میعه
[مَ عَ] (ع اِ) شادمانی. || اول رفتار اسب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). اول تک اسب. (مهذب الاسماء). || اول جوانی. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) (آنندراج). اول جوانی و تیزی آن. (یادداشت مؤلف).
- میعه النشاط؛ اول جوانی. (ناظم الاطباء).
|| اول روز. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ||...
میعه
[مَ عَ] (ع اِ) مادهء خوشبوی صمغ و سقزی که از یکی از اشجار طایفهء آبنوس اخذ می شود. (ناظم الاطباء). رجوع به میعه شود.
- میعهء سایل؛ میعهء سایله.
- میعهء سایله؛ آنچه بخودی خود از درخت [ میعه ] تراوش می کند. (ناظم الاطباء). عسل اللبنی. حصی لبان. (یادداشت مؤلف)....
میغ
(اِ)(1) ابر و سحاب. (ناظم الاطباء). ابر. (لغت نامهء اسدی). سحاب. سحابه. غیم. غین. ضباب. (یادداشت مؤلف). به معنی ابر که عربان سحاب خوانند. (برهان) (آنندراج) (از شعوری ج2 ورق 364) :
میغ مانندهء پنبه ست و همی(2) باد نداف
هست سدکیس درونه که بدو پنبه زنند.
ابوالمؤید بلخی.
شکوفه همچو شکاف است و...
میغان
[مَ] (اِخ) دهی است بزرگ از دهستان پشت بسطام بخش قلعه نو شهرستان شاهرود، واقع در 6هزارگزی شوسهء شاهرود با 2100 تن جمعیت. آب آن از قنات و چشمه سار و راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج3).
میغان
(اِخ) دهی است از دهستان نهبندان بخش شوسف شهرستان بیرجند، واقع در 62هزارگزی باختر شوسف با 538 تن سکنه. آب آن از قنات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج9).
میغ بستن
[بَ تَ] (مص مرکب) کنایه از پیدا شدن میغ است. (از آنندراج). ابر بستن. ابرناک شدن. مه گرفتن. پدید آمدن مه و ابر در هوا.
- میغ بستن آسمان؛ ابرناک شدن. (ناظم الاطباء).
- میغ بستن هوا؛ مه و ابر پدید آمدن در هوا. ابرناک گشتن هوا. مه گرفتن هوا را :
ز...
میغر
[غَ] (ع اِ) (از «وغ ر») میقات و هنگام کار. (ناظم الاطباء). میقات. میعاد. (اقرب الموارد). وعده جای و وعده گاه. (ناظم الاطباء). میغره. || جای کار. (ناظم الاطباء). میغره. رجوع به میغره شود.
میغ رنگ
[رَ] (ص مرکب) به رنگ میغ. ابرگون. که همرنگ ابر باشد :
دیوان میغ رنگ سنان کش چو آفتاب
کز نوک نیزه شان سر کیوان زبان کشید.
خاقانی.
میغره
[غَ رَ] (ع اِ) میغر. میقات و هنگام کار. (منتهی الارب، مادهء وغ ر) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). وعده جای و وعده گاه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). میغر. رجوع به میغر شود. || جای کار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). میغر.
میغ گاه
(اِ مرکب) جای ابرناک و میغ آگین. آنجای که مه و ابر نشیند. مه آگین. جای ابرگیر.
میغ ناک
(ص مرکب) ابرناک و بخارناک. (ناظم الاطباء). ابرناک. (آنندراج). باابر. ابرآگین. آسمانی میغ ناک. روزی میغ ناک؛ روزی با ابر. (یادداشت مؤلف).
- میغ ناک شدن؛ ابرناک شدن. ابر گرفتن. باابر شدن. تغیم. (از یادداشت مؤلف) (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). تربد. (تاج المصادر بیهقی).
|| بخارناک. (ناظم الاطباء). هوا یا آسمان...
میغی
[ ] (اِخ) عبدالکریم بن محمد بن موسی بخاری میغی، مکنی به ابومحمد فقیه حنفی، امامی زاهد و پرهیزگار و در عصر خود در سمرقند مفتی بی نظیری بود. وی از عبدالله بن محمد بن یعقوب بخاری و محمد بن عمران بخاری روایت کرد و ابوسعد ادریسی از او روایت...
میفا
(ع اِ) کورهء آجرپزی. میفی. (ناظم الاطباء). کورهء آجرپزی. (یادداشت مؤلف). خانهء خشت پختن. (آنندراج) (منتهی الارب، مادهء وف ی). رجوع به میفاه شود. || سرپوش تنور. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || آتشدان که جهت نان واسع سازند. (منتهی الارب) (آنندراج). آتش پهن کرده برای نان پختن. (ناظم الاطباء)....
میفاء
(ع ص) برآینده. (منتهی الارب، مادهء وف ی) (آنندراج). || عیر میفاء علی الاَکام، گورخر بر پشته های بسیار برآینده. (منتهی الارب) (آنندراج). || وفادار. وَفیّ. (یادداشت مؤلف)
میفاض
(ع ص) ناقه میفاض؛ ماده شتر شتاب رو. (منتهی الارب، مادهء وف ض) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
میفاق
(ع اِ) مَوفِق. اتیتک لمیفاق الهلال؛ آمدم ترا هنگام برآمدن هلال. (ناظم الاطباء)؛ ای موفقه (منتهی الارب، مادهء وف ق).
میفاه
(ع اِ) زمین بند برآمده. (منتهی الارب، مادهء وف ی) (ناظم الاطباء). میفا. رجوع به میفا شود. || سرپوش تنور. (ناظم الاطباء). میفا. || آتش پهن کرده که در آن نان پزند. (ناظم الاطباء). میفا. || کورهء خشت پختن. (ناظم الاطباء). میفا. و رجوع به میفا شود.
میفخت
[مَ فُ] (معرب، اِ مرکب) مخفف میفخته. رجوع به میفخته و میفختج شود.
میفختج
[مَ فُ تَ] (معرب، اِ مرکب)(1)معرب می پخته. (دهار) (یادداشت مؤلف). می پخته. می پختج. اغلیقی. مثلث. سیکی. منصف. طلاء. (یادداشت مؤلف). به پارسی پخته جوش خوانند و آن آب انگور جوشیده است که سه یکی بماند. (اختیارات بدیعی). معرب از می پخته فارسی است و به عربی عقیدالعنب نامند...
میفخته
[مَ فُ تَ] (معرب، اِ مرکب)میفختج. معرب می پخته. شراب مثلث. (یادداشت مؤلف) : ضمادها سازند از این نوع، شحم انار ترش به گلاب پخته و عدس مقشر و گل سرخ به گلاب پخته و میفخته چون عصیده کرده. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و رجوع به می پخته و میفختج شود.
