[یِ تَ / تِ] (ن مف مرکب)ناشایسته نامناسب (آنندراج) نالایق نارواء (ناظم الاطباء).
نابایستهء هستی
[یِ تَ / تِ یِ هَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) ترجمهء ممتنع الوجود یعنی آنچه وجود و هستی گرفتن آن ممتنع و محال باشد مانند - (1) ( شریک یزدان (آنندراج) (از انجمن آرا) چیزی که وجود آن محال و غیرمعقول بود مانند شریک باری (ناظم الاطباء)( 1 فرهنگ دساتیرص...
نابت
[بِ] (ع ص) رویاننده (آنندراج) (ناظم الاطباء) (غیاث) (اقرب الموارد) (المنجد ||) روینده (آنندراج) (ناظم الاطباء) (غیاث) : چون تخم حقیقت در زمین یقین او نابت یافت (وصاف ص 562 ||) تازهء هر چیز هنگامی که بروید و خرد بود (المنجد) الطری من کل شی ء حین ینبت صغیراً (اقرب...
نابت
[بِ] (اِخ) وی از فرزندان اسماعیل بن ابراهیم خلیل است و این بیت عامربن حارث بن مضاض اشارتی به نام او دارد : و کنا ولاه ( البیت من بعد نابت بعز فما یحظی لدیناالمکاثر (از بلوغ الارب ج 1 ص 230.
نابت
[بِ] (اِخ) ابن یزید از محدثان است (منتهی الارب).
نابت
[بِ] (اِخ) موضعی است در بصره (معجم البلدان) دهی است به بصره، از آن ده است اسحاق بن ابراهیم نابتی (منتهی الارب) نام دهی است در بصره و از اعلام است (ناظم الاطباء).
نابته
[بِ تَ] (ع ص) مؤنث نابت (اقرب الموارد ||) جوان نوخاسته از شتران و فرزندان (منتهی الارب) (آنندراج) (المنجد) نوخاسته از فرزندان خواه پسر باشد و یا دختر یعنی فرزندانی که از حد کودکی تجاوز کرده و هنوز ناآزموده در کار باشند و نیز نوخاسته از شتران (ناظم الاطباء) ج،...
نابتی
[بِ] (اِخ) اسحاق بن ابراهیم نابتی (منتهی الارب).
نابتی
( [بِ] (اِخ) ابراهیم بن احمدبن عبدالله همدانی معروف است به ابن نابتی شرح این نسبت در الانساب سمعانی آمده است (ص 550 و نیز رجوع به ابن نابتی شود.
نابجا
[بِ] (ص مرکب) در غیر محل نه بجای خویش بی جا بی مورد بی موقع مقابل بجا: گفتاری نابجا اعمالی نابجا کارهای نابجا Adventif - ( ||در اصطلاح طبیعی، عَرَضی( 1) (لغات فرهنگستان) (فرانسوی) ( 1.
نابجای
[بِ] (ص مرکب) نابجا نه بجای خویش رجوع به نابجا شود.
نابجایگاه
[بِ] (ص مرکب) نابجا نابجای نه بجای خود نامناسب ناسزا ناسزاوار.
نابجن
[] (اِخ) یکی از اجداد بخت النصر است و نسب بخت النار با هشت واسطه بدو میرسد شرح این نسبت در صفحه 34 تاریخ سیستان آمده است.
نابجه
[بِ جَ] (ع اِ) بلا رنج (منتهی الارب) (آنندراج) سختی (آنندراج) داهیه (المنجد) (اقرب الموارد ||) طعامی است که در جاهلیت پشم شتر را در شیر انداخته بشورانیدندی (منتهی الارب) (آنندراج) طعامی مر تازیان را در جاهلیت که از شیر و پشم شتر می ساختند (ناظم الاطباء) طعام جاهلی کان...
نابح
[بِ] (ع ص) بانگ کننده مثل سگ و آهو و قچقار و مار( 1) (آنندراج) سگ بانگ کننده (ناظم الاطباء) اصل نباح مخصوص صدای سگ است و بعد به صدای دیگر حیوانات هم اطلاق شده است (اقرب الموارد) ج، نَوابِح، نُبَّح، نُبوح ( 1) - کذا فی الاصل.
نابحق
[بِ حَق ق] (ص مرکب) که بر حق نیست که حق با او نیست بدون استحقاق ناسزاوار.
نابختیار
[بَ] (ص مرکب) بدبخت واژگون بخت آنکه وی را بخت یاری ندهد مقابل بختیار : بدو گفت کای شاه نابختیار ز نوشین روان در جهان یادگارفردوسی.
