میشنای
(اِ مرکب) نام گیاهی. (ناظم الاطباء). حی العالم بود. (تذکرهء صیدنهء ابوریحان بیرونی). گیاهی است و آن را به عربی عصی الراعی گویند. (از شعوری ج2 ورق 367). میشا. میشبا. میشما. میش بهار. (یادداشت مؤلف). رجوع به میشما شود.
میشنه
[نَ / نِ] (اِ) معلم جهودان باشد. (لغت فرس اسدی). میشته. رجوع به میشته شود :
دیدم بت ماه روی رعنایک را
سرمست به پیش میشنه بنشسته.
؟ (از فرهنگ رشیدی).
ظاهراً این نام مصحف «مِشنا» است که کتابی است یهودان را و آن در عربی دخیل است. (از اقرب الموارد).
میشوان
[میشْ] (اِخ) دهی است در دو فرسخی بیشتر مشرقی دارنجان به فارس. (از فارسنامهء ناصری).
میشوم
[مَ] (از ع، اِ) بداُغُر. (لغت فرس اسدی). نامبارک و ناخجسته و نافرجام و ضد میمون و باشآمت و بداختر و منحوس و بدشگون و بدفال و بدبخت و مطرود و ملعون. (ناظم الاطباء). این لفظ غلط است، صحیح مشؤوم به فتح میم و سکون شین است. (از غیاث) (از...
میشومه
[مَ مَ] (از ع، ص) مشؤومه. مشؤوم. میشوم. رجوع به میشوم و مشؤوم شود.
میشه
[مَ شَ] (ع مص) میش. رفتن در زمین. (منتهی الارب از مادهء م ی ش) (ناظم الاطباء). || گذشتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || آمیختن پشم با موی. || آمیختن شیر بز با شیر گوسپند. || پنهان داشتن بعض خبر و آشکار کردن بعض آن را. || نیمه دوشیدن شیر...
میشه
[شَ] (اِخ) نام اولین مرد. (ناظم الاطباء). مشیه. حضرت آدم علیه السلام. (آنندراج). و رجوع به میشی و مشیه شود.
میشهار
(اِ) میشیار. طیلافیون. (یادداشت مؤلف). رجوع به میشیار شود.
میشه پاره
[شَ رَ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای چهارگانهء بخش کلیبر شهرستان اهر. این دهستان در قسمت باختری بخش واقع و هوای آن نسبتاً معتدل و آب دیه های آن از چشمه ها و رودخانهء قره سو و اوزی است. مرکز آن، ده مرز رود است و از 28 آبادی بزرگ...
میشه ده
[شَ دِهْ] (اِخ) دهی است از دهستان منگور بخش حومهء شهرستان مهاباد، واقع در 24هزارگزی جنوب باختری مهاباد با 251 تن سکنه. آب آن از رودخانه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
میشی
(ص نسبی) از میش. منسوب به میش. هرآنچه به میش (گوسفند) نسبت دارد: چشمهای میشی. (از یادداشت مؤلف). اشهل. شهلا. به رنگ چشم میش. (یادداشت مؤلف). || (اصطلاح عامیانه) رنگ سبز روشن. ماشی روشن. (فرهنگ لغات عامیانهء جمال زاده).
- چشم میشی؛ رنگی بین زاغ و قهوه ای در چشم. رنگ...
میشی
(اِخ) آدم نزد مجوس. میشه. مقابل میشانه، حوا. و گویند آن دو از گیاه ریباس از نطفهء کیومرث زادند. (مفاتیح). همسر یا رفیق میشانه. (از یادداشت مؤلف). همزاد میشانه که میشی و میشانه به نوشتهء بیرونی در آثار الباقیه به منزلهء آدم و حوا هستند در نزد ایرانیان. (از تاریخ...
میشی
(اِخ) دهی است از دهستان سیریک بخش میناب شهرستان بندرعباس، واقع در 96هزارگزی جنوب میناب با 150 تن سکنه. آب آن از چاه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8).
میشیار
(اِ) میشهار. ابن البیطار گوید: آن اسم فارسی است به معنی طیلافیون. (یادداشت مؤلف). رجوع به طیلافیون شود.
میشی جان سفلی
[نِ سُ لا] (اِخ) دهی است از دهستان رستاق بخش خمین شهرستان محلات، واقع در یک هزارگزی شمال خاوری خمین با 800 تن جمعیت. آب آن از قنات و راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج1).
میشی جان علیا
[نِ عُلْ] (اِخ) دهی است از دهستان رستاق بخش خمین شهرستان محلات، واقع در 7هزارگزی شمال خاوری خمین با 1216 تن سکنه. آب آن از سه رشته قنات و راه آن ماشین روست. امامزاده ای دارد و مزارع قاسم آباد و فرج آباد جزء این ده اند. (از فرهنگ جغرافیائی...
میشیک
(اِخ) دهی است از دهستان برادوست بخش صومای شهرستان ارومیه واقع در 20هزارگزی جنوب خاوری هشتیان با 111 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
میشین
(ص نسبی) منسوب به میش. (ناظم الاطباء). آنچه به میش (گوسپند) نسبت دارد. میشی. || پوست میش دباغی شده. (ناظم الاطباء) (از شعوری ج2 ورق 366). چرم دباغت دادهء گوسفند. (آنندراج). میشَن. چرم دباغی شدهء پست. (از یادداشت مؤلف). || شهلا. (دهار). میشی. به رنگ چشم میش. و رجوع به...
میشینه
[نَ / نِ] (ص نسبی) منسوب به میش. آنچه به میش نسبت دارد. || شهلا. اشهل. به رنگ چشم میش. میشی. میشین. (از یادداشت مؤلف): چشمی میشینه، چشمی شهلاء. (مهذب الاسماء). || (اِ) از نوع میش. از جنس میش، ضأن. عاطفه. مقابل بزینه به معنی از نوع بز. (از یادداشت...
میضاءه
[ءَ] (ع اِ) میضاه. رجوع به میضاه شود.
