میفر
[فَ] (ع ص) خادم سبک روح و چالاک. (منتهی الارب). خدمتکار. (مهذب الاسماء). خادم. (یادداشت مؤلف) (دهار). مئفر. و رجوع به مئفر شود.
می فروش
[مَ / مِ فُ] (نف مرکب)می فروشنده. شرابی. نَبّاذ. باده فروش. شراب فروش. خمرفروش. (یادداشت مؤلف). باده فروش. (آنندراج). جَدّاد. تاجر. دهقان. (منتهی الارب). خمار. (منتهی الارب) (دهار). سَبّاء. (منتهی الارب) :
می فروش اندر خرابات ایمن است امروز و من
پیش محراب اندرم با بیم و ترس و با هرب.
ناصرخسرو.
مصحفی در...
می فروشی
[مَ / مِ فُ] (حامص مرکب)شغل و صفت می فروش. عمل و حرفهء می فروش.
می فشان
[مَ / مِ فَ] (نف مرکب) فشانندهء می. || خون فشان. که خون افشاند. خونریز. (در صفت تیغ و خنجر) :
تیغ حصرم رنگ شاه از خون خصم
روز میدان می فشان باد از ظفر.خاقانی.
میفعه
[مَ فَ عَ] (ع اِ) زمین بلند. (منتهی الارب، مادهء ی ف ع) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
میفوخ
[مَ] (ع ص) نعت مفعولی از یفخ، آنکه زخم و ضرب به یافوخ و جاندانهء او رسیده است. (یادداشت مؤلف). بر یافوخ زده شده. (ناظم الاطباء). بر یافوخ زده شده و ضرب رسیده بر آن. (از منتهی الارب) (آنندراج).
میفونیون
(اِ) شوکران است. (تحفهء حکیم مؤمن). رجوع به شوکران شود.
میفی
[فا] (ع اِ) زمین بلند برآمده. میفا. میفاه. || سرپوش تنور. میفا. || کورهء آجرپزی. میفا. || آتش پهن کرده برای نان پختن. (ناظم الاطباء). میفا. و رجوع به میفا شود.
میق
[مَ] (ع ص) به معنی گریان است. (از غیاث). مئقان. مئق. رجوع به مئق شود.
میقاب
(ع ص) مرد بسیار آب آشامنده. (منتهی الارب، مادهء وق ب) (از آنندراج). مردی که آب بسیار آشامد. (ناظم الاطباء). || زن گول. (منتهی الارب) (آنندراج). زن احمق و گول. (ناظم الاطباء). || زن فرزند احمق زاینده. (منتهی الارب) (آنندراج). زنی که فرزندان احمق زاید. (ناظم الاطباء). || زن فراخ...
میقات
(ع اِ) به معنی وقت و هنگام کار است. (از غیاث). هنگام کار. (منتهی الارب، مادهء وق ت) (یادداشت مؤلف). هنگام. (ترجمان القرآن جرجانی ص97). در اصل لغت به معنی وقت محدود است. (از کشاف اصطلاحات الفنون) : گفت یا قوم شنبه میقات موسی بود و تورات کتاب او بود...
میقاتگاه
(اِ مرکب) وعده گاه. وعده جای : تا او این شکایت بر موسی (ع) کرد چون از میقاتگاه بازآمد. (کتاب النقض ص483).
نوروز پیک نصرتش میقاتگاه عشرتش
نه مه بهار از حضرتش دل ناشکیبا داشته.
خاقانی.
و رجوع به میقات شود.
میقاتگه
[گَهْ] (اِ مرکب) مخفف میقاتگاه. || جای احرام بستن. احرام گاه :
گرچه احرامگه جان ز عراق است مرا
لیک میقاتگه جان به خراسان یابم.خاقانی.
میقاد
(ع ص) آتش زنهء زود آتش دهنده. (زند) (منتهی الارب، مادهء وق د) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
میقار
(ع ص) نخله میقار؛ خرمابن با بار. ج، مواقیر. (منتهی الارب، مادهء وق ر) (از آنندراج) (ناظم الاطباء).
میقاف
(ع اِ) میقف. چوبی که بدان دیگ را جنبش دهند و از جوشش باز دارند. (منتهی الارب، مادهء وق ف) (از آنندراج). چوبی که بدان دیگ را بر هم زنند تا از جوش و غلیان بازماند. (ناظم الاطباء). و رجوع به میقف شود.
میقان
(ع ص) میقانه. آن که هرچه بشنود یقین کند؛ گویند رجل میقان و امرأه میقانه. (ناظم الاطباء). خوش باور. آنکه به هرچه شنود یقین نماید. (منتهی الارب، مادهء ی ق ن) (یادداشت مؤلف). و رجوع به میقانه شود.
میقان
(اِخ) دهی است از دهستان فراهان پایین بخش فرمهین شهرستان اراک، واقع در 34هزارگزی جنوب خاوری فرمهین. با 849 تن جمعیت. آب آن از قنات شب شور و راه آن ماشین رو است. خط تلفن آشتیان از این ده می گذرد و از کویر میقان نمک استخراج می کنند. (از...
میقانه
[نَ] (ع ص) میقان. تأنیث میقان. (یادداشت مؤلف). گویند رجل میقان و امرأه میقانه. آنکه هرچه بشنود یقین کند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). و رجوع به میقان شود.
میقب
[قَ] (ع اِ) مهره که مورچه نامندش. (منتهی الارب، مادهء وق ب) (آنندراج). || گوش ماهی. (ناظم الاطباء).
