نائبات
[ءِ] (ع اِ) جِ نائبه رجوع به نائبه شود : تو مرفه عیش و بدخواهان تو یافته از نائبات عصر عصرسوزنی او نائب خداست به رزق من یارب ز نائبات نگهدارشخاقانی ثبات عمر تو باد و دوام عافیتت نگاهداشته از نائبات لیل و نهارسعدی گریز نیست کسی را ز حادثات...
نائبان
[ءِ] (ص مرکب) رجوع به نایبان شود.
نائب السلطنه
[ءِ بُسْ سَ طَ نَ] (ع ص مرکب، اِ مرکب) رئیس حکومت در صغر یا غیبت یا بیماری شاه و نیز رجوع به نایب السلطنه شود.
نائب الصداره
[ءِ بُصْ صَ رَ] (ع ص مرکب، اِ مرکب) رجوع به نایب الصداره شود.
نائب الصدر
[ءِ بُصْ صَ] (اِخ) حاجی محمد معصوم علیشاه شیرازی نایب الصدر و حاج زین العابدین رحمت علیشاه رجوع به نایب الصدر شود.
نائب الصدر
است در کتاب « فرهنگ عباسی » [ءِ بُصْ صَ] (اِخ) صدرالدین تبریزی محمد بن محمدرضا مشهور به نائب الصدر تبریز، مؤلف دانشمندان آذربایجان آمده است: نائب الصدر خلف محمدرضا المدعو به صدرالدین تبریزی بوده کتاب لغتی در تاریخ 1225 ه ق برای عباس میرزا نائب السلطنه بعنوان فرهنگ عباسی...
نائب امام
[ءِ بِ اِ] (ترکیب اضافی، اِمرکب) مجتهد جامع الشرایط رجوع به نایب شود.
نائب برید
[ءِ بِ بَ / ءِ بَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) رجوع به نایب شود.
نائب تنگری
[ءِ بِ تَ] (ترکیب اضافی، اِمرکب) یعنی قائم مقام خدا، چه نائب در عربی قائم مقام باشد و تنگری در ترکی خدا را گویند و آن کنایه است از خلیفه و پادشاه (برهان قاطع) تنگری بفتح تا و سکون نون و کاف فارسی، ترکی قدیم: خدا : ترک توئی ز...
نائب سفارت
[ءِ بِ سِ رَ] (ترکیب اضافی، اِمرکب) دبیر کارمند سفارتخانه که مانند وزیر مختار و سفیرکبیر دارای مصونیت سیاسی است و در غیاب آنها میتواند کاردار (شارژدافر) بشود (فرهنگستان ایران).
نائب مناب
[ءِ مَ] (ص مرکب) جانشین خلیفه قائم مقام (ناظم الاطباء) : و ما ضامن و صاحب عهد شدیم از جانب امیرالمؤمنین و عامل او فلان بن فلان و آن کسی که قایم مقام و نائب مناب او باشد (تاریخ قم ص 152 ) بود سنان تو نائب مناب صد فتنه...
نائبه
[ءِ بَ] (ع ص، اِ) تأنیث نائب رجوع به نائب شود || مصیبت کار دشوار (ناظم الاطباء) سختی روزگار رزیه بلیه داهیه (مهذب الاسماء) حادثه واقعه (غیاث) (آنندراج) (شمس اللغات) سختی (دستوراللغه) نازله المصیبه لانها تنوب الناس لوقت مصروف و قال بعض اهل الغریب: النوائب، الحوادث خیراً کانت او شراً...
نائجات
[ءِ] (ع اِ) جِ نائجه بادهای تند و شدید (منتهی الارب) تندباد || نائجات الهام؛ صوائحها (منتهی الارب ||) نائجات الهوام؛ بانگهای هوام (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
نائجه
[ءِ جَ] (ع ص) باد تند (المنجد).
نائح
[ءِ] (ع ص) نوحه کننده (منتهی الارب) زن نوحه کننده و زاری کننده بر شوی (ناظم الاطباء) ج، نَوح (منتهی الارب)، نُوَّح جج، اَنواح (ناظم الاطباء).
نائحات
[ءِ] (ع ص، اِ) جِ نائحه (منتهی الارب) رجوع به نائحه شود.
نائحه
[ءِ حَ] (ع ص) نوحه کننده (مهذب الاسماء) زن زاری کننده بر شوی (ناظم الاطباء) مؤنث نائح مویه گر نوحه سرای روضه خوان زن نوحه گر زن نادبه ج، نَوح، انواح، نُوَّح، نَوائِح نائحات یقال: هم نوح و هن نوح (منتهی الارب) نُوح (اقرب الموارد) ||گریه و نالهء مصیبت (غیاث)...
نائخه
[ءِ خَ] (ع ص) زمین دور (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد) (المنجد).
نائر
[ءِ] (ع ص) روشن درخشان (غیاث) (آنندراج ||) شرانگیز میان مردم (المنجد ||) در اصطلاح عروض، یکی از اقسام حروف قافیه است رجوع به نائره شود.
نائرات
[ءِ] (ع اِ) جِ نائره نایرات : و صرصر نایرات فتن و بلا ایشان را به خاک فنا نسپرده بود، بدو متصل شدند (جهانگشای جوینی).
