میشجان
[شَ] (اِخ) از قرای اسفراین است. (از معجم البلدان).
میشجانی
[شَ ] (ص نسبی) منسوب است به میشجان که دیهی است در راه اسفراین. (از الانساب سمعانی).
میش چشم
[چَ] (ص مرکب) دارای چشمانی چون چشم میش به هیأت و رنگ. که چشمانی میشی رنگ دارد. (یادداشت مرحوم دهخدا). آن که چشم وی مانند چشم میش سیاه خاکستری رنگ بود. (از ناظم الاطباء). اشهل. (دهار) (نصاب الصبیان) (مجمل اللغه) (زمخشری) (یادداشت مؤلف) (مهذب الاسماء). شهلا. (دهار) (نصاب الصبیان) (یادداشت...
میش چشمی
[چَ] (حامص مرکب) حالت و صفت میش چشم. شهله [ شَ / شُ لَ ] . شَهَل. (یادداشت مؤلف). رجوع به میش چشم شود.
میش خاص
(اِخ) نام یکی از دهستانهای چهارگانهء بخش بدرهء شهرستان ایلام با 7 آبادی و 1855 تن جمعیت. این دهستان منطقه ای کوهستانی است و هوای آن سالم و حدود آن به شرح زیر است: از شمال به بخش شیروان و چرداول، از باختر به بخش صالح آباد، از جنوب به...
میش سار
(ص مرکب) نقش و نگاری به شکل کلهء میش که بر تخت کنند. (ناظم الاطباء). مزین به سر گوسفند. آراسته با سر قوچ. || (اِخ) تخت سلطنت خسروپرویز که منقش و مزین به سر میش بوده است :
کهین تخت را نام بد میش سار
سر میش بودی برو بر نگار.فردوسی.
یکی تخت...
میش سر
[سَ] (ص مرکب) میش سار. که مزین به سر میش است. چون میش سر. || (اِخ) میش سار. یکی از چند تخت شاهی خسروپرویز بوده است با نقش سر میش بر آن. || (اِ مرکب) فردوسی در بیت زیر توسعاً به معنی تخت یا تخت پادشاهی به کار برده است...
میشع
[شَ] (اِخ) پادشاه موآب بوده و کتیبه ای از وی به سال 850 ق. م. باقیمانده که به قدیمترین الفبای یونانی است. (از فرهنگ ایران باستان ص147).
میشعه
[شَ عَ] (ع اِ) ماسوره دان. (مهذب الاسماء).
میشکانات
(اِخ) ناحیتی از نی ریز فارس و سبیل آن سبیل نی ریز است در همه احوال و به روایتی چنان است کی خیره و نی ریز هم از کورهء دارابجرد است. (فارسنامهء ابن بلخی ص132).
میش کوهی
[شِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) غُرم. (لغت فرس اسدی) (یادداشت مؤلف) : گوشت بز کوهی و میش کوهی بدو [ به گوشت گاو کوهی ] نزدیک باشد. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
میشگان
(اِخ) معرب آن میشجان است و آن روستائی است در راه اسفرایین. (از لباب الالباب).
میشگر
[گَ] (اِخ) دهی است از دهستان سراب دوره بخش چگنی شهرستان خرم آباد، واقع در 6هزارگزی شمال سراب دوره با 150 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج6).
میشم
[مَ شَ] (اِ) چیزی است که در نوعی از سنبل باشد عطاران او را ردقه گویند و آن زهری است که در یک ساعت بکشد و بعضی گویند میوهء درختی است که لون او سیاه و کریه بود. خسکی گوید دانه ای است که از یمن به اطراف برند و...
میشما
(اِ مرکب) درختی است که آن را همیشه بهار گویند و همیشه سبز می باشد و به تازی آن را حی العالم خوانند و میشما و میشبا مخفف همیشه بهار است. (انجمن آرا) (آنندراج). میشا. میش بهار. همیشه بهار. گلی است همیشه سبز و خرم. (از یادداشت مؤلف). و رجوع...
میش ماست
(اِ مرکب) ماستی که از شیر میش ساخته شود. دوغ فروشان در هنگام عرضه کردن متاع خویش فریاد می زنند: دوغ عرب میش ماسته. (از فرهنگ لغات عامیانهء جمال زاده).
میش مرغ
[مُ] (اِ مرکب)(1) پرنده ای آبی و کبودرنگ که آن را خرچال نیز گویند. (از برهان) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). مرغی است آبی رنگ و آن بزرگتر از بوقلمون است و در اطراف کرمانشاهان بسیار است و آن را شکارچیان صید کنند. خرچال. توقدری. هوبره. حباری [ حُ را...
میشمه
[شَ مَ] (ع ص) زنی که در سرین خود نگار کرده باشد تا نیکو نماید. (منتهی الارب، مادهء وش م) (ناظم الاطباء).
میشن
[شَ] (اِ)(1) قسمی پوست پیراسته از سنخی پست. قسمی چرم تنک و بی دوام و بد. قسمی چرم پست، مقابل تیماج. (یادداشت مؤلف).
.
(فرانسوی)
(1) - Basane
میشنان
(اِخ) دهی است از دهستان کوهدشت بخش طرهان شهرستان خرم آباد واقع در 21هزارگزی جنوب خاوری کوهدشت با 300 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن ماشین رو است. گویند در این ده چاهی است که نفت دارد ولی تاکنون استخراج نشده است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج6).
